ترمه
اینجا یکساله شد.
مثل فانوسی که در مهِ سنگین میتابد، یا صدای خشخش برگهای خشک در باد سرد پاییزی، یا لکهای نور که از شکاف پردهها به اتاق تاریک میرسد، نور حقیقی در دل تاریکی زاده میشود. از روزهای سختی که میخواستم دنیا ادامه نداشته باشد، یکسال گذشته و من هنوز هم میخواهم دنیا ادامه نداشته باشد، میبینی؟
تمام انسانها و چنلهایی که این وقت شب حرف میزنن و فعالیت میکنن موجودات جالبین. خدا همهمونو حفظ کنه.
گاهی هیچ نمیشود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همهچیز هست، ولی در جیب هیچکدامشان دستی نیست برای تکان دادن به روی ما. نشستهای روبهروی صفحهای سفید، انگار روبهروی خودت. نه اخم داری، نه لبخند، نه دلت شکستگی خاصی دارد، نه قند توی دل کسی آب میشود. فقط هستی. و همین بودن، عین داستان است.
ترمه
گاهی هیچ نمیشود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همهچیز هست، ولی در جیب هیچکدامشان دستی نیست برای تکان
زندگی همیشه دنبال موضوع نمیگردد. گاهی لابلای نبودنها، لابلای تردید، میان بوی نان داغی که نمیخوری، پیامکی که نمیرسد، صدایی که نمیشنوی، آرام راه میرود. مثل پرسهی بیهدف یک گربهی خیابانی که نه دنبال موش است، نه دنبال نوازش. فقط راه میرود که راه رفته باشد. و شاید این، دقیقاً همانجاییست که باید دل داد به متن. به روزهایی که قهرمان ندارند، گرهی کور ندارند، حتی پایان خاصی ندارند. روزهایی که نه اوج دارند، نه سقوط. روزهایی که فقط هستند. روزهای سروش صحتی. و مگر بودن، خود کم موضوعیست؟
نه حسی هست برای نوشتن، نه ضرورتی برای خواندن. اما جملهها میآیند. یکی یکی، آرام، مثل برگهایی که از درخت نمیافتند، فقط تکان میخورند. و تو مینشینی، بیآنکه بدانی چرا. نه منتظری کسی بیاید، نه منتظری کسی برود. هوا نه گرم است، نه سرد. درست لبِ مرز است. لبِ مرزِ خواستن و نخواستن، بودن و نبودن، نوشتن و ننوشتن. کسی در را نمیزند. او هم نیست. اما خیالت میگوید هست. انگار صدای پایی از ذهنِ تو گذشته. از همانها که واقعی نیستند، ولی رد میاندازند. ردِ یک لحظهی ساده، که بعدها میفهمی مهمتر از تمام اتفاقات بوده.