eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.3هزار دنبال‌کننده
869 عکس
102 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
.. چرا من یه لحظه آروم نمیشینم؟؟🤔 🌱امروز که باید استراحت کنم، بدو بدو رفتم وسایل ترشی بادمجون گرفتم درست کنم 😋 عاشقشم😍😋 ..
.. تا الان مشغول ترشی بودم 🥴🤪 ..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. سلام از آخرین روز های شهریور 🌱 یه اعتراف صبحگاهی 😄 🌱وقتی صبح از خواب بیدار میشی، معمولاً: 😴 ه
.. 📌۱. دسته اول و سوم: خستگی مفرط و بی‌حالی (تمایل به مزاج سوداوی یا بلغم) 🌱 کسایی که هنوز خوابشون میاد یا مدام آلارم رو خاموش می‌کنن. 🔺علت: این حالت معمولاً نشون‌دهنده غلبه بلغم (رطوبت زیاد) یا سودا (سردی و خشکی) هست. وقتی بدن با رطوبت زیاد یا سردی مواجه باشد، جریان خون و انرژی (روح) در صبح با کندی همراه هست و سیستم عصبی برای بیدار شدن از خودش مقاومت نشون میده. ..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌۱. دسته اول و سوم: خستگی مفرط و بی‌حالی (تمایل به مزاج سوداوی یا بلغم) 🌱 کسایی که هنوز خوابشو
.. 📌۲. دسته دوم: سرحالی و انرژی بالا (تمایل به مزاج صفراوی) 🌱 کسایی که: بلافاصله بیدار می‌شن و سرحال هستن. 🔺علت : نشان‌دهنده حضور حرارت و انرژی در بدن هست (غلبه صفرا). این افراد سیستم گوارش و متابولیسم سریعی دارن که باعث میشه بدن زودتر از حالت خواب برگرده و آماده فعالیت بشه. ‌..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌۲. دسته دوم: سرحالی و انرژی بالا (تمایل به مزاج صفراوی) 🌱 کسایی که: بلافاصله بیدار می‌شن و سرح
. 📌۳. دسته چهارم: وابستگی به نوشیدنی (تمایل به مزاج دموی) 🌱کسایی که: اول از همه دنبال قهوه یا چای می‌گردن.😁 🔺علت : بدن برای رسیدن به تعادل، به دنبال یک محرک یا تغییر در رطوبت هست. اگر به دنبال چای یا قهوه هستین، احتمالاً بدن در حالت دموی (رطوبت و گرمی ملایم) هست و برای بیدار شدن به یک "تکانه‌ی گرم" نیاز داره. .
.. همراهم باشید درمان هارو فردا میگم 🌱 ..
.. 📌بریم سراغ کتابخوانی‌مون ☺️ ..
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. #هواتو_دارم 📌فصل اول سال ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶ من مُرده بودم، زنده‌ام کردی 🌱بدنم خشک شده بود، بدون هیچ
. 🌱مادرم سعی می‌کرد شب‌های احیا حتماً برویم مراسم و بیدار باشیم. از اهمیتی که مادرم به این شب‌ها و دهه‌ی محرم می‌داد، من هم فکر می‌کردم حتماً باید شب‌های مهمی باشند؛ 🌱هرچند خودم دنبال‌کننده نبودم. شب‌های عاشورا و تاسوعا می‌رفتیم خانه‌ی پدربزرگم در خیابان گرگان که هر ساله روضه‌ی خانگی داشتند. شب‌های اول دهه‌ی محرم هم یک‌درمیان می‌رفتیم هیئت نزدیک خانه. 🌱علاقه‌ی چندانی به گوش دادن سخنرانی نداشتم؛ تنها جلسه‌ی مذهبی‌ای که یادم هست از اول حس خوبی به من می‌داد، جلسه‌ی سه‌شنبه‌های اول ماه بود که مادرم می‌گرفت. 🌱 یک خانم جلسه‌ای را دعوت می‌کرد، خانم‌های محله دور هم جمع می‌شدند و نماز امام زمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف می‌خواندند. بعد هم آشی، نان‌پنیری، میوه‌ای می‌خوردند و تمام. 🌱حالا همین دختر پرهیجان بانشاط و عاشق تفریح و بازی، یک‌شبه و بعد از دیدن یک خواب عجیب، تصمیم گرفته بود چادر سرکند؛ آن‌هم از کجا؟ مؤسسه‌ی زبان، که فقط یکی-دو نفر خانم چادری در آن رفت‌وآمد می‌کردند. 🌱بگذریم از اینکه روز اول چند باری چادر زیر پایم گیر کرد و نزدیک بود جلوی چشم بقیه زمین بخورم و بگذریم از اینکه حتی بلد نبودم چطور باید با چادر روی صندلی بنشینم. حتی این را هم نمی‌دانستم که باید با چادر بنشینم یا چادرم را دربیارم و بگذارم داخل کیف. 🌱 همه‌ی این‌ها کاملاً طبیعی بود. این‌ها را هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم که بخواهم به یاد داشته باشم. 🌱با اینکه خیلی سخت بود و بارها اطرافیانم به من می‌گفتند . . .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱مادرم سعی می‌کرد شب‌های احیا حتماً برویم مراسم و بیدار باشیم. از اهمیتی که مادرم
. 🌱حجاب ساده را رعایت کن، نمی‌خواهد چادر سرکنی، 🌱هیچ‌وقت از این تصمیم پشیمان نشدم. 🌱 مدل‌های مختلف چادر را هم امتحان کردم؛ از چادر آستین‌دار گرفته تا لبنانی و جلوبسته. هیچ‌وقت هم احساس خجالت نمی‌کردم یا چادری شدنم باعث نشد که در جمع‌های دوستانه حاضر نشوم؛ چون علاقه‌ی قلبی پیدا کرده بودم و خودم هم لذت می‌بردم. 🌱اواخر شهریور نتایج کنکور که آمد، حالم حسابی گرفته شد. هیچ علاقه‌ای به رشته‌ی نرم‌افزار کامپیوتری که قبول شده بودم، نداشتم. اولویت اولم تدریس بود و معلمی. 🌱سر جلسه‌ی کنکور، شرایط خوبی نداشتم. درست دو روز قبل از جلسه‌ی آزمون، مادربزرگم، احترام سادات‌خانم، بعد از چند ماه مریضی فوت کرد. خیلی دوستش داشتم، زن مؤمن و مهربانی بود که ما نوه‌ها همه «مامان چشم‌آبی» صدایش می‌کردیم. 🌱 خبر فوت مادربزرگ تمام تمرکز و انرژی را از من گرفته بود. مامان و بابا هم چون درگیر مراسم‌ها بودند، نتوانستند با من سر جلسه بیایند. آن‌قدر خسته بودم و حال روحی نامناسبی داشتم که سر جلسه چند دقیقه‌ای خوابیدم! 🌱مشاورهای کنکور می‌گفتند امسال را ثبت‌نام نکنم و یک سال دیگر درس بخوانم، ولی تمایلی به این کار نداشتم و هرچه بود خودم را راضی کردم که در دانشگاه ثبت‌نام کنم. سری اول با مامان و بابا به سمت شمال راه افتادیم؛ شهر نور، دانشگاه «محدث نوری». کارهای انتخاب واحد که تمام شد، رفتیم دنبال خوابگاه. 🌱 از شانس خوب من، یک خوابگاه خصوصی تازه‌تأسیس پیدا کردیم. کلاً چهار نفر بودیم داخل یک خانه‌ی ویلایی خیلی بزرگ. این جمع صمیمی من را یاد اکیپ پنج‌نفره‌ی خودمان در دوره‌ی مدرسۀ ندای زهرا می‌انداخت. .
هدایت شده از . دلنوشته هیئتی .
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.. تابستان خود را چگونه گذراندید 😭🖤💔 .. ꙮ 🚩دلـــنوشته هیئتـــــی📻 ╰─ @delneveshteh_heyati