پنجاه و دومین روز قطعی اینترنت:
امروز بالاخره (به زور) رفتم سر کلاس آنلاین های مدرسه، زنگ اول یادم نیست(خواب بودم) زنگ دوم عربی داشتیم معلممون هر از گاهی سوال میپرسید که باعث میشد خوابم بپره، زنگ سوم معلم علوم رو ۲۰ دقیقه علاف کردیم؛ همه باهم میگفتیم صدا نیست؛ اول من و ترلان برنامشو چیدیم و به طرز عجیبی بچه ها همکاری کردن و در آخر یه معلمی اومد گفت صدا هست و برناممون خراب شد. خلاصه یه فحش ریزی هم از معلم علوم خوردم. بعد با وایان مثل سالهای قبل ناشناس گذاشتیم اینجا؛
و بعد رفتم کاردرمانی و بحث های همیشگی (کاردرمانگرم آدم باحالیه) و ازم پرسید همچنان امید داری؟ گفتم آره بابا شما خیلی عجله دارید و گفت "دمت گرم بابا" به خاطر انگیزم. بعد از تفریحاتم که شامل ساختن یه سری کاردستی (انفجار) هست بهش گفتم و ریپورت شدن اکانت ایتام. خندید و به این که توی ایتا ریپورت شدم و گفت مراقب باش و صبر کن توی فرصت مناسب و خودتو به فنا نده؛ درمورد اون کاردستی ها، گفت داری تمرین میکنی پس یا نگه میداری برای اون موقع؟ گفتم سوختش میپره، نمیشه نگه داشت -فیتیله مگه نداره؟ +چرا ولی بهتره همون روز؛ یا شب قبلش درست کنی کلا جالب نیست ۳ ماه نگهش داری -تو خونه تست میکنی؟ +نهه فضای آزاد؛ یه سری وقتا روغنِ... و بعد به پشت سریم که یه پسر نوجوون بود اشاره کرد و حرفی نزدم.
Colo𐑾Ful d⍺Ys
و بعد رفتم کاردرمانی و بحث های همیشگی (کاردرمانگرم آدم باحالیه) و ازم پرسید همچنان امید داری؟ گفتم آ
بعد کاردرمانی؛ شیرینی خریدیم و من دو تا وسیله ورزشی. بارون گرفت و رفتیم سمت فراهان، بابا رفت مزرعه و من پیش احمدرضا. انیمیشنی که دفعه پیش داشتیم میدیدیم رو کامل دیدیم. هر سکانس این انیمیشن باعث میشد لبخند بزنم و یاد سال های ۹۸-۹۹ میوفتادم که روزی چندتا سینمایی میدیدم و شدیدا غرق مفهوم و داستانشون میشدم. خیلی خندیدیم و رفتیم سراغِ یه بازی کامیون بازی بود و با شخصی سازی پیژامهای من ماجرا طنز تر شد. الان هم دارم برمیگردم اراک و همچنان بارون میاد.