و بعد رفتم کاردرمانی و بحث های همیشگی (کاردرمانگرم آدم باحالیه) و ازم پرسید همچنان امید داری؟ گفتم آره بابا شما خیلی عجله دارید و گفت "دمت گرم بابا" به خاطر انگیزم. بعد از تفریحاتم که شامل ساختن یه سری کاردستی (انفجار) هست بهش گفتم و ریپورت شدن اکانت ایتام. خندید و به این که توی ایتا ریپورت شدم و گفت مراقب باش و صبر کن توی فرصت مناسب و خودتو به فنا نده؛ درمورد اون کاردستی ها، گفت داری تمرین میکنی پس یا نگه میداری برای اون موقع؟ گفتم سوختش میپره، نمیشه نگه داشت -فیتیله مگه نداره؟ +چرا ولی بهتره همون روز؛ یا شب قبلش درست کنی کلا جالب نیست ۳ ماه نگهش داری -تو خونه تست میکنی؟ +نهه فضای آزاد؛ یه سری وقتا روغنِ... و بعد به پشت سریم که یه پسر نوجوون بود اشاره کرد و حرفی نزدم.
Colo𐑾Ful d⍺Ys
و بعد رفتم کاردرمانی و بحث های همیشگی (کاردرمانگرم آدم باحالیه) و ازم پرسید همچنان امید داری؟ گفتم آ
بعد کاردرمانی؛ شیرینی خریدیم و من دو تا وسیله ورزشی. بارون گرفت و رفتیم سمت فراهان، بابا رفت مزرعه و من پیش احمدرضا. انیمیشنی که دفعه پیش داشتیم میدیدیم رو کامل دیدیم. هر سکانس این انیمیشن باعث میشد لبخند بزنم و یاد سال های ۹۸-۹۹ میوفتادم که روزی چندتا سینمایی میدیدم و شدیدا غرق مفهوم و داستانشون میشدم. خیلی خندیدیم و رفتیم سراغِ یه بازی کامیون بازی بود و با شخصی سازی پیژامهای من ماجرا طنز تر شد. الان هم دارم برمیگردم اراک و همچنان بارون میاد.
Colo𐑾Ful d⍺Ys
خوشبحالت پسرخاله باحالی داری
موقع پیامهای ناشناس؛ علی به این نتیجه رسید، البته آویسا هم بارها گفته بود.
Colo𐑾Ful d⍺Ys
بعد کاردرمانی؛ شیرینی خریدیم و من دو تا وسیله ورزشی. بارون گرفت و رفتیم سمت فراهان، بابا رفت مزرعه و
وای فقط اون شخصی سازی گسترده
من پشمام ریخته بود🤣
Colo𐑾Ful d⍺Ys
موقع پیامهای ناشناس؛ علی به این نتیجه رسید، البته آویسا هم بارها گفته بود.
عه پس نوکر آویسا هم هستمم