هشت پرده تا بهشت
قسمت چهارم
قرار دیر هنگام
صدای اذان از ماذنه بلند است .
اما او مشغول حساب وکتاب
رقیب می گوید مگر نمی خواستی
با او صحبت کنی الان زمان مناسبی است .
کسی در گوشش زمزمه میکند!
کارت واجب تر است.
حالا برای نماز خواندن وقت داری .
با خودش می گوید :
آره راست میگه هنوز زمان دارم .
عتیداما منتظر می ماند خودکار را در دست
می چرخاند، آخر خالقش خواسته بود به او فرصت بدهند، شاید خودش متوجه
اشتباهش بشود .
زمان می گذرد وکارش به درازا می کشد .
آخرِ وقت است قامت می بنددو با خستگی یکی در میان جملات را برزبان جاری می کند .
طوری که حتی خودش هم نمی فهمد چه گفت وچه شنید .
رقیب می نویسد اما شوقی برای نوشتن ندارد .
فرشته محزون با بالهای شکسته می نشیند تا به داد خواستش رسیدگی کنند .او حقش که ضایع شده بود را درخواست کرده بود .
🗓1405/6/26
✍️الف.صاد
أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ ۖ
نماز را ضایع کردند
و از شهوات پیروی نمودند؛
سوره مریم
آیه ۵۹
قسمتهای داستان مصور هشتپردهتابهشت
♦️قسمت اول:هبوط
♦️قسمت دوم:رازسجده
♦️قسمت سوم:رقیبوعتید
♦️قسمت چهارم:قراردیرهنگام
♦️قسمت پنجم :غربت غبار گرفته
♦️ قسمت ششم :تاوان یک کلام
♦️ قسمت هفتم :وزن یک دعا
♦️قسمت هشتم :حریم شفاعت
هشت پرده تا بهشت
قسمت پنجم
غربت غبار گرفته
دفتر دوباره ورق می خورد وفرشته ای
خاک گرفته وغبار آلود به جمعشان
ملحق میشود .
دلش آشوب می شود او دیگر کیست ؟
چرا خاک گرفته است .
فرشته زبان می گشاید حق من هم ضایع شده است .
این خاک وغبار نشان از بی وفایی وفراموشی است که بر من نشسته است .
سرش را پایین می اندازد ومی گوید :
آخه سرم خیلی شلوغ بود فرصت
قرآن خوندن نداشتم .
رو به رقیب می گوید ولی برام محترم بود.همیشه همراهم بود.
تو مجالس ختم قرآن شرکت می کردم .
رقیب به روبرو اشاره می کند.
(مجلس ختم قرآن است .قاری در حال قرائت اما او گوشه ای نشسته است مشغول دنیا!!
مجلس تمام می شود به خودش آمده
وقرآن رابوسیده وروی طاقچه می گذارد .
جایی دیگر قرآن را باز کرده تفال میزند
تصویر بعدی قرآن وآیینه به دست وارد خانه جدید میشود ودنبال طاقچه ای مناسب برای قرآن ....)
شرم سراسر وجودش را می گیرد
وچیزی برای گفتن ندارد .
وفرشته غبار آلود نیز منتظر احقاق
حقش می ماند .
هَٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا
این قرآن را مهجور گذاشتند
🗓1405/_/27
✍️الف.صاد
هشت پرده تا بهشت
قسمت ششم
تاوان یک کلام
وباز برگی دیگررقیب وعتید به یکدیگر نگاه میکنند وبا تاسف سر ی تکان میدهند
دلهره واضطراب سراسر وجودش را می گیرد
دوباره چه شده کجا را اشتباه رفته ؟
بوی بدی در فضا می پیچد همانند بوی مردار
از دل تاریکی جسمی متافن وبدبو ظاهر می شود
ترس تمام وجودش را می گیرد .این دیگر کیست ؟
صدایی ترسناک تر از ظاهرش بلند میشود به داد خواهی :من حق ضایع شده از صاحب خویشم !
از ان طرف ندا می آید :چه حقی؟
پشت سر صاحب من بدگویی کرده است
ومن خلق شدم .
مضطرب رقیب وعتید را می نگرد .آنها هم چیزی برای گفتن ندارند .
پرده ها کنار میرود مجلس بزمی برپاست وحین خوردن وآشامیدن با دوستش در حال صحبت است .
یکی میگوید یکی میشنود
سومی می گوید غیبت ممنوع
اما چیزی در گوشش زمزمه کرد بابا همه
می دونن این که اشکالی نداره بی اعتنا به
نفر سوم دوباره مشغول می شود .
سر بلند می کند چیزی بگوید اما آنقدر همه چیز واضح است جایی برای دفاع نیست .
منتظر حکم می ماند .
ندا آمد حسناتش را بدهید تا راضی شود .
رقیب ورق می زند یکی یکی جلو میرود
صدقه ،نیکی به والدین ،نماز ،روزه ،یک سال ،دوسال،سه سال.......آنقدر می دهند
تا شاکی رضایت میدهد .
دودستی بر سرش کوبید حال چه کند دیگر چیزی برایش نمانده.
🗓1405/6/27
✍️الف.صاد
وَلَا يَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا ۚ اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَّأْکُلَ لَحْمَ اَخِیْهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ…»
«…و از یکدیگر غیبت نکنید؛ آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس از آن متنفر باشید…»
(سوره حجرات، آیه ۱۲)