Eendo4_5829929573264919621.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "خیال" • - بخشِ دو از سه. از تو خونه پر زده پردهی آبیِ اتاق پی تو اومده شاید که بیفته اتفاق پی ا
• "خیال" •
- بخشِ سه از سه.همه میگن که یه مدته که دیوونه شدم یعنی دیوونه که بودم؛ ولی حالا از خودم یکمی دیوونهتر، مثکه ترحمآورم یکی که فکر میکنن شده اسیر دود و دم اگه اینکه یک نفر شب رو نخوابه تا سحر که یه ذره از متاعِ اون خیالِ رهگذر بتونه دود کنه میونِ زنجیرهی فکر، اعتیاده؛ آره معتاد توام! خبر! خبر! اینایی که میگمو نری بگی به این و اون اینا حرفای خیالیه؛ بمونه بینمون؟ من باید یکم شبیه آدمای دیگه شم اینجوری دیوونهخونه جامه جای آسمون پس میدم ترانههامو دست بادِ نغمهخون میگمش از این به بعد تو جای من واسش بخون تو میتونی واسه من تا رو زمین سفر کنی ولی من نمیتونم ساده بیام تا آسمون ولی شب میام، بهت قولِ شرف میدم؛ ببین! قولِ انگشتکِ مردا نمیمونه رو زمین شب که شد، دیوونهبودن دیگه عیبی نداره من بشم امیر و تو تلخی کنی مثل شیرین تورو مثلِ وقتی که بابام باهام حرف میزنه مث وقتی که مامانم میگه عاشقِ منه عاشقونه میپرستمت؛ مثِ همون سحر، که فرشتهها میگفتن «این همون که میگَنه!» – تریاق؛ - هشتِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
Mehran Modiri4_6028214263267459171.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
پارسال، دقیقاً در چنین ماهی و در همین روزها حدوداً؛ روزهای راحتتری بود. روزهای خوشحالتری بود و روزهای زندهتری. برای من. برای من که یقین داشتم هزاروچهارصدوچهار قراره سال من باشه و این حرفها. فکرشم نمیکردم از کمتر از یک ماه بعدش تا سال بعد، همین روزها، همچین سایهی سنگینی بیفته روی نفسهامون. اینجا جایی که تنگه نفس آدم و این اصلاً فردی نیست. جمعی هم نیست. درونی هم نیست. بیرونی هم نیست. این یک مسئلهی همهچیزیه. وقتی هیچچیزی معنای سابق رو نداره و مفاهیم از درون تهی میشن؛ همهچیز رو کثافت گرفته گویا؛ همهچیز. یاد روزهایی افتادم که یقیناً هرچه بودم، از این روزها در درجهی اول، بانمکتر بودم. نه مثل این روزها تلخ. دیگه بلد نیستم با آدمها حرف زدن رو، گرمگرفتن رو، شوخی کردن و یکیشدن رو. یاد باد واقعاً. عکسی که فرد، در چنل دیلیش از اون بهعنوان سطح طنز موردعلاقهاش یاد کرده؛ شوخیِ منه با پیامِ ناشناس یکی از اعضای چنلم در تلگرام، پارسال، چنین روزهایی. همون یه خرده نمکمون رو هم گرفت مثکه روزگار. قند رو گرفت، عسل رو گرفت، نمک رو گرفت؛ که به جاش زهر بده. میگفت "در بهار، شکر داریم؛ قند و عسل داریم"؛ نیست دیگه. چون بعدترش گفت "در بهار، جنگ نشه یهو" و شد. دو بهار، دو جنگ، دو کوفت، دو ورم، دو زهر، زهر، زهر، زهر، زهر. ای کاش فحش را زبان سخن بود.
🛌 @WasCalm | #بمون
BomraniBomrani-Age-Mitooni-(If-You-Can)-320.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #شما_که_حتما_غریبهاید • - شبِ سیوهفتم: "حال دل با تو گفتنم؟ نچ نچ نچ." «اگر از من میپرسید مس
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوهشتم: "آدمها؛ غالباً، معمولاً، هرگز"
[او هی گفت ادامه بده. من هی ادامه دادم. ادامه دادم و از یک جایی به بعد؛ من ادامهدهنده نبودم؛ کلام ادامهدهنده بود. وقتی کلام ادامهدهنده است؛ وقتی جایی قرار داریم که حرف میزنیم و انگار اختیار آن حرفِ لامذهب دستِ خودمان نیست عذابوجدان میگیریم. میگیریم دیگر. نمیگیریم؟ آخ. بله. فقط من میگیرم. ای بابا.]
تمام شد و رفت. نمیگیرند آدمها. عذابوجدان نمیگیرند از چنین چیزی. میفهمی؟ آدمها غالباً در یک اتاق خالی کنفرانس مطبوعاتی برگزار نمیکنند. آدمها غالباً با بررسیِ تحلیلیِ ارتباطِ موضوعیِ نام فیلمِ "آذر، شهدخت پرویز و دیگران" به کارگردانی بهروز افخمی و شخصیت رؤیا با بازی سارا بهرامی در فیلمِ "من دیهگو مارادونا هستم" اثر بهرامتوکلی، در بابِ مفهوم واژهی "دیگران" در حوزهی ذهن، تئوریهای جامعهشناسانه استخراج نمیکنند. آدمها غالباً وقتی درس میخوانند، از آنچه میخوانند پادکست نمیسازند. آدمها غالباً وقتی آهنگ باکلامی را گوش میدهند؛ اول لرزشهای صدای خواننده را حفظ نمیکنند و بعد متن را. آدمها غالباً بکوکال آهنگها را در ذهنشان جدا نمیکنند. آدمها دقیقه و ثانیهی دقیقِ تایم ترکها را یادشان نمیماند. آدمها غالباً از اینکه بفهمند عههه! امینحسینپور، کارگردان سریال بازنده که تیتراژش را بمانی خواند، همان کارگردان موزیکویدیوی بمانِ روزبهبمانیست؛ ذوقزده و شگفتزده و حیرتزده نمیشوند. آدمها غالباً وقتی به میوهفروشیِ قدیمیای میرسند که مدتها پیش چون والدینشان را گم کرده بودند، پیش او گریه کردند و با ناتوانی تمام از او پرسیدند «ندیدهای پدرمادرم را؟»؛ راهشان را از کمرویی کج نمیکنند. آدمها معمولاً فیلمهای واچلیستشان را از روی حضور مدیر فیلمبرداری موردعلاقهشان انتخاب نمیکنند. آدمها معمولاً وقتی شربت گلاب و زعفران مینوشند؛ حس نمیکنند ۱۰ سال جوان شدهاند. آدمها معمولاً وقتی سریال موردعلاقهشان تمام میشود، گریه نمیکنند. آدمها معمولاً وقتی پیادهروی میکنند از قصد سرعتشان را کم نمیکنند تا خسته نشوند. آدمها معمولاً وقتی تنهایی چیزی میخورند، عذابوجدان نمیگیرند. آدمها معمولاً وقتی با کسی که قرارداد ژانریِ رابطهشان، دوستیست؛ حرف میزنند؛ دلنگران نیستند که وقتِ او را گرفته باشند. آدمها معمولاً وقتی به یک جای شلوغ میرسند؛ گوشهی گوشهی جمع نمیایستند. آدمها معمولاً "فقط" با خردسالترین افراد یک مهمانی گرم نمیگیرند. آدمها معمولاً وقتی شوخی میکنند؛ حس نمیکنند با پتک زدهاند بر سر خودشان. آدمها هرگز در آینه با نگاهِ دشمن به دشمن به خود نگاه نمیکنند. آدمها هرگز در خفا، بیصدا فریاد نمیزنند. آدمها هرگز از خود یک ایماژ ذهنیِ گناهکار نمیسازند. آدمها هرگز آن ایماژ را پس از ارتکاب خطا، خفه نمیکنند. آدمها هرگز پس از خفهکردن، برای خود جلسهی دادگاه تشکیل نمیدهند. آدمها هرگز در جلسهی دادگاه خود، رأی به حکم قصاص خود نمیدهند. آدمها هرگز آن حکم را اجرا نمیکنند.
درواقع (بیاییم بیرون از آن فضا) آدمها اصولاً هیچ حکمی را اجرا نمیکنند؛ مگر آنکه دلشان بگوید و بخواهد و خب دل آدمها، شاد است. با خودشان به صلح رسیدهاند و گویا که آدمها همیشه در رفیعترین قلههای دانایی و فضل و کمال و علم و استیبلبودن شرایط روانی و ذهنی قرار دارند. این یعنی آدمها اگر قرار باشد حکم کس دیگری را اجرا کنند، در بهترین حالت آهنگ حکمِ روزبه بمانی را اجرا میکنند که تحریرهای صداولدادنیای هم دارد.
آدمها ایناند. حالا یا سالم، یا به گمان خودشان سالم، یا به گمانِ من سالم، یا به گمان هردوی ما. و من هم اینم. حالا یا بیمار، یا به گمان خودم بیمار، یا به گمانِ آنها بیمار، یا به گمان هردوی ما. و ما با هم لازمیم. چرا که در آن آدمهای سالم احتمالاً یافت میشوند روانپزشکانی که به مراجعینی نیاز دارند برای امرار معاش و اینطرف؛ در صفِ آدمهای بیمار، انگار کسی جز من نیست. یک تعداد بیمار روانی بودند، که برای آنها هم فیلم و سریال و کتاب و اینها خلق شد و با ظرایف دراماتیک شخصیتهایشان ما دریافتیم که واو، اینها واقعاً دیوانه نیستند و این دروغ است و از آنجایی که ذهن آدمی، ناخودآگاه تعمیمدهندهاست؛ با خود میگوید که لابد در جهان، هر کیس بیمار روانیِ اینچنینیای، چون فلان ظرفیت دراماتیک را دارد؛ شخصیتِ عادی و خوبیست و حالا بالفرض که از آسایشگاه بزند بیرون و بیاید دهن همهمان را با انتقامجوییاش سرویس کند. مهم ظرایفِ دراماتیک اوست. ظرایف دراماتیک و کوفت خب. یعنی چی که اینطرف، در صفی که منم؛ واقعاً کسی جز من؛ منی که هیچکس در فیلمش به ظرایفِ دراماتیکِ شخصیتم نپرداخته؛ نیست؟ یعنی همه انقدر سالمید؟ بابا ایول.
– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۴
🛌 @WasCalm
BomraniBomrani - Mardomi Live (Public) (Live).mp3
زمان:
حجم:
9.7M
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #در_شرایط_حساس_کنونی - فصلِ۲، طرحِ۳: "التفات" • *مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؛ رخِ تو در نظرِ
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۴: "سهو و خطا"
*حافظا! تکیه بر ایام، چو سهو است و خطا؛ من چرا عشرت امروز، به فردا فکنم؟- حافظ. 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
• "اردیبهشت" •
- برایِ اردیبهشت؛ ماهِ رؤیایم.راستی، روزِ شیراز مبارک. (🌺) [-
اصلِ این ترانه را اواخر اردیبهشت پارسال نوشتم؛ آدمها هم خواندند. اما این، نسخهی ویرایششده، عاشقتر و رنگیتریست که برای اردیبهشت امسال، بازنویسیاش کردم. امیدوارم که لبخند بزنید هنگام خواندنش در روز ملی شیراز که به اردیبهشتش معروف است؛ و احساسِ رهایی کنید. احساس رهایی کنید. رهایی مهم است.] تو یه اردیبهشتِ مطلق و نابی که از هر روزنهات شیراز تابیده میون آخرین روزای این ماهیم تو هستی و تبِ خرداد خوابیده هنوزم میشه بینِ شاخههای توت برقصیم و بخونیم و بگیم از عشق تهِ اردیبهشته؛ ما که آغازیم باید با هم بمونیم و بگیم از عشق دوباره دامن گلدار پوشیدی دوباره شالِ رنگِ عشق سر کردی میون کوچهها راه اومدی با من تو حال این گلا رو تازهتر کردی زمینِ زیر پای تو ترک برداشت تو تا همراه من تا ماه میرفتی خیابونها همه همنام تو بودن تو توی کوچه با من راه میرفتی تو از هر کوچهای که ساده رد میشی صدای "زندهباد" از نو بلند میشه من و شهری رو بازی داده چشم تو تو میدونی که بازی چندچند میشه تو اینجا راه رفتی؛ از درخت افتاد تموم میوههای باغ زردآلو قراره اولین روزای تابستون ببخشی سرخو به گیلاس و آلبالو تو من رو خوب بشنو؛ برگِ گیلاست، قشنگش میکنه هذیونِ شعرامو به گوشت لای گیلاسایِ نوبر؛ من همه شعرامو میبخشم؛ فقط بشنو تو حرفای منو از عشق معنا کن که من سرمستم و پرتوپلا میگم یه دوست دارمِ شفاف و بیمورد به لبخندِ تو - اون دارالشفا - میگم تو اون برفی که از خورشید میباره همیشه گرمی و آروم و مظلومی برای دخترای شهر مبهم شد چجوری انقَدَر خانوم! خانومی؟ من از شوق وجودت رگبهرگ میشم به دور شمعِ چشمای تو میگردم که این پروانگی رو دوست دارم تا تو اون شمعی که راحت باورش کردم گل سرخِ لطیفِ مثل دستاتو؛ تموم سال، نازش کردم و حالا میون دستهای از موت میکارم گلِ همرنگِ موهای تورو اینجا ببین شیراز چلساله بدهکاره؛ به مویِ سرخِ تو - کهنهشرابِ تو - ببین جونِ دلم! خونِ دلم موته! خرابم کن که آباده خرابِ تو دوباره دست میدی دست من تا من بمیرم واسهی سرمایِ اون دستا چه تقدیر قشنگی داره دست من که انگشتات قفل دستمه حالا صدا کن من رو؛ آوازی تو؛ من شعرم بخون این قطعهی مهجورِ گمنامو همآوای تو میشه سوتِ بادِ تند؛ تو این آوا بگنجون شعرِ دستامو نسیمِ دلبرِ اردیبهشت آروم وزید از پشتِ چشمت؛ چشمِ تو بارید تو اون ابرک که میشی سایهبونِ من اگرچه آفتابِ بیامون تابید تو و مرداد و موج دامن سبزت؛ تو با اردیبهشت و روسرییاسیت؛ تو و آبان و اون پیراهنِ سرخت؛ زمستون، ژاکت آبیِ احساسیت؛ چه تو اردیبهشت و تیر یا آذر، تو، تو هر فصل از نو دلبری؛ دلبر! تو، توی چار فصل سال زیبایی که رنگ فصل میشه با تو زیباتر بیا و رنگبخشِ سال پیرم شو بمون؛ اردیبهشتم مثلِ قبلاً شه دلم میخواد آغوشت برای من به رنگِ ماهِ محبوبم، یه مأمن شه – تریاق؛ - اردیبهشتِ هزاروچهارصدوچهار 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
Daal BandDaal-Band-Parvaze-Tehran-Shiraz-320.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
یکهو. یاد این افتادم. یادِ در این سرای بیکسی، کسی یه در نمیزند. زیرِ تشخیص سالبهها از موجبهها. کلیهها از جزئیهها. وقتی خسته شدم.
این عکس رو معلم منطقمون ندید و نمیدونم نمرهشو گذاشت یا نه. ولی توی گالریم هست هنوز.
خیلی چیزای بیاهمیتی هست که بیعلت میمونه توی گالری، بعدم توی هارد. ولی توی یاد نه. خیلی چیزا هم توی یاد میمونه. اونقدر میمونه که هیچوقت آدم یکهو یادش نمیافته. معمولی میشه از فرط ویژگی.
ولی من دوستدار اینام. اینان که جالبن. کماهمیتن. قراره احتمالاً از گالریم هم پاک شن. ولی همیشه یادم میمونه که یک شب، خسته از کشف چگونگی کمیت و کیفیت قضایای حملیهی منطق دهم؛ دستم ناخودآگاه تصمیم گرفت این بیت رو بنویسه این گوشه که بمونه توی یادم.
واقعاً هم کسی به در نمیزند.
🛌 @WasCalm | #بمون