eitaa logo
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
15 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
0 فایل
این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
مشاهده در ایتا
دانلود
BomraniBomrani-Age-Mitooni-(If-You-Can)-320.mp3
زمان: حجم: 9.1M
در بهار؟ آتش گرفته. هرچه که بود دود شده رفته. کار از کار، دیگه گذشته؛ در بهار. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ سی‌و‌هفتم: "حال دل با تو گفتنم؟ نچ نچ نچ‌." «اگر از من می‌پرسید مس
- شبِ سی‌و‌هشتم: "آدم‌ها؛ غالباً، معمولاً، هرگز" [او هی گفت ادامه بده. من هی ادامه دادم. ادامه دادم و از یک جایی به بعد؛ من ادامه‌دهنده نبودم؛ کلام ادامه‌دهنده بود.‌ وقتی کلام ادامه‌دهنده است؛ وقتی جایی قرار داریم که حرف می‌زنیم و انگار اختیار آن حرفِ لامذهب دستِ خودمان نیست عذاب‌وجدان می‌گیریم. می‌گیریم دیگر. نمی‌گیریم؟ آخ. بله. فقط من می‌گیرم. ای بابا.] تمام شد و رفت. نمی‌گیرند آدم‌ها. عذاب‌وجدان نمی‌گیرند از چنین چیزی. می‌فهمی؟ آدم‌ها غالباً در یک اتاق خالی کنفرانس مطبوعاتی برگزار نمی‌کنند. آدم‌ها غالباً با بررسیِ تحلیلیِ ارتباطِ موضوعیِ نام فیلمِ "آذر، شهدخت پرویز و دیگران" به کارگردانی بهروز افخمی و شخصیت رؤیا با بازی سارا بهرامی در فیلمِ "من دیه‌گو مارادونا هستم" اثر بهرام‌توکلی، در بابِ مفهوم واژه‌ی "دیگران" در حوزه‌ی ذهن، تئوری‌های جامعه‌شناسانه استخراج نمی‌کنند. آدم‌ها غالباً وقتی درس می‌خوانند، از آن‌چه می‌خوانند پادکست نمی‌سازند. آدم‌ها غالباً وقتی آهنگ باکلامی را گوش می‌دهند؛ اول لرزش‌های صدای خواننده را حفظ نمی‌کنند و بعد متن را. آدم‌ها غالباً بک‌وکال آهنگ‌ها را در ذهن‌شان جدا نمی‌کنند. آدم‌ها دقیقه و ثانیه‌ی دقیقِ تایم ترک‌ها را یادشان نمی‌ماند.‌ آدم‌ها غالباً از این‌که بفهمند عههه! امین‌حسین‌پور، کارگردان سریال بازنده که تیتراژش را بمانی خواند، همان کارگردان موزیک‌ویدیوی بمانِ روزبه‌بمانی‌ست؛ ذوق‌زده و شگفت‌زده و حیرت‌زده نمی‌شوند. آدم‌ها غالباً وقتی به میوه‌فروشیِ قدیمی‌ای می‌رسند که مدت‌ها پیش چون والدینشان را گم کرده بودند، پیش او گریه کردند و با ناتوانی تمام از او پرسیدند «ندیده‌ای پدرمادرم را؟»؛ راهشان را از کم‌رویی کج نمی‌کنند. آدم‌ها معمولاً فیلم‌های واچ‌لیستشان را از روی حضور مدیر فیلم‌برداری موردعلاقه‌شان انتخاب نمی‌کنند. آدم‌ها معمولاً وقتی شربت گلاب و زعفران می‌نوشند؛ حس نمی‌کنند ۱۰ سال جوان شده‌اند. آدم‌ها معمولاً وقتی سریال موردعلاقه‌شان تمام می‌شود، گریه نمی‌کنند. آدم‌ها معمولاً وقتی پیاده‌روی می‌کنند از قصد سرعتشان را کم نمی‌کنند تا خسته‌ نشوند. آدم‌ها معمولاً وقتی تنهایی چیزی می‌خورند، عذاب‌‌وجدان نمی‌گیرند. آدم‌‌ها معمولاً وقتی با کسی که قرارداد ژانریِ رابطه‌شان، دوستی‌ست؛ حرف می‌زنند؛ دل‌نگران نیستند که وقتِ او را گرفته باشند. آدم‌ها معمولاً وقتی به یک جای شلوغ می‌‌رسند؛ گوشه‌ی گوشه‌ی جمع نمی‌ایستند. آدم‌ها معمولاً "فقط" با خردسال‌ترین افراد یک مهمانی گرم نمی‌گیرند. آدم‌ها معمولاً وقتی شوخی می‌کنند؛ حس نمی‌کنند با پتک زده‌اند بر سر خودشان. آدم‌ها هرگز در آینه با نگاهِ دشمن به دشمن به خود نگاه نمی‌کنند. آدم‌ها هرگز در خفا، بی‌صدا فریاد نمی‌زنند. آدم‌ها هرگز از خود یک ایماژ ذهنیِ گناهکار نمی‌سازند. آدم‌ها هرگز آن ایماژ را پس از ارتکاب خطا، خفه نمی‌کنند. آدم‌ها هرگز پس از خفه‌کردن، برای خود جلسه‌ی دادگاه تشکیل نمی‌دهند. آدم‌ها هرگز در جلسه‌ی دادگاه خود، رأی به حکم قصاص خود نمی‌دهند. آدم‌ها هرگز آن حکم را اجرا نمی‌کنند. درواقع (بیاییم بیرون از آن فضا) آدم‌ها اصولاً هیچ حکمی را اجرا نمی‌کنند؛‌ مگر آن‌که دلشان بگوید و بخواهد و خب دل آدم‌ها، شاد است. با خودشان به صلح رسیده‌اند و گویا که آدم‌ها همیشه در رفیع‌ترین قله‌های دانایی و فضل و کمال و علم و استیبل‌بودن شرایط روانی و ذهنی قرار دارند. این یعنی آدم‌ها اگر قرار باشد حکم کس دیگری را اجرا کنند، در بهترین حالت آهنگ حکمِ روزبه بمانی را اجرا می‌کنند که تحریرهای صدا‌ول‌دادنی‌ای هم دارد. آدم‌ها این‌اند. حالا یا سالم، یا به گمان خودشان سالم، یا به گمانِ من سالم، یا به گمان هردوی ما. و من هم اینم. حالا یا بیمار، یا به گمان خودم بیمار، یا به گمانِ آن‌ها بیمار، یا به گمان هردوی ما. و ما با هم لازمیم. چرا که در آن آدم‌های سالم احتمالاً یافت می‌شوند روان‌پزشکانی که به مراجعینی نیاز دارند برای امرار معاش و این‌طرف؛ در صفِ آدم‌های بیمار، انگار کسی جز من نیست. یک تعداد بیمار روانی بودند، که برای آن‌ها هم فیلم و سریال و کتاب و این‌ها خلق شد و با ظرایف دراماتیک شخصیت‌هایشان ما دریافتیم که واو، این‌ها واقعاً دیوانه نیستند و این دروغ است و از آن‌جایی که ذهن آدمی، ناخودآگاه تعمیم‌دهنده‌است؛‌ با خود می‌گوید که لابد در جهان، هر کیس بیمار روانیِ این‌چنینی‌ای، چون فلان ظرفیت دراماتیک را دارد؛ شخصیتِ عادی و خوبی‌ست و حالا بالفرض که از آسایشگاه بزند بیرون و بیاید دهن همه‌مان را با انتقام‌جویی‌اش سرویس کند. مهم ظرایفِ دراماتیک اوست. ظرایف دراماتیک و کوفت خب. یعنی چی که این‌طرف، در صفی که منم؛ واقعاً کسی جز من؛ منی که هیچ‌کس در فیلمش به ظرایفِ دراماتیکِ شخصیتم نپرداخته؛ نیست؟ یعنی همه انقدر سالمید؟ بابا ایول. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۴ 🛌 @WasCalm
BomraniBomrani - Mardomi Live (Public) (Live).mp3
زمان: حجم: 9.7M
آدما ماهن. آگاهن. یارانِ شفیق. ساقیانِ محبت و منجیان غریق. سایه‌های بلند در افق‌های دور. صحنه‌های کش‌دار و لحظه‌های عبور. من؟ 🛌 @WasCalm |
Niaz Nawab4_6019285988331755134.mp3
زمان: حجم: 8.5M
از دلِ تنگِ گنه‌کار، گنه‌کار، برآرم آهی؛ کآتش اندر گنهِ آدم و حوا فِکَنم. 🛌 @WasCalm |
• "اردیبهشت" •
- برایِ اردیبهشت؛ ماهِ رؤیایم.
راستی، روزِ شیراز مبارک. (🌺) [-
اصلِ این ترانه را اواخر اردیبهشت پارسال نوشتم؛ آدم‌ها هم خواندند. اما این، نسخه‌ی ویرایش‌شده، عاشق‌تر و رنگی‌تری‌ست که برای اردیبهشت امسال، بازنویسی‌اش کردم. امیدوارم که لبخند بزنید هنگام خواندنش در روز ملی شیراز که به اردیبهشتش معروف است؛ و احساسِ رهایی کنید. احساس رهایی کنید. رهایی مهم است.
] تو یه اردیبهشتِ مطلق و نابی که از هر روزنه‌ات شیراز تابیده میون آخرین روزای این ماهیم تو هستی و تبِ خرداد خوابیده هنوزم میشه بینِ شاخه‌های توت برقصیم و بخونیم و بگیم از عشق تهِ اردیبهشته؛ ما که آغازیم باید با هم بمونیم و بگیم از عشق دوباره دامن گل‌دار پوشیدی دوباره شالِ رنگِ عشق سر کردی میون کوچه‌ها راه اومدی با من تو حال این گلا رو تازه‌تر کردی زمینِ زیر پای تو ترک برداشت تو تا همراه من تا ماه می‌رفتی خیابون‌ها همه هم‌نام تو بودن تو توی کوچه با من راه می‌رفتی تو از هر کوچه‌ای که ساده رد میشی صدای "زنده‌باد" از نو بلند میشه من و شهری رو بازی داده چشم تو تو می‌دونی که بازی چندچند میشه تو این‌جا راه رفتی؛ از درخت افتاد تموم میوه‌های باغ زردآلو قراره اولین روزای تابستون ببخشی سرخو به گیلاس و آلبالو تو من رو خوب بشنو؛ برگِ گیلاست، قشنگش می‌کنه هذیونِ شعرامو به گوشت لای گیلاسایِ نوبر؛ من همه شعرامو می‌بخشم؛ فقط بشنو تو حرفای منو از عشق معنا کن که من سرمستم و پرت‌و‌پلا میگم یه دوست دارمِ شفاف و بی‌مورد به لبخندِ تو - اون دارالشفا - میگم تو اون برفی که از خورشید می‌باره همیشه گرمی و آروم و مظلومی برای دخترای شهر مبهم شد چجوری ان‌قَدَر خانوم! خانومی؟ من از شوق وجودت رگ‌به‌رگ میشم به دور شمعِ چشمای تو می‌گردم که این پروانگی رو دوست دارم تا تو اون شمعی که راحت باورش کردم گل سرخِ لطیفِ مثل دستاتو؛ تموم سال، نازش کردم و حالا میون دسته‌ای از موت می‌کارم گلِ هم‌رنگِ موهای تورو این‌جا ببین شیراز چل‌ساله بدهکاره؛ به مویِ سرخِ تو - کهنه‌شرابِ تو - ببین جونِ دلم! خونِ دلم موته! خرابم کن که آباده خرابِ تو دوباره دست میدی دست من تا من بمیرم واسه‌ی سرمایِ اون دستا چه تقدیر قشنگی داره دست من که انگشتات قفل دستمه حالا صدا کن من رو؛ آوازی تو؛ من شعرم بخون این قطعه‌ی مهجورِ گمنامو هم‌آوای تو می‌شه سوتِ بادِ تند؛ تو این آوا بگنجون شعرِ دستامو نسیمِ دلبرِ اردیبهشت آروم وزید از پشتِ چشمت؛ چشمِ تو بارید تو اون ابرک که می‌شی سایه‌بونِ من اگرچه آفتابِ بی‌امون تابید تو و مرداد و موج دامن سبزت؛ تو با اردیبهشت و روسری‌یاسیت؛ تو و آبان و اون پیراهنِ سرخت؛ زمستون، ژاکت آبی‌ِ احساسیت؛ چه تو اردیبهشت و تیر یا آذر، تو، تو هر فصل از نو دلبری؛ دلبر! تو، توی چار فصل سال زیبایی که رنگ فصل می‌شه با تو زیباتر بیا و رنگ‌بخشِ سال پیرم شو بمون؛ اردیبهشتم مثلِ قبلاً شه دلم می‌خواد آغوشت برای من به رنگِ ماهِ محبوبم، یه مأمن شه – تریاق؛ - اردیبهشتِ هزاروچهارصدوچهار 🛌 @WasCalm |
Daal BandDaal-Band-Parvaze-Tehran-Shiraz-320.mp3
زمان: حجم: 9.3M
شب و چشمه‌ی ماه؛ شب و چشمِ سیاه؛ شب و دلخوشیِ یک دیدار. من و رازِ تنت؛ من و رؤیاشدنت؛ من و بویِ تو، نارنج بهار. 🛌 @WasCalm |
یکهو. یاد این افتادم. یادِ در این سرای بی‌کسی، کسی یه در نمی‌زند. زیرِ تشخیص سالبه‌ها از موجبه‌ها. کلیه‌ها از جزئیه‌ها. وقتی خسته شدم. این عکس رو معلم منطق‌مون ندید و نمی‌دونم نمره‌شو گذاشت یا نه. ولی توی گالریم هست هنوز. خیلی چیزای بی‌اهمیتی هست که بی‌علت می‌مونه توی گالری، بعدم توی هارد. ولی توی یاد نه. خیلی چیزا هم توی یاد می‌مونه. اون‌قدر می‌مونه که هیچ‌وقت آدم یکهو یادش نمی‌افته. معمولی می‌شه از فرط ویژگی. ولی من دوست‌دار اینام. اینان که جالبن. کم‌اهمیتن. قراره احتمالاً از گالریم هم پاک شن. ولی همیشه یادم می‌مونه که یک شب، خسته از کشف چگونگی کمیت و کیفیت قضایای حملیه‌ی منطق دهم؛ دستم ناخودآگاه تصمیم گرفت این بیت رو بنویسه این گوشه که بمونه توی یادم. واقعاً هم کسی به در نمی‌زند. 🛌 @WasCalm |
- شبِ سی‌و‌نهم: "ترانه‌ی جوانی" خانه خالی شد. یک ساعت. یک ساعت تنها شدم. بعد از مدت‌ها گمانم. فکر کردم در یک ساعت تنهایی چه کاری می‌شود کرد که فقط تنهایی می‌شود؟ به خودم آمدم دیدم یک ربع است دارم فکر می‌کنم. دارم فکر می‌کنم و به نتیجه‌ای نمی‌رسم. پس خیلی خسته از فکر، مصمم به این‌که اگر تنهایی یک گوشه بنشینم احتمالاً وحشت می‌کنم و هوادارِ پویایی جوان‌ها؛ تصمیم گرفتم کتاب بخوانم. یک رمانِ روسی انتخاب کردم.‌ گفتم هرچه هست، من باید امروز به راز رمان‌های روسی که بخش اعظمی از انسان‌ها طرفدار آن‌هایند دست پیدا کنم و دوستشان داشته باشم. شروع به خواندنِ رمان کردم، بعد از ۵ دقیقه؛ دیدم چون دیشب سرجمع، برای امتحان صبح، فقط یک ساعت خوابیدم؛ دارد خوابم می‌گیرد. فکر کردم که خب می‌توانم ۴۰ دقیقه‌ی آینده را بخوابم. پتو را کشیدم روی سرم که بخوابم. دیدم گرم است. خیلی گرم. آن هم وسط اردیبهشت. با خود فکر کردم این گرمای زودهنگام واقعاً نابه‌هنگام و ناجوانمردانه است. خسته شدم و بعد از ۵ دقیقه برخاستم. ۳۵ دقیقه وقت مانده بود و واقعاً نمی‌دانستم تنهایی آدم‌ها چه‌کاری انجام می‌دهند که خوش بگذرانند. گفتم شاید بهتر است فیلم ببینم. فیلم‌ها را زیرورو کردم. فیلم‌هایی که دوست داشتم همه به قدری دوست‌داشتنی بودند که نمی‌خواستم دوپاره ببینم‌شان. ده دقیقه روی فیلم "این‌جا چراغی روشن است" رضا میرکریمی توقف کردم و بعد دیدم واقعاً دارم حیف می‌کنم این کار را. باید سر فرصت دیدش. تا این‌جا مانده بود ۲۵ دقیقه. این‌جا شد که فکر کردم شاید حرف زدن حالم را خوب کند. ضبط صوت گوشی را روشن کردم و ۱۰ دقیقه فک زدم. درباره‌ی چیزهای تازه‌ای که در فلان حوزه کشف کردم و در بهمان حوزه یاد گرفتم و در بیسار حوزه یادم آمد و سپس به یک مناظره‌ی فرضی پرداختم پیرامون کارنامه‌ی آرمان گرشاسبی، در ساحت یک آرتیست. فقط ۱۵ دقیقه‌. فکر کردم شاید بهتر است گالری را زیرورو کنم، چون پانزده دقیقه برای هرکاری زمان کمی‌ست. زمان خیلی کمی. عکس‌هایم را دیدم. نوزاد بودم. شاد بودم. خیلی شاد. خردسال بودم. شاد بودم. خیلی شاد. کودک بودم. شاد بودم. خیلی شاد. نوجوان بودم. شاد بودم. خیلی شاد. همین پارسال بود. شاد بودم. خیلی شاد. انبوه کارهایی که در زندگی کردم را در ده دقیقه مرور کردم. مرور کردم و یادم افتاد زندگی خوبی داشتم. داشتم. آدم بدی نبوده‌ام گویا. عکس‌ها که این را می‌گویند. ناگهان در سر انگشتم احساس کردم این یک ساعتِ تلف‌شده، همه و همه انرژی‌ای‌ست که از نوک انگشتم می‌ریزد و هدر می‌شود‌. پنج دقیقه مانده بود. انگشتانم بی‌اختیار به هوا رفتند و مرا هم با خود از روی مبل کشیدند بالا. لبم ناخودآگاه تکان خورد: «بیایید با هم بخوانیم؛ ترانه‌ی جوانی را. بیایید با هم بخوانیم؛ ترانه‌ی جوانی را.» احساس کردم جوانم. احساس کردم من لیاقتش را دارم و باید خوشحال و شاد و خندان باشم و قدر دنیا را بدانم. دست بزنم من. پا بکوبم من. خنده کنم من. چرا؟ چون جوانم. جوانم.‌ و هیچ شکی نیست در این. از کل یک ساعت، فقط همین پنج دقیقه برای من مفید بود که در خانه چرخ زدم و چرخ زدم و بلند فریاد کشیدم: «خوشحال و شاد و خندانم.» – تریاق؛‌ ۰۵/۰۲/۱۵ 🛌 @WasCalm |
Bomrani11 - Roozhaaye Khoobe Koodaki.mp3
زمان: حجم: 11.9M
عمرِ ما کوتاست. چون گلِ صحراست. پس بیایید شادی کنیم. (🚴🏻💥) 🛌 @WasCalm |
هدایت شده از ماوی .
یه روز توی مزرعه آفتابگردون ، زیر نور ماه با صدای گیتارِ تو میرقصم .