eitaa logo
°•|از چادرم تــــــا شهـــادت|•°
466 دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1.2هزار ویدیو
67 فایل
بیو❤︎ خاطرات شهیدانه📚 شهدایے های زیبا✨ همسنگرمون🤞🏻💎 @TOLOU_313 گوش شنوا✨👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16349894129995 لفت!؟ پنجاه صلوات رفیق🥲 کپی؟! واجب☺️ هدف شادی دل امام زمانمونه!!! زشته حرام باشه رفیق!❥
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 #موج_دوم فراخوان طرح اعزام #جهادگران_سلامت جهت مقابله با ویروس #کرونا 📝 عضویت و اعلام آمادگی با ارسال عدد 1 به شماره ها و شناسه های زیر در تمامی شبکه های مجازی: 📞 09376674966 📞 09387701256 🆔 @jsalamat1 🆔 @jsalamat2 💎 قرارگاه جهادگران سلامت 💌 @JSalamat21 #نشر_حداکثری
1_17285733(1).mp3
4.34M
🎶 واسه اینکه نکنه غرورتو بشکنه یک داعشی 🎶واسه اینکه نکنه یه وقت مثل اسیر یا برده شی همه خون دارن میدن تا حس کنی تو حجابت پر از امنیت و مملو آرامشی!
💔 💞 استغفار میکنم از اینکه قدر دینمو اونجور که باید ندونستم... دینی که بخاطرش مردم زیادی مثل مسلمونای هند بهای سنگینی پرداخت میکنن؛فقط به جرم مسلمان بودن.... .. @Witness
💔 خال هندی این روز های برادرانمان در هند..😔 یا صاحب الزمان... در سرزمین عجایب... هر بار نوشتم و پاک کردم، اما دلم آرام نگرفت... نه بر نوشتن، نه بر سکوت و ننوشتن این روزها انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست و انگار دیگر زمین، برنمےتابد این همه نازیبائی را... و بیاید ... 💔 .. @Witness
راز کانال کمیل@Bankketab.pdf
7.9M
📚عنوان: راز کانال کمیل ✍نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 📖موضوع: شهداء @witness
من اهل شیرازم😎 که می‌نویسم. شما برای کل کشور🇮🇷 بفرست اگه با وجدانی و غرض و مرض نداری😏! یه حرفی هست که همه میگن: -ما هر چی می‌کشیم از فلانی می‌کشیم😠. حالا شده ماجرای شهر قم؛ ماهواره‌ها📡 مدام میگن: قم قم، کرونا قم😓، آخوندا قم🤨، انقلاب قم😎... حالا من هم بگم: به لطف دولت فخیمه‌ی روحانی😒 پرواز✈️ با چین🇨🇳 همچنان برقرار بود پس و پیش کرونا😕! پس ویروس منحوس کرونا وارد ایران شد😑. هیچکی نفهمید، حتی وزارت‌خونه بهداشت🏨، دولت رو که کلا وللش! اولین کسی، شهری، دکترایی👨‍🔬 که فهمیدند، قمی‌ها بودند. بگو خب! یعنی از چیـــــن اومد، نه از قـــــــم. ناجی کشور شد قم که اگر نمی‌فهمیدن، مثل یه بمب خوشه‌ای😰 تو کل کشور پخش می‌شد به صورت وحشتناک🔴! همینه که این چند روزه همه جای ماهوار نشینا سوخته😬، چون قمیا جلوی قتل عام ایرانیا رو گرفتن😇! من که شیرازیم! اما دمتون گرم، پرچمتون بالا✌️🏻! آدمی که اهل حق و وجدانه اینو برای لیست موبایلش میفرسته😏! @witness
🌸 یه روز یکی از رزمنده ها دیر به صبحگاه رسید فرمانده برای اینکه رزمنده بسیجی را تنبیه کنه گفت: باید در 2 دقیقه 150 تا صلوات بفرستی بسیجی دید نمیشه رو کرد به گردان و گفت: کل گردان صلوات! کل گردان ڪه 400 نفر بود صلوات فرستادند بعد بسیجی به فرمانده میگه 150 تا برا امروز بقیش بمونه انشالله برای فردا!!😂😂 @witness
🧚‍♀🧚‍♀ 🔸طرز شستن و نحوه نگهداری از آن... 💟برای شستن چادر مشکی می‌توانید از روش زیر استفاده کنید: اگر چادر مشکی را با مایع ظرفشویی بشویید، خیلی بهتر و براق‌تر می‌شود. پس از شستن نیز از نرم کننده‌هاله استفاده کنید تا الکتریسیته آن از بین برود. - چادر مشکی را بهتر است با دست بشویید. - چادر مشکی را در سایه خشک کنید. - چادر مشکی را نچلانید. - چادر مشکی را بهتر است در آب آشامیدنی بشویید. - چادر مشکی را در درجه حرارت زیر ۶۰ درجه بشویید - بزاق دهان و مواد اسیدی برای چادر مشکی زیان‌آور است - چادر مشکی بهتر است با شامپویی که مواد قلیایی کمتری دارد شسته شود - چروک چادر مشکی بهتر است با بخار از بین رود - بعد از شستشوی چادر مشکی بهتر است از مایع نرم کننده رقیق شده، استفاده کنید - اگر از اتو استفاده می‌کنید بهتر است بین اتو و چادر یک پارچه نخی مشکی قرار دهید. - از کشش‌های طولی و عرضی زیاد هنگام نشست و برخاست جلوگیری کنید. نحوه از بین بردن پرز چادر مشکی اگر بعد از شستن چادر آن را در مایعات نرم‌کننده که در بازار نیز وجود دارد، بگذارید دیگر پرزدار یا الکتریسته دار نمی شوند @witness
هر چه به آرش اصرار کردم که بیاید بالا و حداقل یک ساعتی استراحت کند، قبول نکرد. از مادر و اسرا خجالت می‌کشید. –خجالت نداره آرش اونا تو اتاقن، اصلا تو رو نمیبینن. –نمی‌خوام مزاحمشون بشم. هم اونا اذیت میشن هم من راحت نیستم. تو خواهر مجرد داری، میدونم که معذب میشه. لپش را محکم کشیدم و گفتم: – قربون ملاحظاتت برم الهی، اصلا بهت نمیاد اینقدر اهل رعایت کردن باشی. با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد و گفت: – تو الان با من بودی؟ وقتی خنده‌ی مرا دید ادای غش کردن درآوردو بی حال خودش را روی صندلی رها کرد و گفت: – منو این همه خوشبختی محاله. صدای خنده ام بالاتر رفت و آرش صاف نشست و عاشقانه نگاهم کرد. –تو امروز می خوای من رو بکشی؟ با اون خنده هات... بعد دستم را گرفت و روی لبهایش چسباند. چشم هایش را بست و طولانی به همان حال ماند. گفتم: ــ آرش یه وقت یکی میادا... چشم هایش را با خنده باز کرد. – آخه الان کله ی سحر کی از خونه میاد بیرون؟ هنوز هوا روشن نشده، کی می خواد بیاد مارو ببینه؟ ــ ما خودمونم الان کله ی سحره، که بیرونیما. ــ ما که دیونه‌ایم، اگه کس دیگه ام بیرون باشه دیونس دیگه، پس از کارهای ما تعجب نمیکنه و براش عادیه. دوباره خندیدم. ــ آرررش... نیم ساعتی حرف زدیم. آرش دلیل این که بالا نیامد را دوران نامزدی برادرش دانست و گفت که مژگان و کیارش اصلا ملاحظه‌ی او را نمی کردند و خیلی راحت بودند. برای همین آرش خیلی اذیت شده. بعد هم کلی خاطره های خنده دار تعریف کرد. خمیازه‌ایی کشیدو گفت که آماده بشم تا بریم کله پاچه بخوریم. بعد هم بریم خانه تا برای دانشگاه رفتن لباسش را عوض کند. من کله پاچه دوست نداشتم ولی به خاطر آرش چیزی نگفتم. کنار میز که رسیدیم آرش صندلی را برایم عقب کشیدو با لحن خاصی گفت: – جلوس بفرمایید بانوی مهربانی... با خودم فکر کردم، "که با این همه حرفهای رمانتیک امدیم که چشم و زبان و اجزای صورت گوسفند بدبخت را بخوریم. از فکرم لبخند به لبم آمد. آرش نشست وکنجکاو پرسید: ــ خنده واسه چیه؟ وقتی فکرم را برایش تعریف کردم، خندید. خودش هم قوه‌ی خلاقیتش به کار افتاد. آنقدر شوخی کردکه از خنده دلم را گرفتم و گفتم: –آرش بسه دیگه دل درد گرفتم. خنده اش جمع شد و یک لیوان آب دستم داد و با کمی نگرانی گفت: ــ بگیر بخور، صورتت قرمز شده. –برای این که باید بی صدا بخندم، خب سخته. بدنه ی لیوان آب، سرد بود که خنکی‌اش فوری به دستم منتقل شد و گفتم: ــ این آب خیلی سرده، ناشتا این رو بخورم معدم هنگ میکنه. بالبخند بلند شد و رفت فنجانی آب جوش از آقایی که کنار سماور بزرگی ایستاده بود گرفت وآورد و کمی سر لیوانم ریخت و پرسید: ــ امتحان کن ببین دماش خوبه؟ همانطور که کمی از آب می خوردم در دلم قربان صدقه اش می رفتم که اینقدر حواسش به من هست. از این که برای یک دلخوری کوچک دیشب آنقدر خودش را اذیت کرده تا از دلم در بیاورد. احساس لذت داشتم. انگار آرش با تمام قدرتش می خواست من را ذوب کند در محبت های بی دریغش وموفق هم شده بود. عشقم به آرش چندین برابر شده بود و انگار وارد دنیای جدیدی شده بودم که سراسر خوشبختی بود. آنقدر با غذایم بازی کردم و مدام نان خالی خوردم که پرسید: ــ چرا اینجوری می خوری؟ تکه‌ایی از نان در دهانم گذاشتم و گفتم: –چطوری؟ دارم می خورم دیگه. دقیق نگاهم کردو پرسید: ــ نکنه دوست نداری؟ با مکث گفتم: ــ بدمم نمیاد. ــ راحیل! ــ جانم. ــ تو هنوز با من رودرواسی داری؟ خب می گفتی می رفتیم حلیم می خوردیم. "وای الان غذای اینم کوفتش می کنم." لقمه ی بزرگی به زور در دهانم گذاشتم و گفتم: – می خورم مشکلی نیست باور کن. از کارم خنده اش گرفت و لیوان آب را داد دستم و گفت: –باشه، حالا خفه نشی، من بدبخت بشم. لقمه ام را قورت دادم و قیافه‌ی مضطرب نمایشی به خودم گرفتم وگفتم: ــ آب؟ اونم وسط غذا؟ چشم مامانم رو دور دیدیا. لیوان را گذاشت روی میز و گفت: ــ عه، راست می گی یادم نبود... اونقدر مامانت این چیزها رورعایت می کنه که جوون مونده ها، پوستشم خیلی صاف و خوبه نسبت به سنش. ــ آاارش... ــ قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت: ــ چیه؟ مامان خودمم هستا. اتفاقا می‌خواستم بگم توام مثل مامانت همه اینا رو رعایت کن که همیشه جوون بمونی. بعد چشمکی زدو ادامه داد: –من دوست ندارم زنم زود پیر بشه. فقط نگاهش کردم و حرفی نزدم. توی محوطه‌ی دانشگاه سارا را دیدم. بر عکس هر دفعه این بار تحویل گرفت و با لبخند با من و آرش احوالپرسی کردو تبریک گفت. آرش با کنایه گفت: ــ حالا زود بود واسه تبریک گفتن. سارا حرفش را نشنیده گرفت و رو به من گفت: ــ بعد از کلاست میای جلوی بوفه؟ کارت دارم. ــ باشه، حتما. ✍ ... @Witness