eitaa logo
برای ما.
33 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
"بار ها آرزو کردم کاش من هم دستانی داشتم که داستان هایی خلق میکرد. فرقی هم ندارد؛ چه با قلم، چه قلمو." امتحانش ضرر نداره.
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی برای همه، همه برای یکی.
این خاصیت کلمات‌اند، فریبنده روی هم تلنبار می‌شوند و ظاهرآ خودشان هم نمی‌دانند که قرار است به کجا برسند، و ناگهان به خاطر دو، سه یا چهار کلمه که بر زمان جاری می‌شود، یک ضمیر، صفت، فعل یا قید، هیجان زده می‌بینیم که مقاومت ما را درهم می‌کشند، در چهره و نگاه ما خودنمایی می‌کند و با همه چیز کنار می‌آید. -زوژه ساراماگو
برای ما.
این خاصیت کلمات‌اند، فریبنده روی هم تلنبار می‌شوند و ظاهرآ خودشان هم نمی‌دانند که قرار است به کجا بر
دو، سه یا چهار کلمه، یک ضمیر یا فعل، مهم نبود چه چیزی باشد، هرچه را که تو به دروغ برای من می نوشتی، اعصاب پولادین و قلب محکم مرا میشکاند و هیجان زده میکرد.
برای ما.
گاهی برام خنده داره. گاهی دردناک. گاهی مضحک. و گاهی انقدر به من فشار میاره که از درد قید همه چیو میزنم. گاهی مثل لطیفه‌ست. مسخره اما به خنده وا میداره. درحالی که حقیقت ماجرا، نه خنده دار هست، و نه مسخره. گاهی ضعفی میشه در وجودم و منو به زمین می کوبه.و در لحظه چهره هایی از افراد میبینم که حال منو جویا میشند، اما چیزی ندارم که بگم. مهم نیست به چه صورت، او هربار ظاهر می شود و از طریقی منو تبدیل به چیزی میکنه که بی خواست و اراده خودم آن را دارم. آن خنده، آن غم، آن فشار، آن عصبانیت، آن ناامیدی. آن "چیز" که وجودش هم ناخواسته بود. هیچوقت قبولش نکردم، چرا شرمسار نمیشه و از زندگیم بره؟ با پررویی تمام، ناخواسته میاد و هدایایی بدتر از خودش به من هدیه میکنه. هدایایی که هربار باید بجنگم که نکنه یوقتی، منو از خود بی خود کنه. که من تنها داراییم در حال حاضر، خودمم.
خوش به سعادت اونایی که امروز میرن اعتکاف
برای ما.
پشت میز نشسته بود و درحالی که به انعکاس چشمانش در آینه خیره شده بود، مارگات موهایش را به آرامی شانه میزد. دندانه های شانه از بالا تا پایین با موج موهایش حرکت میکرد. سر و صداهای مبهمی که از بیرون به گوش میرسید توجه امیلیا را به خود جلب کرد. چشم از آینه برداشت و از پنجره به بیرون خیره شد. رعیت ها پشت در های قصر ایستاده و سر و صدا به پا کرده بودند. "مارگات، چرا مردم از ما ناراضی اند؟" مارگات که به سوال های ناگهانی و گاها عجیب او عادت داشت با ارامش جواب داد "آنها ناراضی نیستند خانم، خواسته های زیادی دارند.و همین انهارا پر توقع کرده است." "چرا خواسته هایشان عملی نمیشود؟" "چون خواسته هایشان در سطحشان نیست" "مگر خواسته هایشان چیست؟ چیزی‌ست که پدر توانایی برآوردن آن را ندارد؟" "به راستی که پادشاه، بر هر چیز تواناست. مسئله این است که آنها لیاقت برآورده شدن خواسته هایشان را ندارند." "لیاقت را چه کسی تعیین میکند؟" "جایگاهشان در جامعه، خانم" مارگات با حرکات تند تری موهایش را شانه زد. امیلیا، همچنان از پنجره به بیرون خیره بود‌... به مردمی که در سرمای زمستان برای شنیده شدن دست پا می زدند و تقلا میکردند. نگاهش سرد شد. "جایگاه چگونه بدست می آید؟" "نسبت به تلاش هرکس جایگاهی در همان اندازه نصیبش میشود" "پدر تلاشی برای جایگاهش کرد؟" مارگات شانه را روی میز می گذارد. "زحمات پادشاه از هرکس در این سرزمین بیشتر بوده." "چرا؟" "چون مسئولیت های بزرگتری دارند. دیگر وقت صبحانه‌ست،بانوی جوان" امیلیا نیشخندی زد و از جایش بر خواست. "و سوال اخر، مارگات؛ چرا به من دروغ می گویی؟" مارگات دستانش را روی شانه های ظریف امیلیا گذاشت و به او از آینه رو به رو خیره شد. "چون گاهی اوقات دروغ بهتر از جوابی‌ست که آشوب به پا کند. حتی اگر این آشوب، فقط در افکارت باشد."