•| مَلْجَأ |•
این عکسا انگار امروزو برام کمرنگ می کنند و منو می برند به 41سال پیش و عکسای انقلابی این طیف رنگ و همین کادربندی روی دیوارای رنگ شیری کمرنگ اتاق انتهایی خونه..
روی طاقچه هم نوار کاست ها رو هم تلنبار شده و یه طرف اتاق هم کتابخونه فلزی نقره ای به سقف سلام میکنه و پره از کتابای شهید مطهری و فلسفه و دیوان شعر امام خمینی.. (:
راستی پارچ و لیوان شیشه ای روی میز رو یادم رفت... از همون پارچا که سرش سوت میزنه... و محتواش شربت خاک شیره...
#همینالآننوشت:)
پ. ن: مثلا شاید بعدا از حال و هوای اون موقعا بیشتر بگم... هرچند در حد خاطره از این و اونه(':
•| مَلْجَأ |•
این عکسا انگار امروزو برام کمرنگ می کنند و منو می برند به 41سال پیش و عکسای انقلابی این طیف رنگ و هم
یا مثلا این عکس...
روی دیوار کنار کتابخونه
از دور دیدش...
به بغل دستی اش گفت
_اونو میبینی؟ همکارمونه!
امتداد نگاهش را خیره شد و جواب داد.
_عه کی طلبگی خوندی تو؟
خندید
_ من طلبگی نخوندم... اون اومد با من قبر کند...
تبلیغ که می رفت فقط سخنرانی نمیکرد...هرکار سازنده ای که از دستش برمیومد انجام میداد... معتقد بود توی بیست و چهارساعت باید بیست و چهار هزار کار سازنده انجام داد
[#او...]
مثلا این عکسو که دیدم یاد همونی افتادم که تو دیوان شعرش گفته
_من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم... چشم بیمآر تو را دیدم و بیمآر شدم!
همونی که نگاهش فقط به خدا بود و عالمی رو یاد خدا انداخت... وسط شب خورشیدی بود که طلوع کرد.
همونی که با خدا بود و از خدا بی خبران وحشت داشتند ازش... همونی که ساواک میبردش، لحظه ای ترس نداشت و خودش اونایی که می بردنش رو دلداری میداد...
همونی که قشنگ بندگی کرد و عالمی رو شیفته خودش کرد... عالمی رو متوجه خدا کرد... همون خدایی که اون قشنگ بندگی شو میکرد. ((':