eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
297 دنبال‌کننده
944 عکس
125 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
•| مَلْجَأ |•
پس فرمود _ زیارت کن! گفت +من سواد ندارم. _برای تو بخوانم؟ + بفرمایید. _أدخل یااللّه السلام علیک یا
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم . . . از راه بماندیم . . . و به مقصد نرسیدیم . بس‌ سعی‌ نمودیم‌ که‌ ببینیم‌ رخِ‌ دوست، جان‌ها به لب آمد . . . رخ دلدار ندیدم :) ای حجّت حق! پرده ز رخسار بیفکن . . . کز هجر تو ، پیراهنِ صبر دریدیم!
هدایت شده از مُرتاح
حرف یک روز دو روز نیست، حرف یک سال دو سالم نیست. برای رسیدن به نتیجه گاهی باید تمام عمر تلاش و صبر کنی..
کاش چشم می‌بستم و وقتی پلک می‌گشودم در مسجد کوفه بودم‌ :)
•| مَلْجَأ |•
این عکس تقریبا یه هفته قبل از ۷ اکتبر گرفته شده. هم‌دانشکده‌ایِ فلسطینی‌م تو سالن مطالعه سخت مشغول مطالعه بود‌. بهش گفتم می‌تونم بپرسم چه کتابی می‌خونی؟‌ میون سرشلوغی‌هاش با لبخند سری تکون داد و جلد کتاب رو سمتم گرفت. اینا رو گفتم که اینو بپرسم . . . ما این کتاب رو خوندیم؟
•| مَلْجَأ |•
۶۳ هزار و ۷۴۶ شهید تا دیروز !
شاید آخرین شهید کودکی پنج شش ساله بوده که میان دود انفجار و گرد و خاک آوار خانه‌ها در کوچه‌ای که هیچ شباهتی به کوچه‌ خیابان های غزه ندارد و دیگر کافه‌‌ها و مغازه‌های پر رنگ و لعاب به چشم نمی‌آید، دست دوستانش را گرفته و مشغول بازی است‌. گرسنگی امان دویدن و و خندیدن نمی‌دهد اما با همان‌ گام‌های کم‌رمق بر خاکِ وطن می‌دوَد و طنین خنده‌ معصومانه‌اش در شهر می‌پیچد و روح به زندگیِ مقاومشان می‌بخشد‌. شاید آن لحظه‌ که کودکانه دست دوستانش را گرفته و معصومانه می‌خندد، تک‌تیراندازی صهیون، بی‌رحمانه ماشه را بر سرش می‌چکاند و شصت و سه هزار و هفتصد و چهل و ششمین شهید در خون خود می‌غلطد‌، کودکی که از این دنیا هیچ نمی‌خواست جز یک ساعت بازی با دوستانش در حیاطِ خانه‌شان . . .
•| مَلْجَأ |•
۶۳ هزار و ۷۴۶ شهید تا دیروز !
شاید شصت و سه هزار و هفتصد و چهل و پنجمین شهید، همان نوزادی باشد که در آغوش امن مادرش میان بوی باروت و خاک، نفس‌هایش منظم است و به خوابی عمیق فرو رفته‌. مادر برایش لالایی می‌خواند تا صدای پهبادها را نشنود، مبادا چینی نازکِ خیالش ترَک بردارد و خنده از لبانش محو شود‌. طفلش بعد از مدت‌ها دارد خواب خوشی می‌بیند که این‌چنین لبخند بر لب دارد‌. ناگهانی بود، صدایی بلند تر از پهبادها، شبیه موشک بود از همان‌ موشک ها که وقتی فرود می‌آید از خانه جز گودالی سیاه بر جای نمی‌ماند‌. صدای مهیبی دارد،هم شکافتن هوا و هم فرود آمدنش، هم پروازش و هم تخریبش‌. یک آن زمین زیر پای مادر لرزید و خانه های مجاور پودر شد، گوش هایش صوت کشید و سرش به دوران افتاد. بوی خون و خاک و باروت در هوا پیچید و کودک با وحشت پلکش پرید و دست‌هایش مشت شد‌. صدا مهیب بود و قلبِ نوزاد به اندازه‌ی مشت کوچکش، ضعیف.
این متن‌ها سناریوی‌ ساخته شده در ذهن نیست‌. واقعیتِ صحنه است‌ و کلیپ‌هایش در صفحات خبرنگار‌های غزه موجود است‌.
هدایت شده از حانون
نگران نباشید چگونه به آنجا خواهید رسید، فقط اعتماد کنید، در راه به شما کمک می‌شود.