شب غم دارد و آدم را به پوچی میرساند، به لبهی پرتگاه؛ پس برای همین است که گاهی صبحها خورشید طلوع نمیکند، بار غم شب سنگین بوده.
کاش به این فکر نمیکردم که ازش بنویسم، اخه مگه غم نوشتن دارد که من بخواهم بنویسمش.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
«گذشته همیشه برای به یاد آوردن نیست،آرال...
بعضی چیزها فراموش میشن تا ما بتونیم ادامه بدیم»
خب طی حرکتی رفتم پارک و به آدم ها نگاه کردم، سعی کردم ببینم دارن چیکار میکنن، به چشم ها و رفتارشون نگاه کردم و بعد گفتم ایا کسی اینطور به من نگاه میکنه یا به کس دیگه ای، آیا کسی هست که انقدر سرش شلوغ نباشه تا بتونه به اطرافش هم نگاه کنه؟