هدایت شده از سکوتنوشته_
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیبهای پالتو قهوهای رنگش فرو برد. به چکمههای همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جستوجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف میزد.
دختر دوباره به چکمههایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمیزد!
قدمهایش را آهستهتر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمیدهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد."
به برفهایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند مینگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمیدهد؟"
"چرا"های داخل سرش آزارش میدادند. رهایش نمیکردند. به صدای قدمهایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را میبینند و شکر زندگی خویش را به جای میآورند حالم به هم میخورد."
و دیگر تا رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد...
_سکوت
هدایت شده از کنج اتاق
تنهایی لطف عجیبی ست که آدمی نمیداند باید متشکر باشد یا گاها شکایت کند
زنگ تاریخ، شاهکاری مثل ادبیات، بالا و پایینها، حقیقت و دروغها، جایی که ادم ها روزی زندگی کردهاند و خاطراتشان باقی مانده.
آدم هایی که در لابهلای صفحات تاریخ گمشدهاند، میدانستند تاریخ چیست؟
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
«کارلوس» آلفرد یک نویسنده است، یعنی دوست داره که باشه، کتاب های زیادی نخونده، اما بنظرم دردهای زیاد
«کارلوس»
غم چیست؟ غم یک واژه نیست، امروز یک آدم تبدیل به غم شده، آلفرد.
امروز تمام من تبدیل به غم شده، در چشم هایش غم را میشمارم، قطره های پشت چشمش را میبینم، حسرت قلبش را میبینم و دستانم بسته است، ناتوانم، من برایش کافی نیستم، دنیا هم برایم کافی نیست، چیزی وجود دارد که کافی باشد و تا ابد کافی باقی بماند؟ غم.
امروز دیگر نمینویسند، برایم چیزی نمیخواند، کتاب هایش را نگاه نمیکند، آنها را ورق نمیزند و بویشان را به جای اکسیژن به درون ریه هایش راه نمیدهد، چیزی هم نمیخواند، به کسی لبخند نمیزد، اهنگی گوش نمیدهد، به برگ های خشک شده نگاه نمیکند و فکر نمیکند که اگر یک برگ بود چه اتفاقی برایش می افتاد، حتی قیمت کتاب ها را هم نگاه نمیکند یا قیمت چیزهایی که میخواهد بخرد، مثل دیروز به مغازه میرود و بیرون میاید و اشک میریزد، چرا اشک میریزد؟ ناخدای من، چرا شمع من دارد اب میشود؟ کاش خودم هم باور داشتم که قیمت ها مشکلی ندارد که مشکلی نیست هرچه که دوست دارد بر دارد، کاش باور داشتم که پولش را دارم، کاش جیب هایم سرشار از تهی نبود.
چشم هایش زیبا بود، کاش اشکی از آن جاری نمیشد، حسرتی درونش شعله ور نمیشد، امیدی به خاکستر نمینشت و آغاز به اشتباه در پایان نمیآمد.
کاش فردا غم نداشته باشد، لبخند بزند، تغییر ایجاد کند، کاش امشب زیر بار سنگین شب نشکند، کاش غم هایش در خواب جا بمانند، اما اگر صبح من را به یاد نیاورد چه؟ اگر فراموشم کند باز هم او را دوست خواهم داشت حتی بیشتر از قبل، از دور به او نگاه، به اویی که حالا درگیر غمی ندارد، دیگر من را ندارد.
زمان کش میآید مثل غم آلفرد اما از یکجا به بعد زمان پاره میشود در حالی که غم آلفرد میتواند تا ابد کش بیاید، آنقدر کش بیاید که خودش را هم ببلعند، زمان کش میآید مثل اشک های او، اشک های پاک او.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
میبینی؟
من میان مترسک های چوبینم
مترسک چه میداند گریه چیست؟
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
من برات از خیانت دستکشها میگم، تو برام از سوزِ سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو برام از چسبناکیش میگی. من برات ورقورق کلمه خرج میکنم، تو از تخیلاتِ احساسات میگی. من برات از بوسهی قطرههای بارون روی موهات میگم، تو برام از خیسیِ لباسهات و وظیفهٔ چترها میگی. من برات فال میگیرم از قهوهی چشمهام، تو میگی قهوه فقط مالِ شبهای پر کاره. من برات ستارهها رو میکشم، تو میگی این یه ضربدرِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.
هدایت شده از شرقیِ غمگین
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم میخواد دریا باشه،تو از لکهاش روی میز میگی.من از لذت بیدلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده بعد از بارون میگم،تو از گلو لای کفشهات میگی.من از رقص قطرهها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه میبافم از سکوت نیمهشب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.