eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.5هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
1.7هزار ویدیو
26 فایل
راه ارتباط با آبادی شعر: @Hazrate_baran_786
مشاهده در ایتا
دانلود
میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک كردم نشستم تا که برگردی و بی صبرانه شک کردم درون باغ وقتی که به آن پروانه خندیدی نمی دانم چه شد حتی به آن پروانه شک کردم تو در آغوش من بودی ، صدایی ناگهان آمد به رخت آويز و دیوار و چراغ خانه شک کردم هم اینکه رو بروی آینه رفتی و برگشتی به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک کردم تو هر جایی که خندیدی به هرکس یا که هر چیزی من ديوانه شك كردم، من دیوانه شک کردم
آقا گمانم من شما را دوست ... حسی غریب و آشنا را دوست ... نه ! نه !چه میگویم فقط این که آیا شما یک لحظه ما را دوست ... منظور من این که شما با من من با شما این قصه ها را دوست ... ای وای ! حرفم این نبود اما سردم شده آب و هوا را دوست ... حس عجیب پیشتان بودن نه ! فکر بد نه ! من خدا را دوست ... از دور می آید صدای پا حتی همین پا و صدا را دوست... این بار دیگر حرف خواهم زد آقا گمانم من شما را دوست ... ♥️
نمانده شور شکفتن برایِ‌مان، باران! کویر و باز کویر است هر کران، باران! طنین چهچههٔ عاشقانه دیگر نیست تو غیرتی کن و نَم‌نَم غزل بخوان، باران! چه ناله‌های قشنگی دل حزینم داشت به هم‌نوایی آواز ناودان، باران! شبی که سرزده می‌آمدی به گونهٔ من چه شورها که نمی‌شد به‌پا از آن! باران ببین چگونه صدایم تَرک‌تَرک شده است تو را چقدر بخوانم به صد دهان؟ باران سراغی از دل تنگم بگیر، پوسیدم بیا به خلوت من، آی مهربان! باران! ببار، چشم زمین‌گیر من _یقین دارم_ نمی‌رسد به تو دیگر از آسمان، باران!
طاقتِ آتـش نداری جان مـن عاشق مـشو عاشقان خود را بہ سوزِ شعلہ درمان میکنند ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
جمعه باشد؛ تو نباشی؛ منِ تنها در شهر چه عذابی شده این جمعه‌ی وامانده؛ بیا ‌    ‌‌‌
هر کسی کام دلی آورده در کویت به‌ دست ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد ‌   ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هدایت شده از سرزمین شعرها 🍎
48.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مستند غیر رسمی ۶ روایتی از انس رهبر انقلاب با کتاب و اهالی فرهنگ
شبتون بخیر🌼🌼🌼🌼
این کلیپ خیلی دلنشینه🥰 من دیشب از تلویزیون داشتم می‌دیدم منتهی دیگ آخراش بود نشد بیام اینجا پیشنهاد دیدن بدم ولی الان یا هر وقت ک تونستین حتما ببینینش
سلام صبحتون بخیر🌼🌼🌼🌼
هدایت شده از نبض قلم
خورشید دمیده عطر بید آورده پروانه و شمع و گل پدید آورده با هر قدمش ماه فرو می ماند با آمدنش مژده ی عید آورده 🎉 @nabzeghalam
تا كه خلوت ميكنم با خود؛ صدايم ميكنند! بعد ؛ از دنياي خود كم كم جدايم مي كنند! «گوشه گيري» انتخابي شخصي و خودخواسته ست پس چه اصراري به ترك انزوايم مي كنند! مثل آتشهاي تفريحم كه بعد از سوختن- اغلبِ مردم به حال خود رهايم مي كنند! «اي بميري! لعنتي! كُشتي مرا با شعرهات» مردم اين شهر اينگونه دعايم ميكنند!!! احتمالاً نسبتي نزديك دارم با «خدا» مردم اغلب وقت تنهايي صدايم ميكنند ! مثل خودكاري كه روي پيشخوان بانك هاست با غل و زنجير پايم جابجايم ميكنند!
او که او را می خواست به تو می اندیشد از نگاهش پیداست به تو می اندیشد در سکوت دفتر قلمش می لرزد تو حواست هرجاست به تو می اندیشد مادرم خوشبخت است به خودش می بالد پسرش مدتهاست به تو می اندیشد پل عابر خیره به خیابان مانده در روانش غوغاست به تو می اندیشد خانه وقتی خالیست پنجره بارانیست استکانم تنهاست به تو می اندیشد کودکی با لبخند مادرش را بوسید خواب نازش گویاست به تو می اندیشد از خودم می پرسم چه کسی می فهمد ماه وقتی زیباست به تو می اندیشد ‫#‏حسین_آهنی
هوا بطور محسوسی سرد شده برای عزیز دل خود حرفی بزنید که او را یک زمستان گرم نگه دارد ...
آن لحظه که دیدمت بهار آمده بود آهوی دلم وقت قرار آمده بود گفتی که ندارم به تو کاری اما چشمان تو با قصد شکار آمده بود
در کوچه‌ی دل مثال لبخند ببار برتلخی روزگار چون قند ببار در وسعت شوره‌زار خاموش زمین یا حضرت باران خداوند ببار
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر فرهنگتان فرهنگ دین است چرا آهنگتان کفر آفرین است مرحوم آغاسی
دزدیده نگاه کردنت، چون شِکر است شیرینیِ دیدار تو از لایِ در است این گفته درست است که وقتی مِی را.. پنهان بخوری مستیِ آن بیشترَست!
صدایم می زنی آقا ، خطابت می کنم بانو برای دیدنت دل را ، به دریا می زنم بانو از آن روزی که مهر تو نشسته بر دلم باید بگویم که گرفتار دو چشم تو منم بانو سراپا شور و شعرم من برای آرزوهایت همین حالا که در حال ترانه گفتنم بانو به پروانه شدن با تو امید وافری دارم به جای خود به دور تو که پیله می تنم بانو کجا پیدا کنم وقتی که رودرروی تو باشم ؟! همین مصراع هم کافیست برایم مغتنم بانو بفهمانم به دنیا که زلالی مثل آیینه ... و من از نسل دل غمگین سنگ آهنم بانو تو را می خواهمت حتی اگر از نسل بارانی تگرگم ، باد و بورانم، شبیه بهمنم بانو نمیدانم چرا از تو سرودن را نمی خواهند به تو آلوده گردد کاش دوباره دامنم بانو برای سوی چشم من ، به پاس بی قراری ها نمی دانی چه آوردند اینجا بر سر پیراهنم بانو ملالت ها کشیدم من در این دنیای پر حیله و حالا نوبت این است که باشی تو زنم بانو به دنیایم قدم بگذار و چای تازه ای دم کن صدایم کن که ای آقا ، خطابت میکنم جانم ؟!
می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت مانند آشنای غریبه در این جهان جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت گفتم بمان که دولت عشق است بودنت اما توجهی به چنین دلبری نداشت وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه ... بال و پر رها شده ی دیگری نداشت یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت آتش گرفت هیزم چشمان من بجز رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد "آدم" , ولی دوباره دِل ِ کافری نداشت
نیست در سودای زلفش، کار من جز بیقراری ای پریشان‌طره! تا چندم، پریشان می‌گذاری یار دل‌سختست یا من سست‌بختم می‌ندانم اینقدر دانم که از زلفش، مرا نگشود کاری شمع‌رخساری، ولی روشنگر بزم رقیبی سرو بالایی، ولی بیگانگان را در کناری عمر من! جان عزیزی! لیک دائم در گریزی جان من! عمر عزیزی! لیک دائم در گذاری آفتابا! از در میخانه مگذر! کاین حریفان یا بنوشندت که جامی، یا ببوسندت که یاری ای بهم پیوسته ابرو! رحم کن بر دل دونیمی! ای بهم بشکسته گیسو! رحم کن بر بی‌قراری! با خیال روز وصلت، در شب هجران ننالم در خزان دارم به یاد روی زیبایت، بهاری
از گلشن خویش دانۀ مهر بیار در باغچۀ خانۀ من عشق بکار حالا که شدی شاعر اشعار قشنگ بر طاق دل خستۀ من شعر ببار
هدایت شده از آبادی شعر 🇵🇸
https://abzarek.ir/service-p/msg/1377745 لینک ناشناس برای ارتباط با مدیر کانال مدیر کانال @Seyed_moris2020
حرفی بزن به لهجه‌ی باران که مدتی‌ است این بغض کهنه منتظر یک اشاره است!