ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ
ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ
منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ
گر راه به مرهمکده عشق بیابی
الماس بنه بر دل افکار و دگر هیچ
بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ
کای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچ
در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری
گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ
از کعبه گر این بار برونم بگذارند
ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ
عرفی به غلط شهر ه شهرست ببینید
صد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچ
#جمالالدین_عرفیشیرازی
چه قدر گل شدی امشب، چه قدر ماه شدی
چه دلفریب شدی تو، چه دلبخواه شدی
غرور و سربههوایی، چه عیب داشت مگر
که سربهزیر شدی باز و سربهراه شدی
تمام پنجرهها غرق بود در ظلمات
چراغ صاعقهی این شب سیاه شدی
در آستانهی آوار بود شانهی من
که ناگهان تو رسیدی و تکیهگاه شدی
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت
دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی
دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت
دوباره مرتکب بدترین گناه شدی
تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من
چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی
#بهروز_یاسمی
تقدیر بود ! پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود
می شد زمانه وار بخواهم تو را ولی
وصلی چنین که لایق عشقی چنان نبود
یک روز رنج بی پر و بالی مرا شکست
یک روز بال بود ولی آسمان نبود
وقتی که دوست آینه ام را شکست و رفت
هیچ انتظار دیگری از دشمنان نبود
از خنده ی ترحم مردم که بگذریم
با من کسی به غیر غمت مهربان نبود
#پوریا_شیرانی
شکسته است ولی مانده روی پای خودش
دلی که سخت گرفته ست در عزای خودش
غرور ناب تر از این که شاعری هرشب
بلند گریه کند روی شانه های خودش؟
نوشت از سفر و هیچکس نگفت نرو
تمام جاده خودش بود و ردپای خودش
منم همان پسرِ زودرنج ِ احساسی
که در فراق تو مردی شده برای خودش
دچار شعرم و آهسته اشک میریزم
شبیه نی لبکی غرق در نوای خودش
تو کوچ کردی و یاد تو ماند ومن یعنی
پیمبری که خودش مانده و خدای خودش
نگو ادامه بده بغض خسته ام کرده
توان آه ندارم ،غزل که جای خودش....
#سجاد_صفری_اعظم
هدایت شده از جزیرهٔ تنهایی
غزل شمارهٔ ۲۸۶۳
ز انفاس گرامی آنچه صرف آه میگردد
به دیوان قیامت مد بسم الله میگردد
ز خودرایی تو کجرو میشماری چرخ را، ورنه
در اقلیم رضا دایم فلک دلخواه میگردد
چو شمع آنکسکه لرزد بر حیات خود نمیداند
که از لرزیدن افزون زندگی کوتاه میگردد
ز خودسازی بهفکر خانهسازی نیست صاحبدل
که از بیخانمانی آسمان خرگاه میگردد
ز پیری میشود بیپرده عیب دل سیاهیها
کلف وقت تمامیها عیان از ماه میگردد
ز حرف راستان کوتاه دار انگشت گستاخی
سرخود میخورد ماری که گرد راه میگردد
ره نزدیک بیانجام میگردد ز تنهایی
به دل نزدیک راه دور از همراه میگردد
خرد از عهدهٔ نفس مزوّر بر نمیآید
که عاجز شیر نر از حیلهٔ روباه میگردد
چراغ از سرکشی غافل بود از پیش پای خود
کجا خودبین ز عیب خویشتن آگاه میگردد؟
ز دل جو آنچه میجویی که باشد دربهدر دایم
سبکمغزی که رو گردان از این درگاه میگردد
سرایت میکند در عالَمی بیقیدی عالِم
که از گمراهی رهبر جهان گمراه میگردد
ز خون عاشقان پروا ندارد آن سبک جولان
وگرنه باد رنگین، زین شهادتگاه میگردد
ضعیفان را به چشم کم مبین گر بینشی داری
که گاهی کشوری زیر و زبر از آه میگردد
همان استادگی دارند در ریزش تهیچشمان
اگرچه از کشیدن بیش، آب چاه میگردد
اگر جویای وصل کعبهای بیدار کن دل را
که از گرد سپاه افزون غرور شاه میگردد
ز خط گفتم به اصلاح آید آن ظالم، ندانستم
که از خوابیدگی دور و دراز این راه میگردد
زبان کردم ز غمخواران غم خود را، از این غافل
که درد سهل از پوشیدگی جانکاه میگردد
شود تلخ از کمند و دام بر صیاد آسایش
ز جمع مال در دل بیش حب جاه میگردد
میاور حرف ناسنجیده از دل بر زبان صائب
که کوه از پوچگوییها سبک چون کاه میگردد
#صائب_تبریزی
تقدیم به #مدافعان_حرم خصوصاً شهید #سید_رضی_موسوی
افتاده تن ستارهها در این راه
تا باز شود مسیر پابوسی ماه
ای شام تو را به صبح خواهند رساند
یاران کنونی اباعبدالله
#عاطفه_جوشقانیان
در کافه با رفیقان، مشغول قهوه بودی☕️
ایکاشقهوه بودم،منرا چشیده بودی..🍂
#محمدامین_عبادی
تردید دارم با چنین بغضی که دارم
امشب برایت نشکنم... امشب نبارم
حالم شبیه حال صیّادیست ناکام
نه پای برگشتن... نه شوق راه دارم
خالی است جای حبّه قند خندههایت
در استکان چای تلخ روزگارم
من را به دنبال خیالت میدوانی
با این دل پژمرده... با این حال زارم
هر صبح با عشق تو برمیخیزم... امّا
بر شانههای یاد تو سر میگذارم
حالا که مضمون غزل هستی... دوباره
انگار کاری جز غزل گفتن ندارم
دستی تکان دادی و مثل باد رفتی
از لابلای بیتهای بیقرارم
رفتی و با خود خاطراتت را نبردی
من ماندم و این زخمهای بیشمارم
آبادی شعر 🇵🇸
تردید دارم با چنین بغضی که دارم امشب برایت نشکنم... امشب نبارم حالم شبیه حال صیّادیست ناکام نه پای
حالا یه شعر هم نام شاعر نداشته باشه...
چی میشه مگه؟!!
دنیا که به آخر نمیرسه؟
میرسه؟!
با
این
خیالِ
خام
شبم صبح میشود
برگشته ای
کنارم و لبخند می زنی
نه
نیستی
و در دل من
پودِ بغـــــض را
باتارهای حنجره پیوند می زنی
#سپیده_صدرایی
ای آنکه در فضای دعا میخری مرا
تا اوج وصل حضرت خود میبری مرا
مثل همیشه با نظر رحمتت ببخش
حال دعا و زمزمه ی بهتری مرا
حال قنوت و حال بکا حال بندگی
کن مرحمت ز عاطفه کوثری مرا
آئینه جمال خودت را نشان بده
من اظهر الجمیل نما حیدری مرا
لطف شماست خوانده مرا ورنه ای کریم
شایسته نیست این سمت نوکری مرا
هرگاه حال توبه مرا دست میدهد
گویم که هست این گنه آخری مرا
ای کاش پای لنگ مرا سنگ میزدی
تا میزدود رنگ خطا یاوری مرا
تنبیه میکنی بکن اما خودت بزن
هرگز مده به کس دیگری مرا
با یک اشاره قلب حسینی به من بده
زهرا کند ز لطف مگر مادری مرا
شش گوشه حسین دلم را ربوده است
یعنی دوباره کرده علی اکبری مرا
#محمود_ژولیده