آرزویت از ازل دیرین تر است
آن لبانت از عسل شیرین تر است
هرچه هم من شعر گویم آخرش
لایه هایی از غزل زیرین تر است
#سید_طباطبایی
خواب دیدم که خدا عاشق چشمان تو شد
اشک ریزانِ دعا، دست به دامان تو شد
مات و مبهوتِ از این خلقت زیبای عجیب
آسمان را به تو بخشید و گُل افشان تو شد
روسری از سر تو رفت عقب، ماه گرفت
ماه پَرپَر شد و پَژمرد و به قربان تو شد
چه شد این چشم منِ مُلحدِ افسانه پرست
تار مویی ز تو را دید و مسلمان تو شد
با دل سرکش بی عاطفه ی خسته ی من
تو چه کردی که دلم گوش به فرمان تو شد
آنقدَر از تو نوشتم همه جا پیش همه
قصّه ی شاعری ام یکسره دیوان تو شد
جگرم خون شده، ای کاش که می فهمیدی
در خودش گم شده بود آنکه غزل خوان تو شد
به ما گُفتند شاعر ها عَجب حالِ خوشی دارَند
نَدانستند ما با شِعر، هَمیشه دَرد و دِل کردیم
لاادری
🌹 #فابکللحسین
گریه تحسین شده استثنائا
باب تسکین شده استثنائا
گر چه شور است ولی در غم او
اشک شیرین شده استثنائا
🖍 #حیدر_محمدنژاد
ای که رسوا می کند زیبایی ات طاووس را
سحر چشمان تو رویا می کند کابوس را
مشکلات آب شیرین جهان حل می شود
با لبت وقتی ببوسی آب اقیانوس را
عینکت چون شیشه ی فانوس ، چشمت شعله است
شعله زیبا کرده بی شک شیشه ی فانوس را
بی گمان باید معین و دهخدا معنی کنند
با تماشای تو از نو واژه ی افسوس را
مرا از قید مذهبها برون آورد عشق او
که چون خورشید طالع شد، نهان گردند کوکبها
#صائب_تبریزی
#تکبیتی 🌹🍃🌹🍃🌹
شاعران را شب کند شاعر وگرنه روزها
کاسب و علامه و معمار و بنا میشوند
#حسین_مرادی
روزگاری را که من دیوانهات بودم ، گذشت
مثل شهرِ بم اگر ویرانهات بودم ، گذشت
هر زمان که آمدم تا خانهات راندی ، مرا
وای از آن روزی که من در خانهات بودم ، گذشت
فصلِ انگور آمدم ، بیمنّت میخانهچی
مستیِ هر جام و هر پیمانهات بودم ، گذشت
رفتم از شهرِ دلت تا قصّه باشم در خیال
چند وقتی را که من افسانهات بودم ، گذشت
قدرِ گوهر گوهری داند ، نفهمیدی مرا
آن زمانی را که من دُردانهات بودم ، گذشت
حسرتِ دیدارِ من رویِ دلت سنگین شود
مثلِ گل بودی ، که من پروانهات بودم ، گذشت
روزِ اوّل دیدمت انگار بیمارت شدم
حیف شد روزی که من دیوانهات بودم ، گذشت
شاید کسی مانند باران غم ندارد
اما دل من نیز دست کم ندارد
این دفتر آشفتگی ، یعنی دل من
جز واژه های درهم و برهم ندارد
راز دلش را با کدامین چاه گوید
آن کس که غیر از خویشتن محرم ندارد
دست کریم ابرهای گریه ، حتی
چشمی هوای گریه ی نم نم ندارد
حرفی بزن ، شعری بخوان با اشک هایت
شعر نگاهت واژه ای مبهم ندارد
شعری بگویم یا نگویم بعد از این ها
دیگر برایم هیچ فرقی هم ندارد ...
من با تو نگویم كه تو پروانه من باش
چون شمع بیا روشنی خانه من باش
در كلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این كلبه وكاشانه من باش
من یادتو راسجده كنم ای صنم اكنون
برخیز وبیاخود بت بتخانه من باش
دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا
اكنون دگر آبادی ویرانه من باش
لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانه من باش
#مهدی_اخوان_ثالث
من پر از حرفم اگر هم صحبتی پیدا شود
آشنــایی در دیــار ِغـــربتـــی پیدا شود
حـاضرم تنهـاییم را بــا ڪسی قسمت ڪنم
شانـه های محڪم و بی منتی پیدا شود
خوش ندارم اشڪهایم را ببیند این و آن
گریه میخواهد دلم گر خلوتی پیدا شود
خـاطراتم را مرورش میـڪنم، با این امید
گوشـه ای از زنــدگانــی لــذتی پیدا شود
بد نبودم سرنوشت من چرا اینگونه شد؟
هرچـه میگردم ڪه شاید علتی پیدا شود
نام خود را در غزل نامیده ام سنگ صبور
مینویسم حـرف ِ دل تا فرصتی پیدا شود