eitaa logo
محسن عباسی ولدی
57.2هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
350 فایل
صفحه رسمی حجت الاسلام #محسن_عباسی_ولدی متخصص | نویسنده | مدرّس 🌱 مسائل تربیتی و سبک‌زندگی‌دینی 🌐 پایگاه‌های اطلاع رسانی: ktft.ir/v 📬 ارتباط با مدیر: @modir_abbasivaladi 📱نشـانی صفحات مجازی حاج‌آقا در پیام‌رسان‌ها: @abbasivaladi
مشاهده در ایتا
دانلود
http://eitaa.com/abbasivaladi
🍃پاسخ همه سؤال ها خدا را شکر که دوستت دارم. من همیشه از این که دوستی‌هایم با نسیمی از سویی به سوی دیگر می‌رفتند خسته بودم و منزجر امّا هر کاری کردم، نشد که دوستی‌هایم را ثباتی ببخشم. گاهی این را دوست داشتم و گاهی آن را و این و آن شباهتی به هم نداشتند. شاید این، اهل دین بود و آن، دوست شیطان. فاصلۀ این دوستی‌ها با هم مثل خاری در چشم و استخوانی در گلو بود که نمی‌گذاشت از دوستی‌هایم لذّت ببرم. به سراغ این که می‌رفتم وسوسه‌های آن مرا به سوی خود می‌کشید وسوسه‌ها که غالب می‌شد فریاد وجدانم را می‌شنیدم که مرا به سوی این می‌خواند. حزب باد بودن در محبّت نمی‌گذاشت محبّت بال پروازم شود هر کسی را که دوست می‌داشتم گویی باری سنگین می‌شد که با زنجیری به پایم بسته بود و نمی‌گذاشت قدم از قدم بردارم چه رسد به پرواز و پریدن رو به آسمان. خدا را شکر که دوستت دارم از وقتی که خانۀ محبّتت را در دلم آباد کرده‌ام دوستی‌هایم چه نظم و نظام خوبی به خود گرفته‌اند. محبّت تو شده نگهبان دل من. هر محبّتی که می‌خواهد وارد دلم شود در صورتی اجازۀ ورود می‌یابد که رنگی از محبّت تو را داشته باشد. محبّت‌هایی که با رنگ محبّت تو غریبه‌اند از همان درگاه دل، پس رانده می‌شوند. محبّت‌هایی را هم که از پیش در دلم بوده‌اند و رنگی از محبّت تو ندارند یکی یکی دارم بیرون می‌کنم از خانۀ دلم. آرام آرام رنگ خانۀ دلم دارد یک دست می‌شود و امید دارم همین روزها روی در و دیوار خانۀ دلم جز رنگ محبّت تو هیچ رنگ دیگری یافت نشود. دوستی‌ها حالا چه قدر طعم خوبی دارند برایم دیگر از دوست داشتن‌هایم فراری نیستم. من با همۀ محبّت‌هایی که رنگ تو را دارند آرام و قرار می‌گیرم. و دغدغۀ ذهن و سؤال دلم این است: تو چه چیزی را و چه کسی را دوست داری؟ چه سؤال قشنگی! شبت بخیر پاسخ همۀ سؤال‌ها! https://eitaa.com/abbasivaladi
سلام امروز دهمین قسمت از بحث رو تقدیم می‌کنیم به شمایی که دوست دارید بچه هاتون اهل آسمون باشن نه اهل زمین. 🌷این هفته فایلمون فقط شنیداریه چون استاد یه براتون تعریف کردن و نکاتی رو که تو سه قسمت گذشته در باره قصه‌گویی گفتن رعایت کردن. 🔰اگه دوست داشتید واکنش بچه‌هاتونو بعد از شنیدن این قصه، برامون به این آدرس بفرستید👇 📌@modir_abbasivaladi https://eitaa.com/abbasivaladi 👇👇👇👇👇
http://eitaa.com/abbasivaladi
🍃باران همیشه بهار خدا را شکر که دوستت دارم و خدا را شکر که این شب‌ها حال و هوای ذهن مرا بارانی این سؤال کرده: که تو چه چیزی را دوست داری و از چه کسی خوشَت می‌آید؟ با این سؤال حال و هوای دلم هم عوض شده! گویی خدا می‌خواست با قطره قطرۀ بارانی که از این سؤال روی ذهن و روی دلم می‌بارد هوای فکر و احساسم را همیشه بهاری نگه دارد. از وقتی که این سؤال روی دلم حک شده چه سؤال‌های پست و بیهوده‌ای از دلم پاک شده. کار توست دیگر تو همینی وقتی می‌آیی، جا برای هر چیز ی غیر از خودت تنگ می‌شود وقتی پرسشی در بارۀ تو ذهن مرا به خود مشغول می‌کند دیگر جایی برای سؤال‌های دیگر نمی‌ماند. من اگر عمری بگردم به دنبال پاسخ این پرسش حتی اگر به جوابش هم نرسم عاقبت به خیر از دنیا می‌روم. دیگر از خدا چه می‌خواهم بهتر از این؟ مگر نمی‌گویند وقتی که مردیم از ما در بارۀ عمرمان می‌پرسند که خرج چه چیزی کردیم؟ من بی‌صبرانه منتظر می‌مانم تا روز حساب برسد و از من بپرسند که عمرم را خرج چه کردم تا سرم را بالا بگیرم لبخند به لب در حالی که تو را نشان می‌دهم بگویم عمر من صرف تو شد برای این که بدانم تو چه چیزی را دوست داری و از چه کسی خوشَت می‌آید. تردید ندارم اگر این پاسخ را بدهم بی‌حساب وارد بهشتم می‌کنند. اصلاً همۀ زندگی یعنی گشتن به دنبال پاسخ همین پرسش. خدا را شکر که دوستت دارم و خدا را شکر که یکی یکی پرسش‌های بیهوده خودشان دارند از ذهن و دلم بیرون می‌روند. من «جاء الحق و زهق الباطل» را دارم با همۀ وجودم حس می‌کنم. پرسشِ «تو چه چیزی و چه کسی را دوست داری» حق‌ترین پرسشی است که در عالم وجود دارد وقتی که می‌آید، همۀ پرسش‌های باطل می‌روند پی کارشان. چه کار داری می‌کنی با من؟! تا کجا می‌خواهی بار نعمت‌هایی را که از شکرشان عاجزم روز به روز سنگین‌تر کنی؟! باز هم یک نعمت دیگر که حتّی خیال ادای شکرش را هم نمی‌توانم در سر بپرورانم: نعمت باران پرسش «تو چه چیزی را دوست داری؟» شبت بخیر باران همیشه بهار! https://eitaa.com/abbasivaladi
❓ نشانۀ موفّقیت در زندگی مشترک چیست؟ ✅ موفّقیت، سهمیه نیست که به تو نرسیده باشد. تمام هم نشده که پی‌جویی‌اش بی‌فایده باشد. موفّقیت را بشناس و به دنبالش برو. #تا_ساحل_آرامش #کتاب_اول #کتاب_صوتی #فانوس_دانایی #شناختهای_لازم_در_زندگی_مشترک ♦️گام دوم https://eitaa.com/abbasivaladi 👇👇👇👇👇
🔴 درجه‌بندی معیارها، متناسب با انتخاب خویش ✅ معیارهای ما باید دو درجه داشته باشد؛ معیارهای درجه یک و معیارهای درجه دو. ❤️معیارهای درجه یک❤️ معیارهایی است که حتّی اگر یکی از آنها در طرف مقابلم نبود، به راحتی و خیلی محکم می‌گویم: «نه» و از خیر ازدواج با او می‌گذرم. 👈 مثلاً یکی از معیارهای درجه یک دخترها این است که همسر آینده‌شان معتاد نباشد. حالا اگر کسی به خواستگاری او آمده که معتاد است، امّا باقی معیارهای او را دارد، می‌گوید: «نه». 💜معیارهای درجه دو💜 معیارهایی است که می‌شود در آنها تساهل و تسامح کرد؛ یعنی اگر یک یا چند تا از آنها در طرف مقابل نبود، اشکالی ایجاد نمی‌شود. نام دیگر این معیارها را می‌توان «معیارهای ترجیحی» گذاشت. 👈 مثلاً برخی دوست ندارند همسرشان دارای یک خانوادۀ شلوغ باشد؛ امّا این طور نیست که به هیچ وجه، طاقت چنین خانواده‌ای را نداشته باشند. به این می‌گویند، معیار درجه دو. 📚 نیمه دیگرم، کتاب اول، ص۴۹ 🔻🔻🔻🔻 🎧 فایل صوتی این بحث رو هم می تونید همین جا گوش کنید: https://eitaa.com/abbasivaladi
http://eitaa.com/abbasivaladi
🍃جبران همه از دست رفته هایم خدا را شکر که دوستت دارم از وقتی با سؤال «تو چه چیزی را دوست داری؟» نوازشم کرده‌ای محبّتت را در دلم بیشتر کرده‌ای. عیبی ندارد کمی راحت‌تر با تو حرف بزنم؟ این وقت‌ها دوست دارم به تو بگویم: «چه خوب بلدی خودت را در دل‌ها جا کنی!» طوری با این نوازش در دلم جا باز کرده‌ای برای خودت که محبّت‌های دیگر فکر آمدن به این طرف‌ها نمی‌کنند. با سؤال «تو چه چیزی را دوست داری؟» وقتی دغدغه‌های پست را از خانۀ دلم پاک می‌کردم قبل از بیرون انداختن هر کدام یکی یکی ور اندازشان می‌کردم. باورم نمی‌شد اینها دغدغه‌های شب و روزم بود حتی نمی‌شد باور کرد که یکی از اینها برای لحظه‌ای دل و ذهن مرا به خود مشغول کرده باشد ولی واقعیت آن است که من با این دغدغه‌ها زندگی می‌کردم. وای که از سویی دوست ندارم خاطرات زندگی با این دغدغه‌ها را به یاد بیاورم و از سویی احساس می‌کنم نباید آنها را فراموش کنم. وقتی آن خاطره‌ها به یادم می‌آید بدجور از خودم فراری می‌شوم احساس می‌کنم نمی‌توانم خودم را تاب بیاورم. وقتی فراموش می‌کنم احساس می‌کنم عظمت نعمت این روزها از خاطرم می‌رود. خیلی سخت است رها شدن از این تضادها ولی با همۀ طعم تلخی که دارد من به یاد داشتن آن خاطره‌ها را انتخاب می‌کنم چون می‌دانم آدم قدرشناس این نعمت نیستم مگر آن که دائم به یاد داشته باشم نفس کشیدن با آن دغدغه‌ها را پس همیشه مرور می‌کنم آن روزها را حتّی اگر تاب آوردن خودم سخت‌ترین کار زندگی‌ام شود. می‌ترسم اگر قدر این روزها از خاطرم برود خدا باران نعمتش را قطع کند و من دوباره فراموش کنم سؤال «تو چه چیزی دوست داری» را؟ آقا! من با خاطرات آن دغدغه‌های پست زندگی می‌کنم و همیشه آنها را با دغدغه‌ای که تو به جانم انداختی مقایسه می‌کنم و در این میدان مقایسه احساس می‌کنم که قامتم از بار شرم دارد خم می‌شود. ولی این خمیدن را برای از دست ندادن تو تحمّل می‌کنم. چرا این قدر با دغدغه‌های پست نفس کشیدم در حالی که تو بودی و دوست داشتنت بود و سؤال «تو چه چیزی را دوست داری» هم بود. من با کدام حساب و کتاب دغدغۀ تو را کنار زده بودم و داشتم با آن دغدغه‌ها زندگی می‌کردم؟! با هر حساب و کتابی که بلدم کارم با عقل جور در نمی‌آید. اگر امید نداشتم که تو عمر رفته را هم جبران می‌کنی همین حالا از یأس می‌مردم! شبت بخیر جبران همۀ از دست رفته‌هایم! https://eitaa.com/abbasivaladi