«دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت، وقتی به یاد میآوردم که من در آتش میسوختم و او چنان رفتار میکرد، گویی غریبهای و گناهکاری بیش نیستم. و روزی که آدمها یکبار برای همیشه از چشمانت میافتند، دیگر مهم نیست نسبتشان چقدر نزدیک یا دور باشد؛ مهم این است که تو تا ابد هیچ حسی به آنها نخواهی داشت، و این آغاز راهی طولانیست.»
ریاضی واقعا یه شکنجهی محضه، نمیخوام تو تعطیلات عیدم بشینم ریاضی بخونم اما کوهی از تستها بهم سلام میکنه.
من از تمام دختران شهر سر بودم
افسوس از بازی دنیا بی خبر بودم
از عکس هایی که به دیوار اتاقت بود
هرچند زیباتر نبودم،ساده تر بودم
هرجا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم
با اینکه زن بودم ولی مرد خطر بودم
هر جا به خاکی میزدی از آن همه همراه
تنها یکی می ماند، من آن یک نفر بودم
هرجا یکی کم بود کاسه کوزه هایت را
روی سر او بشکنی، من آن دور و بر بودم
از دور میفهمم چه حالی! شاد یا غمگین...
اما تو چه؟! دیروز فهمیدی پکر بودم؟!
از خود به تو از تو به غم از غم به تنهایی
من در تمام عمر درحال سفر بودم
من عاشقی کردم تو عادت، فرق ما این بود
اهل سیاست بودی و اهل هنر بودم
ای کاش آن روزی که گفتی دوستت دارم
یا لال بودی،نه! زبانم لال! کر بودم...
گفتی اگر تو جای من بودی چه میکردی؟!
ترکت نمیکردم عزیزم من اگر بودم...
برگشتی و تنهایی ام را بیشتر کردی
من هم پایت سوختم از بس که... (:
هدایت شده از پناھِاَمنِاو🌱
بهترین و محبوب ترین و شیرین ترین و قشنگ ترین و در عین حال سنگین ترین و دردناک ترین خاطره من :))