دیشب شام را خانهی سید محمد خوردیم. امسال دیگر بلدِ راه شدهایم. نمیشود در این داغا داغ بیابانها، روز پیاده روی کرد. این شد که خلاف عادت هر ساله، همان آخر شب کولههامان را برداشتیم و با سید محمد و اُمامیر خداحافظی کردیم. خداحافظی را طول دادیم چون میدانستیم معلوم نیست کی دوباره هم را ببینیم.
از ملاحظات آب و هوایی که بگذریم حقیقتش شبهای مشایه چیز دیگریست. آرامش در بیابان موج میزند و نمیدانم کائنات است یا چه که دل آدم را سبک میکند. سخت ترین قسمتش اما آنجاست که باید دست رد بزنی به سینهی پیرمرد پریشانی که آخر شب شده و هنوز زائر نبرده خانه.
تا آنجا که هنوز آفتاب جاندار نشده بود و خودمان جان داشتیم، آمدیم. چیزی نمانده است به ورودی کربلا اما ترسِ مغزمان را داریم که اِروری چیزی تحویلمان دهد در این آفتاب. حتی لحظات آخر که دنبال خانه یا موکب خنکی بودیم هم جوابمان کرده بود.
میدانی راستش من مثل همسفرهایم حسرت راه کمِ باقیمانده و وقت کشته شده پشت دروازههای شهر را نمیخورم. دوست دارم قبل از رسیدن به چیزی که آرزویم بوده کمی از قاب لانگ شات تماشایش کنم. قبل از اینکه زوم کنم روی نقطهی مورد نظر، نسبتم با مختصاتی که در آن هستم را بالا و پایین کنم. اینطور عظمتش را بهتر درک میکنم.
این خانهای که پیدا کردهایم طور اغراق آمیزی یخ است. دوست دارم بروم به پیرزنی که همه کارهی اینجاست بگویم بخدا آنقدرها هم هوا گرم نیست. البته تقصیر از آن پیر زن و درجهی کولر نیست. این مشکل من است که بدنم جنبهی کولر ندارد و زود سرما میخورم. وگرنه معلوم است بقیهی زائرها کیف میکنند در این زمهریر.
خیلی گرسنهام. هرچقدر هم که دیشب بی خوابی کشیده باشم باید حالا چیزی بخورم تا خوابم ببرد. مجتبی میپرسد چه میخواهم برای صبحانه.
خودم را در زمهریر میبینم که پیرزن برایم چه میآورد، اگر بود. تخم مرغ آبپز با چای شیرین و نان صمون. از آن نان لوزی شکلها که بینهایت خوشخوراک است. این یک موردش را قلم میگیرم که مال خود عراق است و به همان نان خودمان رضایت میدهم. تخم مرغش هم از تولیدات آن روزِ مرغهای پیرزن نیست اما اینطور تصور میکنم.
در حالت عادی چای صبحانه را با قند میخورم. یا حداقل تلخ. چای شیرین هیچ وقت انتخابم نبوده آن هم با تخم مرغ. حتی همین تخم مرغ آبپز را به عنوان صبحانه، فقط در همان ایام اربعین خوردهام. اما حالا میخواهم برای خودم اینهمانی سازی کنم. دلم چند روز است که پرسه میزند میان هیاهوی مشایه و تنگتر میشود برای آن اتمسفر.
میخواهم فکر کنم سر سفرهای نشستهام توی خانهای روستایی. نزدیک کربلا. پیرزن عرب با لهجهی غلیظ تند و تند التماس میکند چیزی بخورم. تا استکانم خالی میشود به نوههایش دستور میدهد پرش کنند برایم از چای عراقی. میرود و میآید و ذوق میکند که نان کم شده و باز سفره را پر از نان میکند. من را گرفتار نان و نمک حسین علیهالسلام میکند. برای همیشه.
#تجربه_های_زیسته_و_نزیسته
@abrar212 °|🌱
اسمش را گذاشتهایم مهدییار.
این روزها صدایش که میکنیم یک آرزو در سینهمان میتپد.
مهدیار را در قامتِ یاری "او" میخواهیم.
#بهوقتیکهفتگی
#بیستوچهارمآبانماه
#درامتدادناباوریهایم
{ اَبـْــرار }
من دیوانهی رنگ سبز هستم اما دقیقا صد و هشتاد و چهار روز پیش برای دقایقی از این رنگ بیزار شده بودم.
اتاق عمل سبز بود، همه چیزش. سردی و تهوع و خفگی از همه جایش میبارید. دلخوش بودم بیهوش میکنند و چیزی از آن پانزده الی بیست دقیقه نمیفهمم. بیهوشی برایم تجربهی هیجان انگیزی میتوانست باشد. اما دقیقا در همان سوال و جوابهای اولیه چیزی که فکرش را هم نمیکردم دردسر ساز شد. دکتر بیهوشی با روپوش و مقنعهی سبز و موهای رنگ ماهگونی و فرق کج، من را مجاب کرد که باید سِر شوم. گفت آسم ممکن است دردسر ساز شود موقع به هوش آمدن. گفتم هوا غبار آلود بوده این چند روز، وگرنه آنقدرها هم جدی نیست. گفت همین امروز بیماری داشتم که مشکل برایش به وجود آمد. گفتم میترسم. گفت دردش زیاد نیست. گفتم از هوشیار بودن موقع عمل میترسم. دیگر نگفتم که از آن اتفاق میترسم. نگفتم میترسم سوزن دکتر یا چهمیدانم پنسی چیزی بخورد به کیسهی آب و آنوقت نمیدانم باید چه خاکی بر سر کنم با تصور ماهی کوچولویی که تُنگش سوراخ شده.
بوها، صداها و رنگها. همه را حس کردم. بوی تهوعآور بتادین و صدای فریاد دکتر اصلی که گفت "سکسکه نباشه". سکسکه نبود، عوق میزدم. بوی عطر گرم دکتر بیهوشی و صدای کلافهی دکتر اصلی که گفت "ینی کوفت تر از عمل سرکلاژ نداریم". بوی خنکِ ماسک اکسیژن و صدای مهربان دکتر بیهوشی که چند بار اسم، سن و سن بارداری را پرسید تا مطمئن شود هوشیارم. و رنگِ سبز.
عمل سرکلاژ عملی بود که من درست دو روز قبل، از وجود خارجیاش با خبر شده بودم و حالا محکوم به تجربهاش بودم با چشمانی باز. و ترس.
مجتبی گفته بود توی اتاق عمل که رسیدم قبل از بیهوشی سه بار بگویم "صلی الله علیک یا اباعبدالله". ولی من صدبار بیشتر تکرارش کردم چون هوشیار بودم. چون میترسیدم. چون محرم بود. شب سه سالهاش. بُهت من بیشتر از آن بود که قهر کنم. "چرا؟ " در ذهن و دهانم میچرخید، اما قهر نه. درست توی اتاق عمل و چند ساعت بعد از عمل که خطری پیش آمد و پرستار تاسف خورد به حالم که دارم بچهام را از دست میدهم، فهمیدم کسی را جز پسر فاطمه(سلام الله علیها) ندارم.
خیلی از دوست و آشناها تا حالا نمیدانستند من عمل کردهام. اولش دلیل دیگری داشتم برای نگفتن، بعدتر فکر کردم گفتن این درد از اعتبارش کم میکند. فکر کردم با هر زبانی بگویی باز درک نمیکنند عظمت آن اتفاق را. فکر کردم باید به چند نفر که میگویند "خب عمل سادهایه"، بگویم برای من اینطور نبود. دیشب اما این کلیشه که گفتنِ درد آن را کوچک میکند، در ذهنم شکست.
خاطرهی 19 تیر، آن روز غبار گرفته، هیچوقت در من تجزیه و حل نمیشود. آن حال در من به قوت همان لحظهها باقیست. برای من است این درد و بالاخره بعد از گذشت صد و هشتاد و چهار روز دوستش دارم.
#برای_نترسیدن
@abrar212 °|🌱
{ اَبـْــرار }
... من اما به سهمم از برف امسال راضیام:
تماشای چشمهای مستِ خوابِ تو، وقتی اولین برف زندگیات را از پشت شیشه نشانت میدهم. زمانی که سفیدی برف، چشمهایت را میزند و سرت را برمیگردانی توی گردنم.
این میشود قشنگترین برفِ عمر من، بدون اینکه لمسش کرده باشم.
و شیرینی رویای برف بازیِ سال بعد با تو، شیرینتر از هر برف و شیرهای است، که مینوشماش.
٢٢ بهمنماه ١۴٠٣
ساعت ٠٠:٣٨
#برف_بازی
@abrar212 °|🌱
داشتم فکر میکردم آنهایی که از دنیا رفتهاند اگر میفهمیدند جنگ شده چه میگفتند.
به جوابهای درخوری هم رسیدم.
مادرجون: اِی پدرِم.
آقا: ... خوردن یه مشت ولد زنا.
بابا بزرگ (با تناژ صدای بالا رونده):
به توی قبر بزا و پس اندازشون...
ننه: ...
وی به یک مزاحم تلفنی ساده دشنامهایی آبدار میداد که قابل پخش نیست، این که اسرائیل حرامزاده است.
#نور_به_قبرتون_بباره
✨
@abrar212 °|🌱
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽
〰〰〰〰〰
#مقاومت
شبی که توی خوابگاه بعد از ائتلاف، چمدانهایمان را بستیم خوب یادم است. شبیه هیچکدام از چمدان بستنها نبود. نه برای تعطیلات آخر هفته بود، نه بین ترم، نه عید و نه تابستان. زهرا از توی کمد فلزی دو سه وسیله انداخت توی چمدانش و گفت: "بچهها دیگه رفتیم تا بعد عید."
یکی سر از گوشیاش در آورد و گفت: "عجیبه ها... اصلا خوشحال نیستیم."
صدیقه حولهی صورتیاش را تا میکرد:"چون برای چیز ناراحت کنندهای مجبوریم بریم... قبلا برای تعطیلی میرفتیم، الان هم یهویی شد هم دلیلش این مریضیهس."
آنشب هیچکدام نمیدانستیم دیدارها میرود تا یک سال و اندی بعد. میرود تا چند روز از آخرین ترم و تمام.
آخرین دورهمیمان با بچههای قم توی فروشگاه بین راهی بود. دور یک میز نشسته بودیم با ماسکهایی که هنوز باهاشان کنار نیامده بودیم. برای آب خوردن هم، دو دل میشدیم. معذب بودیم نزدیک هم بنشینیم. توی اتوبوس هم با اینکه هرکدام پول یک بلیط را داده بودیم اما دو سه صندلی در اختیارمان بود؛ حتی بیشتر!
دیروز ریحانه که پیام داد بیاید خانهمان تعجب کردم. گفتم: "تو که همین یکی دو روز پیش رفته بودی برای امتحانا." وقتی گفت که اعلام کردهاند فعلا بروید تا شرایط بهتر شود یاد آن شبِ ائتلاف افتادم. آنشب که با همکلاسیها جلسهی فوری گرفتیم در سالن خوابگاه و توافق کردیم برای حفظ جان خودمان و روان خانوادهها، کلاسها را تعطیل کنیم تا بعد از عید. بعد از جلسه هنوز چند نفری توی راهرو به مشورت بودند و دو دل که رئیس دانشگاه اعلام کرد فعلا کلاسها تعطیل است. تکلیف یک سره شد.
هم خوشحال بودیم هم ناراحت. دانشجو جماعت از تعطیلی کلاس خوشحال نشود از چه بشود؟
ناراحت از چیزی که مثل بختک آرام میخزید به روزمرگیمان.
ریحانه اما دیشب که آمد خوشحال نبود. حس فرار کردن داشت. میگفت ترس ندارد، نباید تعطیلمان میکردند. امید داشت تا یکی دو هفتهٔ دیگر صدایشان کنند برای امتحانات.
وقتی گفتم مثل ما میشوید زمان کرونا و امتحانها را آنلاین میگیرند، رفت توی خودش.
یاد دانشجویی خودم افتادم که بیشترش پشت لپتاپ و گوشی گذشت.
ما برای چه آمده بودیم؟
برای ویروسی زبان نفهم. حق داشتیم. کار عاقلانهای بود. هرچند داغ روزهای با هم بودن را به دلهایمان گذاشت اما خوشحالیم که زنده ماندیم.
دانشجوهای الان برای چه آمدهاند؟
برای سگ هاری که قلاده پاره کرده. عاقلانه بوده یا نه را نمیدانم.
همینقدر میدانم که دانشجوی این مملکت و معلم آیندهی کشور، درس و کلاسش را خاکریزی میبیند که نباید ترک شود.
✍ #سپیده
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#خط_خیبر
🔻روایتهای حماسی خود را برای ما ارسال کنید.
〰〰〰〰〰
https://eitaa.com/khatterevayat
هدایت شده از خط روایت
🌱✨﷽
〰〰〰〰〰
#مقاومت
پنجشنبهها میروم خانهی مادربزرگم. هفتهی پیش بود که تقریبا همه بودند. زندایی گفت میگویند یکشنبه جنگ میشود. از بین آن همه فقط دو نفر بودیم که اطمینان دادیم اسرائیل جرئتش را ندارد. بقیه انگار سایهی جنگ دلشان را تکان داده بود.
پنج صبحِ فردایش فکر میکردم خدا چه بد ضایعم کرد. فکر میکردم همه گفتندها، من خوشخیال بودم. به عید فردایش فکر میکردم که عزا شد.
خیلی طولی نکشید تا منفیبافِ درونم را سرکوب کنم و بهش سوخترسانی نکنم.
گفتم هر شب برویم خانهی یکی و امید بدهیمشان. بگوییم ایران جواب میدهد. بگوییم ما قدرت موشکی بالایی داریم. بگوییم خدا هست، امام زمان هست.
جایی اما نرفتیم. شد دیشب، گفتم خانهی مادربزرگ بروم که ببیند همه چیز عادیست و به روال قبل. نکند بترسد.
از در که وارد شدم دیدم مهمانها دور تا دور نشستهاند. یکی چای میآورد و یکی شیرینی. چیزی شبیه عید نوروز.
یکی از مهمانها میگفت: "قم که خوبه سر و صدایی نیست، ما بغل گوشمون پدافند میزد".
آن یکی میگفت: "پسر من که آببندی شده، صدا میاد پا میشه یه مامان میگه میخوابه."
دختر عموی مامان خندهی قهقههناکی سر داد و گفت: "چه کنیم جنگزدهایم دیگه."
آنهایی که فکرش را نمیکردم از قدرت ایران حرف میزدند. اسم موشکهایمان را میبردند و ویژگیهایش را میدانستند. مجری خودمان را با بزدلهای صهیون مقایسه میکردند.
دیشب از هر طرف وارد قضیهی جنگ میشدند، میخندیدند. و گمانم گفتند که فردا برمیگردیم خانهمان.
✍ #سپیده_سوریان
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#زندگیجاریست
🔻روایتهایتان از جریان داشتن زندگی را برای ما ارسال کنید.
〰〰〰〰〰
https://eitaa.com/khatterevayat
صبور مامان سلام؛
یادم نمیآید نامهای را با این ویژگیات شروع کرده باشم. اما حالا بیشتر از هر چیزی صبوریات به چشمم میآید. تو این روزها صبوری میکنی که دندان در بیاوری. ما این روزها صبوری میکنیم تا دندانِ لق دنیا را بکنیم و دور بیاندازیم. بس است بوی تعفنِ پوسیدگیاش.
درست یک هفتهی پیش سپیدهی صبح که بیخواب شدی به خاطر درد لثه، فهمیدیم جنگ شده.
روزهای اول وقتی میخوابیدی غصه میخوردم نکند صدای دشمن حریر خوابت را آشفته کند. خیلی وقت بود به خاطر تو باید بی خبر میماندم از خیلی اتفاقات. خبر از بچههای غزه و دیدنشان وجودم را پوک میکرد از هرچه زندگی بود. و پُر میکرد از مواد مذاب و سنگینِ غم. و دیگر من نمیتوانستم مادر خوبی باشم. پس بهتر بود نبینم و نشنوم. مخصوصا بچهها را.
حالا جنگ کشیده شده بود به سرزمین خودمان. و من بیچارهی جان و دلی بودم که بیرون از من وجود داشت و میتپید.
اما هر طور بود خودم را جمع و جور کردم و کم کم خونِ حماسه دوید توی رگهایم.
دندان در بیاور و بزرگ شو. دلم میخواهد زودتر شبیه نامت شوی و تعبیر کنی این رویای من و بابا را.
بزرگ شو مهدییار من.
#تعبیر_یک_رویا
@abrar212 °|🌱