توی خانه دوتا تلفن داریم. از این قدیمیها که بخواهی شماره بگیری باید انگشتت را دور دایرهی کوچکی، چند بار بچرخانی. شدهاند دکور.
یکیشان اینطرف خانه کنار تلوزیون. آن یکی آن طرف کنار سماور ذغالی جهاز مادربزرگم. هر دو سالماند اما در این خانه خط تلفن نداریم. الان که قدیم نیست. مردم بند این چیزها نیستند دیگر.
من اما باهاشان حرف میزنم. بیشتر با سبزه. نه چون رنگ سبز را بیشتر دوست دارمها نه، چون سیاهه ابهتی دارد برای خودش. ژاپن اصل است و جنسش را برادرم گفته بود نمیدانم از چی است که ارزشش را بیشتر کرده. دستمالش که میکشی انگار واکس خورده باشد، بَراق میشود. سنگین و رنگین نشسته است کنار ساعتِ رومیزی که برادرم گفته بود جنسشان یکی است. آدم رویش نمیشود برش دارد و الکی شماره بگیرد و الکی تویش حرف بزند. هر چقدر هم صدای چرخیدن شمارهگیرش قشنگتر باشد.
البته من خیلی هم الکی حرف نمیزنم. گاهی تویش داستان تعریف میکنم. نه اینکه سیاهه را امتحان نکرده باشم. اما توی سبزه که حرف میزنم نفسهایم از سوراخهای جلو دهان میرود و میخورد به گوشم. اینطوری همه چیز واقعیتر است.
انگار هر چه میگویم را یکی میشنود.
#بسماله
#تنها_در_خانه
@abrar212 °|🌱
باد در را کنار گوشم میکوبید به چارچوب. نفسهایم را خاک گرفته بود. میخواستم بیشتر بخوابم. خواب دردهایم را از یادم میبرد. در زندگی اما روزهاییست که باید بلند شوی.
دمِ ظهر دیگر نفس کم آورده بودم. دیگر صدای به هم خوردن در و پنجره، زوزهی باد و کورانِ خاک کلافهام کرده بود. فکر میکردم چه شوم است این باد و خاک.
امروز اما هر چه دست انداخت به درِ فلزی و کوباندش به چارچوب، محل ندادم. هر چه پنجره بین بادِ کولر و خاکِ بیرون زورش به کولر رسید و قژ قژ کنان باز شد، من چشمها را محکمتر فشار دادم روی هم. قرار بود امروز لحظهها را طوری برسانم به چهار عصر که خودم هم نفهمم. نباید میفهمیدم.
چهار عصر ماسک به دهان و چادر در باد، با هزار دعا رفتم و با یک غم برگشتم. شاید از اینجا به بعدش را واقعا نفهمیدم که لحظهها چطور گذشت.
گذشت و من را نشاند پای روضهای که تلخی چایش به دلم ماند اما نمکگیرِ شوریِ اشکش شدم.
بعد از روضه اما دوباره "اگر" آمد. آخرش رسیدم به اینکه فکر نمیکردم خدا اینطور کند با من.
راست میگفت. من دنبال مقصر بودم. همین نمیگذاشت دلم آرام شود.
این را میدانم اما، فردا دستِ همان است که امشب آخر رسیدم درِ خانهاش و به بغض کوبیدمش. او سیاهی دلم را به روشنی اشک روضه میبخشد. میدانم.
گمانم فردا باد و خاک نباشد دیگر.
#دیروز #امروز #فردا
١٨ تیرماه
@abrar212 °|🌱
دیشب شام را خانهی سید محمد خوردیم. امسال دیگر بلدِ راه شدهایم. نمیشود در این داغا داغ بیابانها، روز پیاده روی کرد. این شد که خلاف عادت هر ساله، همان آخر شب کولههامان را برداشتیم و با سید محمد و اُمامیر خداحافظی کردیم. خداحافظی را طول دادیم چون میدانستیم معلوم نیست کی دوباره هم را ببینیم.
از ملاحظات آب و هوایی که بگذریم حقیقتش شبهای مشایه چیز دیگریست. آرامش در بیابان موج میزند و نمیدانم کائنات است یا چه که دل آدم را سبک میکند. سخت ترین قسمتش اما آنجاست که باید دست رد بزنی به سینهی پیرمرد پریشانی که آخر شب شده و هنوز زائر نبرده خانه.
تا آنجا که هنوز آفتاب جاندار نشده بود و خودمان جان داشتیم، آمدیم. چیزی نمانده است به ورودی کربلا اما ترسِ مغزمان را داریم که اِروری چیزی تحویلمان دهد در این آفتاب. حتی لحظات آخر که دنبال خانه یا موکب خنکی بودیم هم جوابمان کرده بود.
میدانی راستش من مثل همسفرهایم حسرت راه کمِ باقیمانده و وقت کشته شده پشت دروازههای شهر را نمیخورم. دوست دارم قبل از رسیدن به چیزی که آرزویم بوده کمی از قاب لانگ شات تماشایش کنم. قبل از اینکه زوم کنم روی نقطهی مورد نظر، نسبتم با مختصاتی که در آن هستم را بالا و پایین کنم. اینطور عظمتش را بهتر درک میکنم.
این خانهای که پیدا کردهایم طور اغراق آمیزی یخ است. دوست دارم بروم به پیرزنی که همه کارهی اینجاست بگویم بخدا آنقدرها هم هوا گرم نیست. البته تقصیر از آن پیر زن و درجهی کولر نیست. این مشکل من است که بدنم جنبهی کولر ندارد و زود سرما میخورم. وگرنه معلوم است بقیهی زائرها کیف میکنند در این زمهریر.
خیلی گرسنهام. هرچقدر هم که دیشب بی خوابی کشیده باشم باید حالا چیزی بخورم تا خوابم ببرد. مجتبی میپرسد چه میخواهم برای صبحانه.
خودم را در زمهریر میبینم که پیرزن برایم چه میآورد، اگر بود. تخم مرغ آبپز با چای شیرین و نان صمون. از آن نان لوزی شکلها که بینهایت خوشخوراک است. این یک موردش را قلم میگیرم که مال خود عراق است و به همان نان خودمان رضایت میدهم. تخم مرغش هم از تولیدات آن روزِ مرغهای پیرزن نیست اما اینطور تصور میکنم.
در حالت عادی چای صبحانه را با قند میخورم. یا حداقل تلخ. چای شیرین هیچ وقت انتخابم نبوده آن هم با تخم مرغ. حتی همین تخم مرغ آبپز را به عنوان صبحانه، فقط در همان ایام اربعین خوردهام. اما حالا میخواهم برای خودم اینهمانی سازی کنم. دلم چند روز است که پرسه میزند میان هیاهوی مشایه و تنگتر میشود برای آن اتمسفر.
میخواهم فکر کنم سر سفرهای نشستهام توی خانهای روستایی. نزدیک کربلا. پیرزن عرب با لهجهی غلیظ تند و تند التماس میکند چیزی بخورم. تا استکانم خالی میشود به نوههایش دستور میدهد پرش کنند برایم از چای عراقی. میرود و میآید و ذوق میکند که نان کم شده و باز سفره را پر از نان میکند. من را گرفتار نان و نمک حسین علیهالسلام میکند. برای همیشه.
#تجربه_های_زیسته_و_نزیسته
@abrar212 °|🌱
اسمش را گذاشتهایم مهدییار.
این روزها صدایش که میکنیم یک آرزو در سینهمان میتپد.
مهدیار را در قامتِ یاری "او" میخواهیم.
#بهوقتیکهفتگی
#بیستوچهارمآبانماه
#درامتدادناباوریهایم
{ اَبـْــرار }
من دیوانهی رنگ سبز هستم اما دقیقا صد و هشتاد و چهار روز پیش برای دقایقی از این رنگ بیزار شده بودم.
اتاق عمل سبز بود، همه چیزش. سردی و تهوع و خفگی از همه جایش میبارید. دلخوش بودم بیهوش میکنند و چیزی از آن پانزده الی بیست دقیقه نمیفهمم. بیهوشی برایم تجربهی هیجان انگیزی میتوانست باشد. اما دقیقا در همان سوال و جوابهای اولیه چیزی که فکرش را هم نمیکردم دردسر ساز شد. دکتر بیهوشی با روپوش و مقنعهی سبز و موهای رنگ ماهگونی و فرق کج، من را مجاب کرد که باید سِر شوم. گفت آسم ممکن است دردسر ساز شود موقع به هوش آمدن. گفتم هوا غبار آلود بوده این چند روز، وگرنه آنقدرها هم جدی نیست. گفت همین امروز بیماری داشتم که مشکل برایش به وجود آمد. گفتم میترسم. گفت دردش زیاد نیست. گفتم از هوشیار بودن موقع عمل میترسم. دیگر نگفتم که از آن اتفاق میترسم. نگفتم میترسم سوزن دکتر یا چهمیدانم پنسی چیزی بخورد به کیسهی آب و آنوقت نمیدانم باید چه خاکی بر سر کنم با تصور ماهی کوچولویی که تُنگش سوراخ شده.
بوها، صداها و رنگها. همه را حس کردم. بوی تهوعآور بتادین و صدای فریاد دکتر اصلی که گفت "سکسکه نباشه". سکسکه نبود، عوق میزدم. بوی عطر گرم دکتر بیهوشی و صدای کلافهی دکتر اصلی که گفت "ینی کوفت تر از عمل سرکلاژ نداریم". بوی خنکِ ماسک اکسیژن و صدای مهربان دکتر بیهوشی که چند بار اسم، سن و سن بارداری را پرسید تا مطمئن شود هوشیارم. و رنگِ سبز.
عمل سرکلاژ عملی بود که من درست دو روز قبل، از وجود خارجیاش با خبر شده بودم و حالا محکوم به تجربهاش بودم با چشمانی باز. و ترس.
مجتبی گفته بود توی اتاق عمل که رسیدم قبل از بیهوشی سه بار بگویم "صلی الله علیک یا اباعبدالله". ولی من صدبار بیشتر تکرارش کردم چون هوشیار بودم. چون میترسیدم. چون محرم بود. شب سه سالهاش. بُهت من بیشتر از آن بود که قهر کنم. "چرا؟ " در ذهن و دهانم میچرخید، اما قهر نه. درست توی اتاق عمل و چند ساعت بعد از عمل که خطری پیش آمد و پرستار تاسف خورد به حالم که دارم بچهام را از دست میدهم، فهمیدم کسی را جز پسر فاطمه(سلام الله علیها) ندارم.
خیلی از دوست و آشناها تا حالا نمیدانستند من عمل کردهام. اولش دلیل دیگری داشتم برای نگفتن، بعدتر فکر کردم گفتن این درد از اعتبارش کم میکند. فکر کردم با هر زبانی بگویی باز درک نمیکنند عظمت آن اتفاق را. فکر کردم باید به چند نفر که میگویند "خب عمل سادهایه"، بگویم برای من اینطور نبود. دیشب اما این کلیشه که گفتنِ درد آن را کوچک میکند، در ذهنم شکست.
خاطرهی 19 تیر، آن روز غبار گرفته، هیچوقت در من تجزیه و حل نمیشود. آن حال در من به قوت همان لحظهها باقیست. برای من است این درد و بالاخره بعد از گذشت صد و هشتاد و چهار روز دوستش دارم.
#برای_نترسیدن
@abrar212 °|🌱
{ اَبـْــرار }
... من اما به سهمم از برف امسال راضیام:
تماشای چشمهای مستِ خوابِ تو، وقتی اولین برف زندگیات را از پشت شیشه نشانت میدهم. زمانی که سفیدی برف، چشمهایت را میزند و سرت را برمیگردانی توی گردنم.
این میشود قشنگترین برفِ عمر من، بدون اینکه لمسش کرده باشم.
و شیرینی رویای برف بازیِ سال بعد با تو، شیرینتر از هر برف و شیرهای است، که مینوشماش.
٢٢ بهمنماه ١۴٠٣
ساعت ٠٠:٣٨
#برف_بازی
@abrar212 °|🌱
داشتم فکر میکردم آنهایی که از دنیا رفتهاند اگر میفهمیدند جنگ شده چه میگفتند.
به جوابهای درخوری هم رسیدم.
مادرجون: اِی پدرِم.
آقا: ... خوردن یه مشت ولد زنا.
بابا بزرگ (با تناژ صدای بالا رونده):
به توی قبر بزا و پس اندازشون...
ننه: ...
وی به یک مزاحم تلفنی ساده دشنامهایی آبدار میداد که قابل پخش نیست، این که اسرائیل حرامزاده است.
#نور_به_قبرتون_بباره
✨
@abrar212 °|🌱
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽
〰〰〰〰〰
#مقاومت
شبی که توی خوابگاه بعد از ائتلاف، چمدانهایمان را بستیم خوب یادم است. شبیه هیچکدام از چمدان بستنها نبود. نه برای تعطیلات آخر هفته بود، نه بین ترم، نه عید و نه تابستان. زهرا از توی کمد فلزی دو سه وسیله انداخت توی چمدانش و گفت: "بچهها دیگه رفتیم تا بعد عید."
یکی سر از گوشیاش در آورد و گفت: "عجیبه ها... اصلا خوشحال نیستیم."
صدیقه حولهی صورتیاش را تا میکرد:"چون برای چیز ناراحت کنندهای مجبوریم بریم... قبلا برای تعطیلی میرفتیم، الان هم یهویی شد هم دلیلش این مریضیهس."
آنشب هیچکدام نمیدانستیم دیدارها میرود تا یک سال و اندی بعد. میرود تا چند روز از آخرین ترم و تمام.
آخرین دورهمیمان با بچههای قم توی فروشگاه بین راهی بود. دور یک میز نشسته بودیم با ماسکهایی که هنوز باهاشان کنار نیامده بودیم. برای آب خوردن هم، دو دل میشدیم. معذب بودیم نزدیک هم بنشینیم. توی اتوبوس هم با اینکه هرکدام پول یک بلیط را داده بودیم اما دو سه صندلی در اختیارمان بود؛ حتی بیشتر!
دیروز ریحانه که پیام داد بیاید خانهمان تعجب کردم. گفتم: "تو که همین یکی دو روز پیش رفته بودی برای امتحانا." وقتی گفت که اعلام کردهاند فعلا بروید تا شرایط بهتر شود یاد آن شبِ ائتلاف افتادم. آنشب که با همکلاسیها جلسهی فوری گرفتیم در سالن خوابگاه و توافق کردیم برای حفظ جان خودمان و روان خانوادهها، کلاسها را تعطیل کنیم تا بعد از عید. بعد از جلسه هنوز چند نفری توی راهرو به مشورت بودند و دو دل که رئیس دانشگاه اعلام کرد فعلا کلاسها تعطیل است. تکلیف یک سره شد.
هم خوشحال بودیم هم ناراحت. دانشجو جماعت از تعطیلی کلاس خوشحال نشود از چه بشود؟
ناراحت از چیزی که مثل بختک آرام میخزید به روزمرگیمان.
ریحانه اما دیشب که آمد خوشحال نبود. حس فرار کردن داشت. میگفت ترس ندارد، نباید تعطیلمان میکردند. امید داشت تا یکی دو هفتهٔ دیگر صدایشان کنند برای امتحانات.
وقتی گفتم مثل ما میشوید زمان کرونا و امتحانها را آنلاین میگیرند، رفت توی خودش.
یاد دانشجویی خودم افتادم که بیشترش پشت لپتاپ و گوشی گذشت.
ما برای چه آمده بودیم؟
برای ویروسی زبان نفهم. حق داشتیم. کار عاقلانهای بود. هرچند داغ روزهای با هم بودن را به دلهایمان گذاشت اما خوشحالیم که زنده ماندیم.
دانشجوهای الان برای چه آمدهاند؟
برای سگ هاری که قلاده پاره کرده. عاقلانه بوده یا نه را نمیدانم.
همینقدر میدانم که دانشجوی این مملکت و معلم آیندهی کشور، درس و کلاسش را خاکریزی میبیند که نباید ترک شود.
✍ #سپیده
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#خط_خیبر
🔻روایتهای حماسی خود را برای ما ارسال کنید.
〰〰〰〰〰
https://eitaa.com/khatterevayat