#رمان_تلنگر_شهید
#پارت14
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روی نوشته های عربی ای که یکی یکی میومد روی صفحه تی وی ومیرفتن...داشتن دعا
میخوندن..کلافه تلویزیون رو خاموش کردم ورفتم تو اتاق دراز کشیدم روی تخت وبه فکر فرو
رفتم.
*********
بابا-دنیا بابا کجایی؟؟
جزومو پرت کردم روی کاناپه وبلند شدم...بابا دم در ایستاده بود
-اینجام چیزی شده؟
برگشت طرفم
-نه مامانت کجاست؟
-رفت خونه آقاجون اینا
آهانی گفت ورفت بالا...دوباره نشستم روی کاناپه ومشغول خوندن شدم.
باصدای تلفن بلند شدم...اونقدر غرق درس شده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم...منو این
همه خرخونی محاله...نمیدونم چرا یه دلشوره ای داشتم... بانگرانی جواب دادم
-بله؟
-خانم سمیعی؟
-خودم هستم بفرمایید؟
-من ازبیمارستان تماس میگیرم....
تلفن ازدستم افتاد...این چی داشت میگفت؟نه نه امکان نداره...یه قطره اشک ناخودآگاه از
چشمم چکید.
به خودم آمدم ورفتم بالا..سریع یه پالتو روی لباسام پوشیدم ورفتم تو پارکینگ ماشین و
روشن کردم با وآخرین سرعت رفتم
نویسنده:زهرا ایزدی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@adinezohour
#مهربان_ترین_قسمت_زندگی
#پارت14
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
لرزه ای به وجودم افتاد..قرار است چه بشود ؟نکند...! ؟چشمهایم رابستم تااتفاقی که قرار است بیفتد رانبینم...صدای
خوردنش به زمین راشنیدم !چشم هام وباز کردم..عجب دختری بود!برای اینکه به من بر نخورد خودش
راانداخته بود زمین ؟ !زود بلند شد ونگاهی کرد ، یه ببخشیدی گفت و فرار کرد...
این دختر اینجا چه می کرد ؟اصلا چرا عجله داشت ؟دختره ی دیوونه نزدیک بود آسفالتم کنه
خندم گرفت بخاطر حرفم..آخر مگه اوچه بود که بخواهد آسفالتم کند ؟؟ باز خندیدم..بیخیالش شدم ،
رفتم سمت سلف..
-اوه یادم رفته بود امروز قرار ناهار دارم...آره همش تقصیر اون دختره هست حواسم وپرت کرد
پسر خاله ام به مناسبت آمدنم به تهران ، ناهار دعوتم کرده بود به رستوران
- تایک ساعت دیگه باید اونجاباشم
از سلف خارج شدم ؛باز قلبم شروع به جاذبه کرد..ناگاه دیدمش...این دختر عجیب بود از همون روز اول
که تو مشهد دیده بودم..بی اختیار رفتم جلو ولی دیگر راه باز گشتی نبود ؛تارسیدن به نزدیکش کلی
فکرکردم بااین وضع چی بگم بهش ؟؟ اهان همین طوری احوال پرسی می کنم ، نه اینطوری بد می شه
سرمو بالاگرفتم ودست هایم رادر جیب شلوارم فرو کردم ، دیگر نزدیکش شده بودم
-می بینم که پاهات سالمه
عجله داشتم باید خودم رو زود میرسوندم به رستوران..بدون گفتن چیز دیگر ازش دور شدم..
-بَه،سلام بر پسر خاله جان گل
- وعلیکم السلام بر پسر خاله گیج ومنگمان..
-بله !شماخیلی لطف دارین در حق من
-اونکه صد البته
می خواست چیزی بگوید که گارسون پیش غذارو آورد..خواستم قاشق رابردارم که:
-چرا عین گداها غذا می خوری؟
سوپش رامی خورد ومی گوید:
نویسنده: atefeh-kesh
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
┌───✾❤✾───┐
@adinezohour
└───✾❤✾───┘
#پارت14
#قلب_های_نارنجی🧡
و به ساده نگاه کرد. « این دخی خیلی شکموعه. مطمئنم اگر تحقیق کنم یک رابطه ی خویشاوندی با لیلا پیدا می کنه. توی هر اسمی یه خوردنی می بینه.»
صندلی را جلوی ساده کشید و بشقاب لواشک را روی آن گذاشت.
ساده که متوجه اسم عروسک نشده بود پرسید:« گفتی اسمش چیه؟»
_ دخی.
_ یعنی چی؟
_ یعنی خواهر عزیز، دختر عزیز؛ یعنی خیلی خیلی عزیز.
_ از اختراع های خودته؟
آلما خندید:« آره قشنگه نه؟»
_ آره بامزه ست.
آلما سر عروسک را بوسید:« این دخی همه چیز منه. تنها کسی که همیشه و در هر شرایطی با منه. مثل یه خواهر واقعی!»
ساده به احساسات عجیب او خندید:« تو واقعا خلی.»
آلما در کمدش را باز کرد. خواست چیزی از توی کمد بردارد که یک دفتر افتاد بیرون. سریع آن را برداشت.
موقع برداشتن دفتر آنقدر هول بود که ساده حدس زد باید دفتر مهمی باشد؛ به خصوص که دفتر قفل داشت مثل دفتر خاطراتی که توی مغازه ها دیده بود.
آلما دوباره دفتر را توی کمد گذاشت در کمد را بست و انگار که فراموش کرده باشد اصلا برای چه چیزی سراغ کمد رفته بود برگشت کنار صندلی و روی زمین نشست.
ساده پرسید:« چی شده؟»
_ هیچی!
_ انگار ناراحتی!
_نه اصلا!
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour