#پارت9
#قلب_های_نارنجی🧡
خانه ی آلما درست عکس خانه ی ساده بود؛
یعنی وقتی تعطیل می شدند آلما از سمت چپ مدرسه می رفت و ساده از سمت راست.
اوایل این موضوع برای ساده مهم نبود؛
اما بعدها بابت این تضاد سمت ها کلی خداوند را شکر کرد.
منظور از بعدها صبح روز جمعه ای بود که به اصرار آلما افراد گروه برای تمرین نمایشی که قرار بود در جشنواره ی تئاتر دانش آموزی اجرا کنند به خانه اش رفتند؛
البته همه با روز جمعه مخالف بودند.
سحر گفت:« فدایت قید جمعه رو بزن!»
آلما زیر بار نرفت:« نه!»
پری غر زد:« مثلا یک روز جمعه می خواستیم بخوابیم .»
آلما پا فشرد:« چیزی که تو مملکت ما زیاده روز تعطیله.»
داد لیلا در آمد:« بابا تو هم که همیشه تحت تأثیر تبلیغاتی ! کجای تعطیلات ما زیاده؟»
زهرا از او هوا خواهی کرد:« فدای حرف حساب ! عموی من فرانسه زندگی می کنه. سالی شونصد بار با زن و دو بچه اش هوار میشن سر ما.
هر چی با زبان بی زبانی میگیم بابا به خدا اینقدر غیبت برای بچه ها بده از درسشون عقب می مونن فکر میکنین چی جواب میدن؟»
همه مشاق پرسیدند:« چی؟»
_ لبخند زنان میگن غایب نیستن که تعطیلن. بابا آخه تعطیلات چی؟ تعطیلات بارش از هوا، تعطیلات بارش از زمین، تعطیلات عید پاک، تعطیلات عید کثیف. حالا برو تقویم ما رو نگاه کن. تو کل سال بیست، بیست و پنج روز تعطیل رسمی داریم که نصفش می افته جمعه.
حرف های زهرا همه را خنداند حتی آلما را؛
اما تقویم را ورق نزد که نزد و عقربه ی ساعتش روی همان ۱۰ صبح جمعه ماند.
ساده با ساعت قرار مشکلی نداشت مشکل او با روز قرار بود روز دوست داشتنی جمعه.
خانواده ی ساده به جمعه می گفتند روز آشتی.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ففا
#ادامه_دارد......
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت10
#قلب_های_نارنجی🧡
پدر طی مراسم خاصی این اسم را روی جمعه گذاشته بود.
طبق این قرار جمعه ها اگر کسی با کسی قهر بود باید آشتی می کرد؛
اگر کسی از کسی گله داشت باید گله هایش را فراموش می کرد و حتی اگر هیچ
کس با هیچ کس خرده برده ای نداشت باید مهربان تر و آشتی تر از روز های قبل رفتار می کرد.
با اینکه درباره ی علت این نام گذاری هرگز حرفی زده نشده بود اما برای ساده و سهراب و شیدا نگفته پیدا بود که ریشه ی این نام به یکی از خصوصیت های پنهان نشدنی مادر بر می گشت که اگر از شنبه تا دوشنبه با پدر قهر نمی کرد سه شنبه قطعا این کار را می کرد.
وچون بر خلاف قهر های آسانش سخت آشتی می کرد نیروی خلاقانه ی پدر که تحمل هر چیزی در دنیا را داشت جز اخم نزدیکانش به کار افتاده بود و از جمعه یک روز متفاوت ساخته بود.
با اینکه الهام دهنده ی خلق چنین روزی مادر بود ؛
اما تمام افراد خانواده از آن نصیب می بردند و همه گفته و نگفته معتقد بودند بهترین روز هفته جمعه است.
حتی مادربزرگ با آن حواس پرتش برنامه ی آمدنش به خانه ی آنها را طوری تنظیم کرده بود که صبح جمعه بیاید و جمعه شب بعدی برود.
این طوری به قول خودش روز آشتی می آمد و روز آشتی می رفت.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد.........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت14
#قلب_های_نارنجی🧡
و به ساده نگاه کرد. « این دخی خیلی شکموعه. مطمئنم اگر تحقیق کنم یک رابطه ی خویشاوندی با لیلا پیدا می کنه. توی هر اسمی یه خوردنی می بینه.»
صندلی را جلوی ساده کشید و بشقاب لواشک را روی آن گذاشت.
ساده که متوجه اسم عروسک نشده بود پرسید:« گفتی اسمش چیه؟»
_ دخی.
_ یعنی چی؟
_ یعنی خواهر عزیز، دختر عزیز؛ یعنی خیلی خیلی عزیز.
_ از اختراع های خودته؟
آلما خندید:« آره قشنگه نه؟»
_ آره بامزه ست.
آلما سر عروسک را بوسید:« این دخی همه چیز منه. تنها کسی که همیشه و در هر شرایطی با منه. مثل یه خواهر واقعی!»
ساده به احساسات عجیب او خندید:« تو واقعا خلی.»
آلما در کمدش را باز کرد. خواست چیزی از توی کمد بردارد که یک دفتر افتاد بیرون. سریع آن را برداشت.
موقع برداشتن دفتر آنقدر هول بود که ساده حدس زد باید دفتر مهمی باشد؛ به خصوص که دفتر قفل داشت مثل دفتر خاطراتی که توی مغازه ها دیده بود.
آلما دوباره دفتر را توی کمد گذاشت در کمد را بست و انگار که فراموش کرده باشد اصلا برای چه چیزی سراغ کمد رفته بود برگشت کنار صندلی و روی زمین نشست.
ساده پرسید:« چی شده؟»
_ هیچی!
_ انگار ناراحتی!
_نه اصلا!
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت17
#قلب_های_نارنجی🧡
ساده سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:« مادربزرگم میگه هر چیزی یه آفت داره. آفت آدمیزاد هم قدرته.»
ساعت ۲ لیلا که اصلا قاطی تمرین نبود و برای خودش توی خانه جولان می داد شکمش را گرفت و گفت:« بسه دیگه مردم از گرسنگی.»
آلما اخم کرد:« خب تو میتونی بروی.»
به لیلا برخورد:« خیلی ممنون ارباب منتظر فرمایش شما بودم!»
سحر به حمایت از لیلا گفت:« راست میگه. همه مون ضعف کردیم. بوی هیچ ناهاری هم که نمی یاد. تعطیلش کن دیگه.»
آلما نگاهی گذرا به ساده و و زهرا و پری انداخت و پا پوز خند گفت:« شما ۳ تا هم ضعف کردین؟»
هر ۳ شجاعانه سر تکان دادند : « اوهووووووم!»
آلما عصبی خودش را روی مبل انداخت:« خب برین به درک اما اگه اول نشدیم حق ندارین جیک بزنین.»
پری غر غر کنان راه افتاد:« اگه اول شدیم چی؟ اون وقت کی جیک جیک می کنه!»
آلما با تحقیر نگاهش کرد:« آره جون خودت! با یه گروه تنبل و شکم پرست فقط میشه از آخر اول شد.»
پری بغض کرد . ساده دلش برای پری سوخت و به دفاع از او گفت:« نه پری تنبله نه ما. هر چیزی باید مزه ی خودش رو بده. این طوری که تو میخوای ما را اول کنی مزه ی زهر مار میده.»
زهرا به ساده لبخند جانانه ای زد و زیر لب گفت :« مرسی»
و همه شروع کردند به پوشیدن مانتو هایشان.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت19
#قلب_های_نارنجی🧡
فردای آن روز آلما توی مدرسه برای همه ی بچه های گروه نمایش ساندویچ خرید و بچه ها این کار را به حساب عذر خواهی گذاشتند و او را بخشیدند.
سر صف خانم آشتیانی برای بار هزارم تذکر داد در صورتی که تلفن همراه دست دانش آموزی ببینند گرفته میشود و دیگر تا پایان سال تحصیلی پس داده نمی شود.
همه ی بچه ها در برابر این تذکر بی ثمر و تکراری خمیازه کشیدند.
ساده اما بی هیچ احساسی نسبت به موضوع صحبت خانم آشتیانی نگاهش پی آلما می گشت.
از دیروز صاحب یک حس تازه شده بود. خوب و بدش را نمی فهمید فقط می دانست تازه است و کمی هم آزار دهنده.
همیشه فکر می کرد خانه شان فقط کمی کوچک است اما درست از وقتی که از خانه ی آلما برگشت کشف کرد آنجا وحشتناک کوچک است و موقع تماشای لانه ی آن ۲ قمری جوان چندان احساس نشاط نکرد.
جواب این معما را شیدا پیدا کرد.
شیدا گاهی برای آنکه پیش دوستانش اظهار فضل کند کتاب های روانشناسی می خواند.
آن شب هم سر از میان کتابی بلند کرد و رو به ساده گفت:« ببین چه جمله ی جالبی!» و از روی کتاب خواند:« یه ضرب المثل چینی میگه انسان زمانی پاکی و آرامش دوران کودکی خودش رو از دست میده که شروع به مقایسه کنه.»
ساده یکه خورد و چشم هایش تر شد.
شیدا تعجب کرد:« حالا چرا گریه ات گرفت؟ ضرب المثل چینی بود نه هندی.»
ساده نخندید و با شیدا از آن کل کل هایی که خالی از نشاط نبود هم راه نینداخت.
شیدا تعجب نکرد. می دانست ساده این روز ها حال خوشی ندارد اما پی گیر هم نشده بود.
ساده رفت روی تخت خوابید و پتو را کشید روی سرش: پس این بود برای همین آروم و قرار ندارم. به بیماری مقایسه دچار شدم.
هر وقت به تنهایی احتیاج داشت و جایی را نمی یافت یاد خانه ی آلما و غم انگیز تر از آن یاد اتاقش می افتاد.
به نظر ساده با امکاناتی که آلما داشت هیچ شاهکاری نبود که در خیلی رشته ها اول شود.
مطمئن بود که اگر خودش شرایط آلما را داشت خدا می داند به کجا ها که نمی رسید.
وقتی به این چیز ها فکر می کرد بیماری اش عود می کرد و دیگر به بامزه ترین لطیفه های شیدا هم لبخند نمی زد و بد تر از آن نمی توانست با کسی درد و دل کند. چون مطمئن بود همین که زبان باز کند ۲ نفر حی و حاضرند که به او بگویند تقصیر خودت است که مدام از پدر دفاع می کنی و نمی گذاری یک تصمیم جدی برای عوض کردن خانه بگیرد.
ساده خیلی وقت ها به این تصمیم جدی که مدام حرفش توی خانه بود فکر می کرد: یعنی فقط کافی است پدر تصمیم جدی بگیرد که یک خانه ی بزرگ بخرد و بعد می خرید؟!
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........ کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت20
#قلب_های_نارنجی🧡
ساده مطمئن بود اوضاع خیلی پیچیده تر از این حرف هاست.
حتی مادر هم این موضوع را خوب می دانست اما گاهی از سر لج مدافع سهراب و شیدا می شد.
میان یکی از همین بحث ها بود که ساده به سهراب گفت:« اگه اینطور بود که مردم هر روز صبح قبل از شستن دست و صورتشون هزار تا تصمیم خوشگل و جدی میگرفتن و رگباری به آرزوهاشون می رسیدن.»
سهراب گفت:« نه عقل کل! اولین شرط رسیدن به هر چیزی همته و همت هم همون تصمیمه که بابا نمیگیره یعنی همت نمی کنه.»
_ پس چرا خودت همت نمی کنی دانشگاه قبول شی؟
_ چون من عقده ی مدرک ندارم. اصلا دوست ندارم برم دانشگاه. می خوام وارد بازار کار بشم.
_ خب حالا وارد بازار کار شدی؟
_ می شم البته اگر سیاست های اقتصادی بابا بذاره.
_ یعنی همت تو روی پاشنه ی جیب پدر می چرخد؟
_ همه همین طورن. اول باید حمایت بشن.
_ پس بابا هم اول به حمایت پدرش احتیاج داره.
مادر لبخند تلخی زد:« کو پدرش؟»
شیدا به داد سهراب رسید:« قدیمی ها اینطور نبودن اما حالا بچه ها باید حمایت بشن.»
مادر زیر لب گفت:« بیچاره قدیمی ها!»
سهراب از حرف شیدا جان گرفت:« شیدا راست میگه. الان شرایط خیلی سخته. بدون سرمایه ی اولیه هیچ کاری نمیشه کرد.»
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت25
#قلب_های_نارنجی🧡
آلما لیوان را جلوی چشم های سبز رنگش گرفت:« من که هم عاشق صداشم هم تماشایش.»
زهرا گفت:« من فقط وقتی ۴۰ درجه تب دارم از اینا می خورم.»
آلما با کمکی بد جنسی گفت:« چه حیف که الان تب نداری!» و نوشیدنی اش را تا ته نوشید.
به همه نگاه کرد:« این چه قیافه هاییه که گرفتین؟ حتما باید یه ساعت وقت بذارم و آب پرتقال بگیرم تا بخورین. این هیچ فرقی با آب پرتقال نداره بخورین دیگه.»
ساده زیر چشمی به بچه ها نگاه کرد. هیچ کس حال و روز خوبی نداشت. حس بدی سراغش آمد. آلما خواست سینی را به آشپزخانه برگرداند که زهرا بلند شد و یک لیوان یک قرص برداشت. بعد لبخند معنی داری به آلما زد:« فقط به خاطر کندن مو از خرسه که بر می دارم.»
آلما کمی عصبی شد اما سعی کرد حسش را پنهان کند. نیم لبخندی زد و گفت:« باز هم به هوش تو!» و به همه نگاهکی انداخت:« اینا که از نیم متری هم یه خرس رو تشخیص نمیدن.»
ساده گفت:« چرا میخوای الکی همه چیزو خراب کنی؟ امروز که کارمون خیلی خوب بود.»
آلما پوزخند زد:« معنی خوب رو هم فهمیدیم.»
پری عصبی گفت:« نکنه فکر میکنی خودت بازیگر هاوالودی؟»
همه از این اشتباه لفظی پری خنده شان گرفت و بیشتر از همه آلما. از ترس افتادن سینی آن را روی میز گذاشت و راحت و آسوده خندید.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#فا
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت32
#قلب_های_نارنجی🧡
آلما زنگ ناهار برای پری یک ساندویچ متری با یک نوشابه ی خانواده خرید پری دستش را پس زد.
ساده روی یک کارت که تصویر زیبایی از پاییز داشت نوشت:
پری عزیز گناه نکرده ی ما رو ببخش و اونو به پای حس ناخودآگاهمان بذار. حسی که عاشق بهونه ای برای خندیدنه نه دل شکستن.
پری نوشته ی پشت کارت را خواند و آن را توی کیفش انداخت همین.
دیگر هیچ عکس العملی نشان نداد.
کفر زهرا درآمد:« ای بابا چه تشدیدیه این!»
لیلا گفت:« ولی من دلم برایش می سوزه.»
سحر گفت:« تو بهتره به همون بشقاب خالی فکر کنی.»
آلما هنوز هم باورش نشده بود:« یعنی هیچ راهی وجود نداره؟»
ساده گفت:« فقط زمان!»
_ چقدر؟
زهرا گفت:« بستگی به قد و قواره ی شترش داره. اینبار فکر کنم چون تعداد متهمین هم زیاده دست کم یک ماهی طول بکشه.»
آلما نالید:« ولی ما ۹ روز دیگه اجرا داریم.»
همه با اندوه سر تکان دادند که می دانند.
آلما تسلیم شد. زنگ آخر دلجویانه سر راه پری ایستاد:« خب ما هیچی با نمایش مون که آشتی میکنی؟»
اینبار پری نگاهش کرد و پوزخند زد:« نمایش بخوره تو سرتون!» و رفت.
آلما حیران و ساکت بر جا ماند.
بچه ها رفتند کنارش اما چیزی نپرسیدند خودشان شنیده بودند.
ساده در نگاه آلما یک حس تازه خواند.
همان نگاه رو کرد به ساده و با اطمینان گفت:« نقش پری رو هم خودم بازی می کنم.» و با چشم های سبزی که می درخشیدند به همه نگاه کرد:« میدونم فرصت کمه اما قول میدم هر دو تا نقشو عالی بازی کنم خودتون می بینین.»
ساده گفت:« نمیشه که...»
_ میشه. فقط کافیه پرده ی آخر رو یکم عوض کنی. میشه مانی و فراز حضور همزمان نداشته باشن همین.
بچه ها به هم نگاه کردند. راه حل پر دردسری به نظر می رسید اما به هر حال یک راه نجات بود. نجات از مخمصه ای که معلوم نبود کی به وجود آورده بود: پری، آلما یا همه.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت44
#قلب_های_نارنجی🧡
مادر چند بار او را بوسید و گفت:« قربون دستات که حرف های به این خوبی می نویسن.»
سهراب هم لبخند زنان جلو آمد و گفت:« دستتو بیار جلو!»
ساده جلو برد.
سهراب یک بسته آدامس توی آن گذاشت:« بجو که سنکوب نکنی.»
حدس سهراب درست بود.
ساده وحشتناک هیجان زده بود.
همه ی بچه های گروه مشغول گپ و خنده با نزدیکانشان بودند.
ساده با نگاهش پی آلما گشت.
پدر گفت به خاطر قراری که با ناشر دارد مجبور است برود.
ساده گفت:« فقط چند دقیقه ی دیگه. آلما خیلی دوست داره با شماها آشنا بشه.» و راه افتاد طرف اتاق گریم.
آلما مشغول عوض کردن لباس هایش بود.
یک سبد گل بزرگ روی میز کنار آینه بود.
ساده جلو رفت:« چه قشنگنه از طرف کی؟»
آلما با چشمان سبز درخشانش ذوق زده به کارت روی سبد اشاره کرد.
ساده خم شد و روی کارت را خواند برای ستاره ای که روی زمین راه می رود و چون کنار اویی انگار در آسمانی./ از طرف او/
ساده لبخند گیجی زد:« چه جالب! دوستته؟»
آلما لبخند شادی زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
_ الان رفته؟
_ اصلا نیامده بود که برود. این را فرستاده.
ساده ابروهایش را بالا داد:« آهاااان. خارجکی بازی!»
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour