هدایت شده از ⌟ دخترانآسمٰاݩ ⌜
[ #توئیت 🌻]
یه صبح کسل کننده
میتونه به یه صبح عالی تبدیل بشه
اگه کنارم تو باشی ♥️🍃
#صبحتونعسل 🍯
🚗|° @adinezohour
#پارت7
#قلب_ها_نارنجی🧡
این جور وقت ها همه ی بچه ها به سرنوشتی که آلما را به دبیرستان الوند آورده بود لعنت می فرستادند؛
اما همین که جو عادی می شد و آلما صمیمانه به آن ها لبخند می زند دوباره او را در قلب غصه دارشان جا میدادند.
آلما خیلی سریع خودش را در گروه نمایش جا کرد و سریع تر از آن نشان داد که توی بازیگری چند سر و گردن بالاتر از بقیه است.
او بازیگر به دنیا آمده بود و برای ارائه یک بازی خوب زحمت زیادی نمی کشید.
به جز آلما و ساده ۳ نفر دیگر هم عضو اصلی نمایش بودند:
پری که تا پیش از آمدن آلما دوست جان جانی ساده بود و بعد از آن فکر می کرد
کهنه ی بازار شده است و از نو بودن آلما حسابی دلخور بود، زهرا که بیشتر از تئاتر عاشق لباس و گوشی همراه بود؛ اما از ادا و اطوار های هنری هم خوشش می آمد، سحر به اصرار ساده وارد گروه شده بود؛ چون فن بیان خوبی داشت اما خودش فکر میکرد زیاد به درد این قافله نمی خورد، لیلا هم که همیشه بود.
نه، اشتباهی در کار نیست.
این ۴ نفر در حقیقت ۳ نفرند؛
چون لیلا فقط به خاطر آن که دوست وحشتناک صمیمی سحر بود در همه ی تمرین ها حضور داشت؛
اما خودش هرگز حاضر نبود حتی نقش سیاهی لشگر را هم بازی کند.
به هر حال از این ۵ یا ۶ نفر اعضای گروه نمایش هیچ کدام درست نفهمیدند که چه طور و از کی آلما شد سر گروهشان.
یک روز به خودشان آمدند و دیدند آلما دستور می دهد و آنها اجرا می کنند.
در اولین اجرای عمومی مدرسه بازی آلما خیلی بیشتر از متن نمایش نامه ی ساده به چشم دیگران آمد.
با اینکه ساده هم نویسنده و هم بازیگر بود در برابر هر ۲ آلمایی که می شنید فقط یک ساده به گوشش می خورد.
دلش می خواست اگر از او بیشتر نیست کمتر هم نباشد؛
اما مدتی بعد چیز مهم تری جای این ۲ به ۱ در نمایش را گرفت.
این جابه جایی دردناک وقتی اتفاق افتاد که برای اولین بار به خانه ی آلما رفت.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ففا
#ادامه_دارد.......
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال من یک دخترم
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت8
#قلب_های_نارنجی🧡
خانه ی پدری ساده یک آپارتمان ۷۰ متری بود که دو اتاق پنج و شش و نیم متری داشت.
به اتاق پنج متری که یک اتاق همگانی بود اتاق همه می گفتند.
دور تا دور آن پر از وسیله بود: دو تا کمد، یک مبل قدیمی، یک دراور و یک رخت آویز.
کل دیوارش هم کمد دیواری بود مخصوص رختخواب ها.
نصف دیگر دیوارش هم یک پنجره بود که از نظر ساده بهترین قسمت اتاق بود.
اتاق همه محل لباس عوض کردن، آه کشیدن و مو شانه کردن بود.
اتاق شش و نیم متری که به آن اتاق درازه میگفتند کمتر همگانی بود.
۳ کمد سهراب، ساده و شیدا در آن بود و یک میز تحریر که سندش به نام همه بود.
میز کامپیوتر سهراب هم همانجا بود و یک تخت که هر کس زود تر روی آن می خوابید مال او بود؛
البته روز هایی که مادربزرگ خانه ی آنها بود تخت فقط مال او بود؛
گرچه کمد ساده و در واقع همه ی زندگیش در اتاق درازه بود اما او اتاق همه را بیشتر دوست داشت.
به خصوص که مادر آن مبل قدیمی را بین دو کمدی گذاشته بود که درست رو به روی پنجره بودند.
از آنجا شاخه های قدیمی کاج بزرگی پیدا بود که لانه ی دو قمری جوان را در خود داشت.
اغلب وقت هایی که ساده آنجا می نشست به آرزوی خاموشش فکر میکرد: داشتن یک اتاق اختصاصی.
شک نداشت که اگر اتاق همه مال او بود خوشبخت ترین دختر جهان بود یا دست کم میان دختران خوشبخت یک رتبه ی بالا به دست می آورد.
گرچه مادر بزرگ می گفت آدم اگر دلش خوش باشد روی یک گونی پاره هم می تواند زندگی کند؛
اما ساده احساس میکرد فقط وقتی دلش خوش می شود که بتواند این گونی پاره را در چاردیواری فسقل خود پنهان کند.
البته این احساسات میانه خواهانه تا وقتی در دلش جولان می داد که به آلما فکر نمیکرد.
کافی بود همانطور که در خیالش روی همان گونی پاره نشسته بود یاد آلما بیفتد.
مثل برق از جا می پرید و با نگرانی آن را پس میزد.
انگار که آلما همان لحظه آنجا بود و به گونی پاره اش پوز خند می زد.
هر بار وقتی از این کابوس رها میشد رو میکرد به آسمان و یواشکی می گفت:« خدای عزیز! خدای خیلی خیلی عزیز! حالا اگه روزی از همین روز های خودت دلت برام سوخت و من رو صاحب یه اتاق کردی دست کم یه اتاق آبرومند بده که اونو با خیال راحت به آلما نشون بدم، الهی آمین!»
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ففا
#ادامه_دارد...
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
#پارت9
#قلب_های_نارنجی🧡
خانه ی آلما درست عکس خانه ی ساده بود؛
یعنی وقتی تعطیل می شدند آلما از سمت چپ مدرسه می رفت و ساده از سمت راست.
اوایل این موضوع برای ساده مهم نبود؛
اما بعدها بابت این تضاد سمت ها کلی خداوند را شکر کرد.
منظور از بعدها صبح روز جمعه ای بود که به اصرار آلما افراد گروه برای تمرین نمایشی که قرار بود در جشنواره ی تئاتر دانش آموزی اجرا کنند به خانه اش رفتند؛
البته همه با روز جمعه مخالف بودند.
سحر گفت:« فدایت قید جمعه رو بزن!»
آلما زیر بار نرفت:« نه!»
پری غر زد:« مثلا یک روز جمعه می خواستیم بخوابیم .»
آلما پا فشرد:« چیزی که تو مملکت ما زیاده روز تعطیله.»
داد لیلا در آمد:« بابا تو هم که همیشه تحت تأثیر تبلیغاتی ! کجای تعطیلات ما زیاده؟»
زهرا از او هوا خواهی کرد:« فدای حرف حساب ! عموی من فرانسه زندگی می کنه. سالی شونصد بار با زن و دو بچه اش هوار میشن سر ما.
هر چی با زبان بی زبانی میگیم بابا به خدا اینقدر غیبت برای بچه ها بده از درسشون عقب می مونن فکر میکنین چی جواب میدن؟»
همه مشاق پرسیدند:« چی؟»
_ لبخند زنان میگن غایب نیستن که تعطیلن. بابا آخه تعطیلات چی؟ تعطیلات بارش از هوا، تعطیلات بارش از زمین، تعطیلات عید پاک، تعطیلات عید کثیف. حالا برو تقویم ما رو نگاه کن. تو کل سال بیست، بیست و پنج روز تعطیل رسمی داریم که نصفش می افته جمعه.
حرف های زهرا همه را خنداند حتی آلما را؛
اما تقویم را ورق نزد که نزد و عقربه ی ساعتش روی همان ۱۰ صبح جمعه ماند.
ساده با ساعت قرار مشکلی نداشت مشکل او با روز قرار بود روز دوست داشتنی جمعه.
خانواده ی ساده به جمعه می گفتند روز آشتی.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ففا
#ادامه_دارد......
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال
#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
‹ دل من رای تو دارد
سر سودای تو دارد...:)😌❤️✨›
-📜 #منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀
@adinezohour
امام صادق علیه السلام فرمودند:
دیدن روی مؤمن عین عبادت است....
و من هر روز به این عبادت مؤمنانه،
خدا را سپاسگزارم که چون تویی، رهبر و
مرجع و مقتدای منی...
#سایهاتمستدامآقاجان
@adinezohour|°.•
#چادرم
را باد نیاورده
که باد ببره
#چادرم
پرچم غیرت همه مردان سرزمینم است
که سرخی خونشان را
به سیاهی آن بخشیدن🌷
#حجاب
@adinezohour 🦋