فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#به_وقت_خاطره 📜
🌹منطق شهید حسین معز غلامی برای دفاع از کشور، حریم انقلاب و جمهوری اسلامی تحت عنوان "مدافعان حرم" وقتی برای دومین بار میخواست بره سوریه بهش معترض شدم و گفتم: "شما یبار رفتی و دیگه نرو، اینجا بیشتر بهت نیازه.
🌹شماها رو ببرن شهید کنن پس فردا کی میخواد از این مملکت دفاع کنه اگر داعش و هر حرومی بهمون حمله کنه؟"
خیلی آروم، لبخند زد و گفت: "من یک حسینم و میرم، اگر فردا بیان تو این مملکت، باید هزارتا ازین حسین ها برن.
باید قبل اینکه بهمون برسن و پاشون به کشورمون باز شه و تهدید جدی شن بریم جلوشونو بگیریم.
🌹الان با یک دهم ظرفیت جلوشون وامیستیم، اون موقع باید با صد درصد توان جلوشونو بگیریم، عین زمان جنگ با عراق..."بعد از کمی مکث و انگار شک داشت که من پذیرفته باشم استدلالشو، ادامه داد: "داعش و این گروهای پیزوری اگر تو سوریه یا عراق موفق بشن، دنیا رو بهم میریزن، ایران که جای خود داره چون نقشه اصلیشون ایرانه. همه ام میدونن هدفشون ایرانه،پس نباید بذاریم عرض اندام کنن!"
وقتی دیدم درکش نسبت به شرایط اینجوریه قانع شدم و خودشم متوجه این موضوع شد و حرف رو عوض کرد.
○|خاطرهای از شهید💔
حسین معزغلامی🕊|○
🌴@afsaranjangnarm_313🌴
|•💖🕊•|
دیدیمیخواییہحرفے
روبزنےکسےباورنمیکنہ؟
راهےنداریجزاینکہقسمبخوری!
میگےبخدافلـانوبہمان(:
خداچجوریبایدقسمبخورھ؟
وقتےماحرفاشوباورنمیکنیم؟🙂💔
🍃 @afsaranjangnarm_313 🍃
💕 #بسم_رب_العشق 💕
❤️ #عشق_مجازی 📱
📌 #فصل_دوم 🖇
✨ #قسمت_سی_ودوم 📚
برگشتم داخل خونه که سمیرا اومد گفت
-چیشد!؟چیشد؟
+چی چی شد
-خب ینی میگم چی بهش گفتی
+اصن نبود که چیزی بگم بهش
-خب پس وسایل و جمع کن برگردیم
+کجا؟
-رشت
+نه بابا من نمیام
-خب بیا خونه ما اونام بیان اونجا
+کیا؟
- حرفاتو و با نجمه خانوم شنیدم
+من پاشم بیام رشت بعد به اونا که از مشهد اومدن تهران بگم بیاین رشت...وای خدا
-اوم راست میگی یه جوریه ...خب من زنگ بزنم مامان و بابام بیان اینجا
+نمی دونم
-حالا جوابت به این پسره چی هست؟
+نمی دونم
-کی میان خواستگاری؟
+نمیدونم
-سپاس از جواب های جامع و کامل...از خانواده اون عرفان خبری نیست دیگه؟
+نه بابا چه خبری
صدای زنگ گوشیم اومد بلند شدم و رفتم از تو اتاق برداشتم
+وای سمیرا چه حلال زاده..عارفس
-جدی؟
+آره
جواب دادم
+سلام
-سلام آرمیتا جون خوبی؟
+خوبم ممنون شماها چطورین؟
-خوبیم مامان و بابام سلام می رسونن
داشتم صحبت می کردم که سمیرا اومد کنارمو گفت:
-من میرم بالا با نجمه خانوم حرف بزنم
+وایسا ببینم برا چی؟
-ببینم کی می خوان بیان من زنگ بزنم مامان و بابام
+نمی دونم هر کاری می خوای بکن.نه نه سمیرا نرو
-چرا چیشد؟
+نجمه خانوم تو حیاط منو دید گفت خودش زنگ میزنه،زشته تو بری
-باشه خب
+الو عارفه ببخشید
-خواهش میکنم دوستت سمیرا بود؟
+آره..خب میگفتی چه خبر؟
-آها قرار شد به خاطر اینکه هنوز یه سالم نشده فاطمه خواهرش فوت شده یه مراسم کوچیک بگیریم و بریم سر خونه زندگی
+آها خب باشه ممنون که زنگ زدی و دعوتم کردی
-خواهش میکنم گلم.میگم آرمیتا!!!
+جانم
-میای؟!
+اره چرا نیام؟
-به خاطر عرفان گفتم شاید نیای
+نه عزیزم من حتما میام
-ممنون آرمیتا
+خواهش میکنم فعلا خداحافظ
-خدافظ
#ادامه_دارد....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپی تا پایان فصل دو ممنوع پیگرد الهی دارد🚫
❤️ @afsaranjangnarm_313 📱
💕 #بسم_رب_العشق 💕
❤️ #عشق_مجازی 📱
📌 #فصل_دوم🖇
✨ #قسمت_سی_وسوم📚
*
نجمه خانوم امروز زنگ زد و گفت میخوان بیان خوستگاری
سمیرا هم معطل نکرد و زنگ زد به مادر و پدرش تا توجلسه خواستگاری حضور داشته باشن.
اونا هم لطف کردن و امروز رسیدن تهران.
یه غمی تو دلم بود
دلم میخواست خانواده خودم،فاطمه ،توی مراسم خواستگاریم حضور داشته باشن
**
حدود ساعت 4بود داشتم با سمیرا میوه ها رو میشستم که مادر سمیرا اومد داخل آشپزخونه گفت
-ارمیتا جان برو لباساتو بپوش الانه که بیان
+چشم
رفتم تو اتاق و مشغول عوض کردن لباسام شدم نگاهم افتاد به قاب عکسایی که رو دیوار بود ..
اولیش یه عکس چهارتایی از من و فاطمه و سارا و سمیرا بود ،همون روزی که جشن گرفتیم برا اینکه قرار بود برگردن شهرشون..
یادش بخیر ..
بعدیش یه عکس ماله چندسال پیش بود
من و بابا..مامان ..مادربزگم پدربزرگم..
زمانی که نمی دونستم قراره همچین اتفاقایی تو زندگیم بیافته و فکر می کردم همیشه از مدرسه پیش مادربزرگ و پدربزرگم بازی میکنم و خوش میگذرونم
تا مامان و بابام شب از سر کار بیان منو ببرن خونه .. و تا اخر همینه..
-آرمیتاا بیا بدو
+هیع مگه اومدن؟
-آره بدو
سریع چادر رنگیمو انداختم روی سرمو رفتم جلودر سلام و احوال پرسی کردیم
و بعد با سمیرا رفتیم آشپزخونه نشستیم
+چایی بریزم؟
-نه بابا زوده سرد میشه
گوشی سمیرا زنگ خورد
+کیه؟
-ساراستماس تصویری گرفته
+وابیی آخه الان؟جواب ندی ها
-چرا؟
بیا جواب دادم
-سلام سارا
+بابا یواش میشنون
+سلام
-چطوری؟خوبی؟بیا برات از تجربیاتم بگم
+مسخره بازی درنیار دیوونه
-بالاخره من ۴تا خواستگار بیشتر دیدم
+بابا تو با زتگ زدنت انقدر استرس دادی که اینا با اومدنشون ندادن ...
-کی من؟
+من برم چایی بریزم صدام زدن
-برو برو بعدا برات میگم
تلفن و قطع کردیم و با سمیرا سریع چایی ریختیم
بسم الله گفتمو رفتم چایی و تعارف کردم.....
#ادامه_دارد....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپی تا پایان فصل دوممنوع پیگرد الهی دارد🚫
❤️ @afsaranjangnarm_313 📱
💕 #بسم_رب_العشق 💕
❤️ #عشق_مجازی 📱
📌 #فصل_دوم 🖇
✨ #قسمت_سی_وچهارم 📚
بعد از تعارف کردن چایی کنار مادر سمیرا نشستم.بعد از اینکه یکم نشستن و چایی خوردن و بعد از حرفای معمولی مادر سمیرا و نجمه خانوم گفتن که بلند بشیم و با طاها بریم توی اتاق تا صحبت کنیم.
باهم بلند شدیم و به سمت اتاق رفتیم اول من وارد شدم و بعد هم آقا طاها وارد شدن،
نشستیم.برعکس خیلی از کسایی که نمیدونن چی بگن به هم من شروع کردم و پرسیدم
+مادرتون راجب من همه چیز رو گفتن؟؟گذشته و خانواده و....
-بله همه رو گفتن
+و شما هم قبول کردین؟
-بله چون مهم الانه که راه خودتون و پیدا کردین و عوض شدین
+خب چیزی هست که شما قصد داشته باشین بگین یا بپرسین؟
یکم درباره حرفای اعتقادی و مذهبی و حقوق و ماشین و.. اینا صحبت کردیم که آقا طاها گفتن:
-راستی یه ماشینی هست که خیلی وقتا دیدمیه آقایی نشسته داخلش شما متوجهشون شدین؟
+بله
-ازشون پرسیدم کین گفتن با شما کار دارن
+بامن؟
-بله با شما.شما میشناسید این آقا رو یا اگه مزاحمه پیگری کنیم
شروع کردم به تعریف کردن راجب این پسر و نامه پدر و مادرم..
-خب پس من خودم باهاش صحبت میکنم اگه با زبون خوش رفت که هیچی اگه نه که دیگه پای قانون میاد وسط
+ممنون.
-بریم بیرون؟نزدیک یه ساعته داریم صحبت می کنیم
+بله بریم
از اتاق که خارج شدیم سمیرا یواش لب زد
-مبارکه؟
شونه هامو به بهونه ندونستن انداختم بالا
بقیه هممتوجه اومدن ما شدن پدر آقا طاها گفتن:
-خب دخترم شیرینی بخوریم؟
زهرا خانوم گفت:
-حالا بزارین قشنگ فکراشو بکنه بعدا زنگ میزنیم خبر میگیریم...
#ادامه_دارد....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپی تا پایان فصل دو ممنوع پیگرد الهی دارد🚫
❤️ @afsaranjangnarm_313 📱
💕 #بسم_رب_العشق 💕
❤️ #عشق_مجازی 📱
📌 #فصل_دوم 🖇
✨ #قسمت_آخر 📚
یک ماه بعد
قرار عقد رو گذاشتیم و من شرعا و قانونا همسر رسمی طاها شدم و خرج عروسی رو دادیم به خیریه و باهم راهی مشهد شدیم..
و زیر سایه آقاامام رضا زندگیمون و شروع کردیم..
فعالیتم تو پیجم ادامه داشت و طاها هم سعی می کرد کمکم کنه اگه مشکل داشتم..
**
ِآخر هفته بود بعد از برنامه ای که با دخترای مشهدی دوباره تو همون صحن که پاتوقمون بود کلید زدیم و اعضای زیادی هم به گروهمون اضافه کردیم و برنامه های فرهنگیمونم گسترده تر شد..
از دخترا خداحافظی کردم و رفتم سمت جایی که طاها نشسته بود کنارش نشستم و سلام کردم
-سلام بر بانو چطور بود برنامه امروز؟
+عالی
-منم یه فکری کردم
+چی؟
-یه همچین گروهی بزنم از نوع مردونش
+خیلی خوبه
-آره، راستی یه فکر دیگم کردم
+چی؟
-داستان زندگیت و بنویس
+من؟برا چی؟
-ببین خب شاید خیلی از مذهبیا مثل گذشته تو باشن،هچی از دینش ،از دلیل نماز خوندش حجابش و ...
ندونه تو با نوشتن داستان زندگیت شاید باعث تلنگر حتی یه نفر بشی..
تازه به غیر از اون همون ماجرات ،مجازی و گروه و مختلط و چت با نامحرم اون وابستگی که بدون خواسته دو طرف ایجاد میشه..
اگه بدونن چقدر آسیب می بینن شاید از این کار فاصله بگیرن...
+اومم..راست میگی
-می نویسی؟
+یه شرط داره
-چه شرطی؟
+جنابعالی کمکم کنید
-چشمممم
+بریم زیارت؟
-یاعلی بریم....
#ادامه_دارد....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپی تا پایان فصل دو ممنوع پیگرد الهی دارد🚫
❤️ @afsaranjangnarm_313 📱
خب اینم از پایان رمان🙃
واقعا تشکر میکنم از اعضایی که راهنماییم کردن و ایرادات رمان و گفتن❣
و معذرت خواهی بابت تعداد کم پارتا🙏🏻
خب من بهتون گفته بودم که کپی بعد از تموم شدن فصل ۲ اما خواهش میکنم صبر کنید و کپی نکنین‼️
من رمان و باید ویرایش کنم(در رابطه با اون نکته هایی که گفتین:چادرشو زود کنار گذاشت و ....)
هر وقت ویرایش کردم اعلام میکنم که کپی کنین❣
کسایی هم که تو گروهاشون کپی کردن خواهش میکنم فعلا حذفش کنن‼️
#ممنونازاینکهکنارمونین❣
https://harfeto.timefriend.net/747924221🔐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورے 🥀
سلام عشقِ من...💔
💛|@afsaranjangnarm_313|💛
📸 روایت پیروزی...
رهبر معظم انقلاب:
🔹️ دفاع مقدس ملت ایران از دو خطر «فراموشی» و «تحریف» مصون نیست: «دست تحریف، این بخش پُردرخشش تاریخ ما را ممکن است مخدوش کند.» ۱۳۹۹/۰۶/۳۱ و «این دغدغه در ذهن من هست که فرهنگ جنگ و فرهنگ انقلاب و درحقیقت روحیهی انقلاب از بین برود.»
○━━⊰☆📱☆⊱━━○
@afsaranjangnarm_313
○━━⊰☆⚔☆⊱━━○
•|⏳|•
#تلنگرانه
📞 شما یک تماس از کربلا دارید!!💔
جااااانم حسین جان؟
_ هل من ناصر ینصرنی...
💭 اگر در کربلا بودم تا پای جان برای حسین (ع) تلاش میکردم...😢
گفت : یک حسین زنده داریم ؛ نامش مهدی (عج) است !
💔 تاحالا برای حسین زمانه خودت چه کرده ای؟😩
عجیب سکوت کردم 😑
امام حسین (ع) امام زمان کوفیان بود و امام مهدی (عج) امام زمان ما!
⚠️ حواسمان باشد با اعمال و گناهانمان دوباره امام زمانمان را راهیِ قتلگاه نکنیم ...🥀
💭الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج💭
🔺کجای کاریم❗️❗️❓
❥•📱•ʝσiŋ↯↷
✿«@afsaranjangnarm_313
{•🖤🔗•}
#چاڋراݩہ°💜°
♡خدایا🙏
سـرِ بزنگاه رسیدے
دستم را گرفتۍ🤝
تاجۍمشڪۍ👸🏻
برسرمنهادےوگفتۍ:
اشرفمخݪوقاتبودنتبہڪنار👑
🌺تو دُردانہ عالَمے❤️
🌺دخترۍ🧕🏻
خودت را نمایان نڪن🚫
تمام مۍشـوی…☺️🌹↓←↓
❥•📱•ʝσiŋ↯↷
✿«@afsaranjangnarm_313
اینجور که من تحقیق کردم رئیس جمهور بعدی عینک نداره 😆
تا اکتشافات بعدی خدا نگهدار....
☺️ @afsaranjangnarm_313 ☺️
📄لیست #حمایتی دوم🌱
کانال افسران جنگ نرم💞
شیعه به دنیا امدیم تا تحقق درظهورمولاباشیم.🙃
@shahiedbaeyzae
💠کانال شهید محمودرضا بیضایی💠
یه گوشه دنجیبࢪا اهل دلاش💕👇
✨|| @hjoyg23 || ✨
دختران چادری♥️
چیریکی ها....
همان هایی هستند که اگر حرف از جنگ باشد جزو اولین هایی هستند که آماده نبرد با فاسدین غرب اند
🌿 @dakhtaranchiriky 🌿
دخـ✌ــتران چـــریکـے
دروس پایه هشتم🙂و سوالات درس به درس
@hashtom8soal🌹
مطالب کامل پایه هشتم🍃☺️
پآتوڨ دخټࢪ پسࢪآۍ مذھبے😍👇🏻👇🏻
@POROFAIL_314
۞پࢪؤفایݪمذھبۍ۞
کانالی پرازنکات مؤمنانه ✌️🏻
تلنگرومتن های کوتاه
استوری، بیو
پروفایل و... 😍
عضو نشی ضررکردی☺️
@sarbazan_gomnam_313
سربازان گمنامـ♥️
جانا حمایتشون کنیم😍🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#به_وقت_خاطره 📜
🎥 همت ترک یک موتور ناشناس شهید شد...
🌹حالا بعضی مسئولین ما ماشین ضدگلوله با شیشه دودی سوار میشن تا خدای ناکرده با مردم موجه نشن
حاج قاسم از همت می گوید...
○|خاطرهاے از شهید💔
ابراهیم همت🕊|○
🌴@afsaranjangnarm_313🌴
{○🌻🔗○}
یه جورے خوب باشــ
که وقتـ∞ـی دیدنٺ بگن:
••این☞ زمیني⇡ نیست
قطعا شهید میشه➴..•
❥•📱•ʝσiŋ↯↷
✿«@afsaranjangnarm_313
#شاید_تلنگر
سلام این همون بخش جدیده کاناله
این داستان ها یا بهتره بگم تجربه ها که قراره گذاشته بشه واقعی هست و منبعی که ازش برداشته میشه کانال👇🏻
@chat_tory
خب اینم لینک ناشناس برای این بخش که اگر خودتون تجربه ای دارین یا نظری راجب ماجراهایی که گذاشته میشه👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/623865977🔐
✉️#شاید_تلنگر👇
سلام.
من یه دختر19سالم.
اگه این مطلبو نوشتم فقط برای اینه که امیدوارم کسی با خوندنش راه منو نره.
تقریبا3سال پیش بود که تلگرام و این چیزا نیومده بود.
یه روز توی مدرسه دوستم گفت رفتم تو یه چت روم وفقط برای مسخره بازی و سرکارگذاشتن.من کنجکاو شده بودم بدونم چ جوریه چون تا حالا نرفته بودم.خلاصه یه مدت رفتم و با یکی اشنا شدم که چندماه ازم بزرگتر بود.که اونم مثل من تازه وارد این فضا شده بود و واقعا هم با بقیه متفاوت بود.
من هیچوقت با کسی نبودم به خدا هم قول داده بودم که طرفشم نرم.وقتیم رفتم حس میکردم که دارم از خدام دور میشم اخه ما خیلی باهم رفیق بودیم.خداعشقم بود.
من فقط برای وقت پرکنی رفتم و اینکه حوصلم سرمیرفت امانمیدونم چرااینجوری شد.باهاش اشناشدم.روزی ک اولین بار باهاش تلفنی صحبت کردم خیلی استرس داشتم .ترس داشتم.ما مال دوشهر دور بودیم اما ادمی بود ک میشد بهش اعتماد کرد نمیدونم چرا اماحس اعتمادداشتم بهش. واقعا اهل نماز روزه بود ..
بعد یه مدت به قصد ازدواج باهم صحبت میکردیم.بعد یه سال ک باهم بودیم کنکور دادم و رفتم شهر اونا(در این مدت مادر پدرش والبته مادر من باخبرشده بودند که مادرم باهام اتمام حجت کردن و فکرکردند تموم شده همه چیز اماادامه داشت و پدرشم گفته بود باید فعلا به درستون برسین تا بعد)خلاصه من رفتم اونجا.((من جزو شاگردای خوب مدرسه بودم اما ازوقتی اینجوری شد معدلم خیلی بد شد کنکور نتونستم بخونم.منی که عاشق درسم..
حتی بعد یک سال دیگه نماز نخوندم با اینکه اون نمازشو میخوند اما من؟نه.
اینقدر گناهام زیاد شده بود که دیگه نشد.ودرضمن فقطم همون شهر انتخاب رشته کردم.)
)وقتیم رفتم اونجاهمیشه هرروز برام وقت میذاشت اگه ناراحت بودم دانشگاهم نمیرفت هواموداشت اما اگه عصبانی میشد حرفی خلاف میلش و کاری خلاف خواستش انجام میشد دیگه هیچی.
وقتی باهام خوب بود فقط چشم چشم بود از خیابون میخواستیم رد بشیم خودش طرف ماشینا می ایستاد که اتفاقی برای من نیفته اما وقتی عصبانی بود دیگه واسش فرقی نداشت اونقدر.
خلاصه چندماه بعداینکه اونجا بودم تصمیم برای خواستگاری گرفتند مامان بابای من گفتند بهشون که صبرکنن که به اطرافیان خبر بدن اما اون منو تحت فشار میذاشت و اذیت میکرد که حتما بیان.دیگه اومدن و قرار شد که خانواده ماهم برا تحقیق برن اونجا.
از اذیتا و حرصام بگذرم.اما مهمتراز همه بددل بودنش بود.توی دانشگاه فوق العاده اذیت شدم هرروز دعوا.حتی سر این بددلی کتک خوردم.
من که همیشه هرچی خواستم داشتم و توی خانوادم این چیزا نبوده.اما پدر اون اینجوری بود.قبلا مادرشومیزد.اما اون بهم قول داده بود هیچوقت اینکارانکنه و خیلی قولای دیگه.که زیر همش زد.😔
وقتی سرمهریه به توافق نرسیدن خیلی راحت تمومش کرد.میدونین چرا؟چون اخرا فکرمیکرد حسش نسبت بهم فقط وابستگیه.اینو بعدا بهم گفت یعنی یه ماه بعدش که تونسته بود دوباره بهم زنگ بزنه.
اما اونوقت خدا دیگه دلمو سرد کرده بود.چون خیلی اتفاقای بدی هم افتاده بود.هرچقدر التماس وگریه کرد دیگه دلم باهاش نبود.
از اونوقت هرچندماه یه بار زنگ میزد منم ردش میکردم.اون برای بهم رسیدنمون هیچ تلاشی نکرده بود.
الان از تموم شدنش اصلا پشیمون نیستم و روزی هزار مرتبه خداروشکرمیکنم چون تازه میفهمم داشتم چه کاراشتباهی انجام میدادم ما واقعا مال هم نبودیم و اونم ازدواج کرد.یعنی عشق و عاشقی و حرفای عاشقونه خیلی راحت تموم شد و اینارو نصیب یکی دیگه کرد.خیلی راحت بود براش.هنوزم که هنوزه فکرمیکنم میگم چه طور تونست ازدواج کنه.
بعضی جزئیاتوگفتم که اگه کسی خوند بدردش بخوره.بدونین اگه کسی قبلش با هیچکس نبوده اگه حرفای عاشقونه میزنه دلیل بر عشق واقعی نیست.توروخدا حواستونو جمع کنین حتی اگه طرفتون راستگو هم باشه ممکنه عوض بشه اگه کسی واقعا قسمتتون باشه خدا خودش همه چیو واستون جورمیکنه همه چیو بسپرین به خدا.به عظمتش قسم همه کار واستون میکنه.
از تجربیات بقیه استفاده کنین.اگه سراغ گناه نرین خداعشق خودشو بهتون میده.باورش دارم.
درپناه حق باشین.یاعلی
‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️
🚫🚫🚫🚫🚫🚫🚫🚫
📛📛📛📛📛📛📛📛
『 افسران جنگ نرم 』🇵🇸
اگه میخوای دخترِ حاجقاسم باشی گوش بده..:) #حاج_حسین_یکتا #دفاع_مقدس @afsaranjangnarm_313 ✌️🏻
[🎧]
هرچی به ظهور نزدیکمیشیم ✨
امتحان به ولایت سخت تر میشه⚡️
خاله بازی نیستا
اگه بگی ای وای چرا حضرت آقا اینو گفت؟
نمیشد حضرت آقا اینو بگه؟
و...
کم کم لایه اوزون ولایت پذیریت سوراخ میشه‼️
سرطان میشه...
شبهه میگیری....
شیطونه گوشه دلت یه بذری میکاره🌱
کم کم میشه یه درخت تنومند فتنه.....
@afsaranjangnarm_313 📱