#پسرانهـ🌱
آنقدر شهید
با تیر و ترکش دیدهایم
که یادمان مےرود
#جنگنرم هم شهید دارد
جانباز دارد
شیمیایے دارد
درد دارد...!
#کجایندمردانخدایی
🆔@afsaranjangnarm_313🆔
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مذهبی_طور🙃
سلامتی اونایی که بلاک کردن📵
چه اون نامحرمه رو
چه شیطون رو
چه هوای نفس رو
صلواااااااات🌱
@afsaranjangnarm_313 🦋
#به_وقت_خاطره 📜
در طی مدتی که در لشکر هشت نجف خدمت میکردند در دورهها، مانورها و رزمایشهای متعدد شرکت کردند و برای حفاظت از انقلاب اسلامی و دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی و اطاعت از فرمانها فرماندهی معظم کل قوا حضرت آیتالله امام خامنهای (حفظه الله) و دفاع از میهن اسلامی و مبارزه با تروریست و مزدوران استکباری به مأموریتهای مختلفی نیز بهصورت داوطلبانه اعزام شدند. ازجمله: مأموریت در شمال غرب و مبارزه با گروه پژاک، مأموریت به زاهدان و شهرهای اطراف و…
🕊هنوز مدت زیادی از تولد حسین نگذشته بود که خبرهای تازهای در خانهمان پیچید. همه در بهت این تصمیم بزرگ مانده بودند؛ اما من و همسرم مصمم به انجام این تصمیم بودیم و انگار زمان سپاسگزاری از هدیه خدا رسیده بود.
برای پدری چون محمدجواد گذشتن از من و بچهها سختترین کار دنیا بود، اما چیزی در درونش بههمریخته بود و انگار زمان عمل بود. باید میرفت تا به وعدههایی که در مناجات داده بود عمل میکرد و من علیرغم تمام سختیها مشوقش بودم و در دلم میگذشت «و کفی الله المومنین القتال و کانَ اللهُ قویاً عزیزاً»
{خاطرهاے از #شهید محمد جواد قربانی💔}
🌴@afsaranjangnarm_313🌴
https://harfeto.timefriend.net/596807798
تا روز حجاب منتظر نوشته هاوشعرهاو تلنگرها تون درباره حجاب هستیم فرشته جان💖
#فرشتگان_سرزمین_من
#چالش✌️🏻
#بزودی⏰
خب می خوایم اولین چالش کانالمون و بزاریم😍
یه چالش متفاوت 🙃
که برندشو خودتون انتخاب می کنید👌🏻😁
سین زدنی نیست😉
حتما شرکت کنید جایزه داره ها🎁
اعضای فعال آماده باشین✌️🏻❤️
@afsaranjangnarm_313
🌹 #بسم_رب_العشق
❤️ #برای_همیشه
🌹 #قسمتچهلوهفتم
خودمم از وضع پیش اومده خندم گرفته بود روز خاستگاری عروس و دوماد هر دو مریض،سرما خورده بودند
به در اتاق رسیدیم پسر عمو ایستادو تعارف کرد تا اول من وارد بشوم و بعد اون روی تخت نشست و من روی صندلی ب
5دقیقه ای از ورود وا به اتاق میگذشت اما فقط صدای فین فین منو سرفه های خشک پسر عمو شنیده میشد.
تا اینکه پسر عمو یا یه سرفه صداشو صاف کرد و گفت:
_خب شما شروع می کنید؟
سریع گفتم:
+نه.......خب ....یعنی... شما بفرمایین
_چشم..
دختر عمو شما معیارتون واسه انتخاب همسر چیه؟
+خب پسر عمو من از وقتی تغییر کردم یه سری عهد ها با خدا و خودم و آقا امام رضا کردم معیارهام تغییر کرد ولی مهم ترین معیار من با خدا بودنه
کسی که خدارو دوست داشته باشه و به حرف خالقش اهمیت بده قطعا معنی عشق و محبت رو میفهمه
_دختر عمو شما درمورد کار من چیزی میدونید راجب حقوق من و اینجور چیزا؟؟
+فقط میدونم که شما سپاهی هستید
_داره کارام جور میشه برم سپاه قدس
+و بعدش می خواید برید سوریه؟
_بله
بزرگترین حسرت من تو این دنیا شهادته
میخوام برم سوریه
هیچی نگفتم و نگاهمو دوختم به انگشتام
_ببنین دختر عمو من دلم می خواد همسرم تو این راه همراهم باشه
سوریه رفتن محروح شدن داره،شهید شدن داره، مفقود الاثر شدن داره
به همه اینا فکر کنین
+خب حتما می خواین برین؟
_انشالله بله
بعد از کمی مکث گفت:
_خب دختر عمو چیزی هست که بخواهید راجب خودتون بگین یا بخواین راجب من ؟
+فقظ می خواستم بگم که بین من و کامران هیچی نیست
_من میدونم که بین شما هیچی نیست
_خب شما سوالی ندارین؟
+چیزی به ذهنم نمیاد
_پس من می پرسم
رهبر و قبول دارین؟
+معلومه که قبول دارم
ولی چیز زیادی ازشون نمی دونم چند وقتی دارن راجبشون تحقیق میکنم
_آتناخانوم
باصدای آتنا خانوم گفتنش از فکر و خیال بیرون آمدم
+بله؟
_من خونه ندارم فقط طبقه بالا هست که قراره خرد خرد پولشو به بابا یدم
ماشین فعلا ندارم
دیگه حقوقمم کفاف یه زندگی دو نفره رو میده فکر کنم
شما راضی هستین؟
+این جور چیزا برام مهم نیست
#ادامه_دارد
✍🏻 #به_قلم :
#نفیسه و #نگار
کپی بدون ذکر نام نویسنده ممنوع🚫
🌹 @afsaranjangnarm_313 🌹
🌹 #بسم_رب_العشق
❤️ #برای_همیشه
🌹 #قسمتچهلوهشتم
دیگه حرفی نمونده بود که پسرعمو و گفت :
_بریم دیگه بیرون منتظرن
سری به نشانه تایید نشون دادم و بلند شدیم و بیرون رفتم وارد سالن پذیرایی که شدیم سمیه با خوشحالی گفت:
_خب خداروشکر اینا حرفاشون تموم شد شیرینی رو بخوریم که دهنمون شیرین بشه؟؟
خواستم جواب بدم که زن عمو گفت:
_ سمیه چرا اینقدر هولی تو
بزار آتنا جان فکرشو بکنه فرداشب جواب بده به ما
سمیه گفت:
_ آخه نکه خود مامانم و امیر علی اصلا هول نیستن که میگن تا فردا جواب میخوان😂😂
همه زدن زیر خنده وماهم رفتیم نشستیم
****
عمو اینار رفتن و قرار شد هر وقت تصمیم گرفتم خبر بدم
روی تخت خوابیده بودم و مدام این جمله تو ذهنم تکرار می شد
سوریه رفتن
مجروح شدن داره
شهادت داره
مفقود الاثر شدن داره
کمی بالش و زیر سرم جابه جا کردم
خیلی دو دل بودم
پسر عمو گفت
خودش میدونه چیزی بین ما نیست
کامران تو فرودگاه همه چیزو بهش گفته
منم پرسیدم فروگاه برای چی؟
گفت داشت بر می گشت آلمان به پسر عمو گفته حتما برا مراسمای محرم خودشو می رسونه دلش می خواد ایران باشه
پسر عمو هم می گفت عوض شده پس دیگه این یه بازی نبود .
خیالم راحت بود که قضیه کامران تموم شده ولی ناراحت بودم که اون شب بد حرف زدم باهاش،
دوباره ذهنم پر کشید سمت پسر عمو هروقت به جواب مثبتم به پسر عمو فکر می کردم
تمام صحنه های خبر شهادت به همسراشون
توی کتابا میمود تو ذهنم
نمی دونستم چیکار کنم
دل زدم به دریا و گفتم استخاره بگیریم
واقعن سر دوراهی بدی گیر کرده بودم نمیدونستم جواب مثبت بدم یا نه از نظر خودم استخاره بهترین راه بود
تنها دلیلم برا جواب منفی شهادتش بود
که با استخاره دو دل بودنم حل می شد
در آخر تصمیم نهایی رو گرفتم فردا صبح زنگ میزنم و میخوام که برام استخاره بگیرند
سعی کردم بخوابم اما خوابم نبرد صدای پیامک گوشیم اومد دستمو دراز کردم و از روی میز برداشتم.
از طرف بابا بود...
💬_کاش مامانت تو این شب مهم بود ،راهنماییت می کرد
ولی می خوام بهت بگم که امیر علی پسر خیلی خوبیه نظرت راجبش چیه؟
💬+می خواد بره سوریه آخه اگه شهید شد؟
💬_کتاب گلستان یازدهم یادته؟
💬+آره جز کتابایی بود که پسر عمو برا تولدتون آورد
💬_یادته پدر دختره بهش چی گفته یود؟
یکم فکر کردم تا یادم اومد چند وقت پیش این کتاب و با بابا خونده بودیم براش پیام دادم
💬+یه شب زندگی با یه مرد بهتر از صد سال زندگی با یه نامرده
#ادامه_دارد...
#به_قلم :
#نفیسه و #نگار
کپی بدون ذکر نام نویسنده ممنوع🚫
🌹@afsaranjangnarm_313🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#جنگنرم
❗️ تاریخ حجاب در صد سال گذشته در انگلستان !!!
📌 ببینید چگونه #جنگ_رسانه ها باعث شد تا مفهومی به نام حجاب در متن انگلستان کمرنگ شود. بلایی که سر تمام ارزش هایمان آمد..!!
❌ قدرت رسانه را جدی بگیرید جنگ امروز ، جنگ رسانه هاست...
🌐@afsaranjangnarm_313🌐
از شایعه🚫 تا واقعیت ✅تصویر منتسب به موسویمجد جاسوس آمریکایی
⚫️سخنگوی قوه قضائیه روز گذشته از حکم اعدام سید محمود موسوی مجد جاسوس موساد و سیا به جرم افشای اطلاعات نظامی مانند لو دادن محل استقرار و ترددهای سردار شهید حاج قاسم سلیمانی خبر داد. پس از اعلام این خبر، تعدادی از سایتها و برخی کاربران شبکههای اجتماعی تصویری را منتشر و ادعا کردند که وی سیدمحمود موسوی مجد است.
⚫️درحالی که فرد در تصویر عراقی و از نیروهای حشدالشعبی است.مهند العقابی، مدیر اطلاعرسانی حشد شعبی نیز در صفحه شخصی اش انتساب این تصویر به موسوی مجد را تکذیب کرد/فارس
⚔ @afsaranjangnarm_313 📱
『 افسران جنگ نرم 』🇵🇸
#چالش✌️🏻 #بزودی⏰ خب می خوایم اولین چالش کانالمون و بزاریم😍 یه چالش متفاوت 🙃 که برندشو خودتون انتخاب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
+ خـــیلۍ خــراب ڪردم ...
- لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِاللّهِ ؛ نا امید نشو!
+ خــیلی گــناه ڪردما ...
- إِنَّاللَّهَ یغْفِرُالذُّنُوبَ جَمیعاً؛ میبخشمت !
+ :)
| الزمر/۵۳ |
••
🌱 @afsaranjangnarm_313 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸🌼🌺🌺🌼🌻🌻🌸🌺🌺
#چالش
❤️اولین چالش کانالمون❤️
سوال:
از نظر شما چجوری می تونیم افسر جنگ نرم باشیم؟
نظرتون و بفرستید تا در کانال بزاریم و بعد یه نظر سنجی میزاریم و به بهترین جواب جایزه میدیم🙃
🌺🌹🌷🌷🌺🌸🌼💐
اعضای فعال بدویید👇🏻😍
@sadat_83
فرصت تا ساعت ۲۳ 😅
⚔ @afsaranjangnarm_313📱
#به_وقت_خاطره 📜
خیلی دوست داشت یک زمانی ،یک جایی،یک حالی نصیبش شود. می دانست که چه کار کند!
خود حاج قاسم می گوید:
همیشه دلم می خواست کف پای مادرم را ببوسم ،ولی نمی دانم چرا این توفیق نصیبم نمی شد. آخرین بار قبل از مرگ مادرم که دیدنش آمدم، بالاخره سعادت پیداکردم و کف پای مادرم را بوسیدم ،باخودم گفتم که حتما رفتنی ام که خدا توفیق داده و این حاجتم بر آورده شد.
قطره قطره اشک از چشم حاجی می چکید روی صورتش . آرام دستش را بالا آورد و اشک ها را پاک کرد و لب زد: نمی دانستم دیگر این پاهای خسته را نخواهم دید تا فرصت بوسیدن داشته باشم.
خیلی از جوان ها ،قد وبالا که پیدا می کنند ،مدرک و قدرت و زیبایی که نصیبشان می شود ، دیگر ادب واحترام را کنار می گذارند.
{خاطرهاےاز سردار #شهید قاسمسلیمانے💔}
🌴@afsaranjangnarm_313🌴
『 افسران جنگ نرم 』🇵🇸
🌸🌼🌺🌺🌼🌻🌻🌸🌺🌺 #چالش ❤️اولین چالش کانالمون❤️ سوال: از نظر شما چجوری می تونیم افسر جنگ نرم باشیم؟ نظرت
بدووووویددددد🔊🔊📢
فقط دوساعت تا زمان شرکت مونده ها🌱😁
『 افسران جنگ نرم 』🇵🇸
🌹 #بسم_رب_العشق ❤️ #برای_همیشه 🌹 #قسمتچهلوهشتم دیگه حرفی نمونده بود که پسرعمو و گفت : _بریم دی
🌹 #بسم_رب_العشق
❤️ #برای_همیشه
🌹 #قسمتچهل_و_نهم
صب که بیدار شدم به خودم یه کش و قوسی دادم و بلند شدم صبحونه خوردم و یادم افتاد که میخواستم درمورد جوابم به خاستگاری دیشب استخاره بگیرم
تو نت سرچ کردم و بالاخره به شماره مطمئن پیدا کردم تا بتونم استخاره بگیرم شماره رو گرفتم که یک منشی مرد جواب داد
+سلام علیکم
_سلام
+بفرمایید امرتون
_حقیقتش میخواستم خواهش کنم برای یه امری واسم استخاره بگیرین
+اجازه بدین و پشت خط منتظر باشین
بعد از گذشتن حدود ۴یا۵دقیقه همون آقا گفت:
_خانوم استخارتون خوب اومده
_..........
+خانوم؟؟؟
_تشکر از لطفتون ممنونم
و بعد قطع کردم نمیدونم چرا ولی از اینکه استخارم خوب اومده بود خوش حال شدم
یکم خونه رو مرتب کردم و رفتم سراغ گوشیم تو کانالا می گشتم که یه مطلب دیدم درباره رفیق شهید بود . نوشته بود
*میدونی چقدر قشنگه با رفیق شهیدت درد دل کنی ؟ ازش کمک بگیری یه جورایی پیش خدا برات پارتی بازی کنه*
یه کلیپم بود باز کردم و دیدم بار اول بود درباره رفیق شهید می شنیدم رفتم تو نت تا سرچ کنم و یه شهید به عنوان رفیق برای خودم پیدا کنم
اما از بین شهدا هیچ شهیدیو پیدا نکردم یه لحظه به ذهنم رسید برم گلزار شهدا گفتم هم برا اولین بار میرم یه رفیق پیدا می کنم هم ازش کمک می گیرم که دلم و قرص کنه به این ازدواج سریع زنگ زدم بابا و بهش گفتم که می خوام برم اونم قبول کرد و گفت مواظب خودم باشم
بلند شدم و لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس رفتم پایین
سوار آژانس شدم گفتم به سمت گلزار شهدای گمنام حرکت کنه
ماشین راه افتاد منم تو نت می گشتم و فکر این بودم که کیو به عنوان رفیق شهید انتخاب کنم اما به نتیجه ای نرسیدم
ماشین وایساد
_بفرمایید خانوم
+ممنون
کرایه رو دادم و پیاده شدم قدم زنان راه میرفتم و یکی یکی اسم شهیدا رو می خوندم یکم اون ورطرف تر نگاهم خورد به قبر یه شهید گمنام رفتم سمتش اما یه آقایی نشسته بود و سرش پایین بود
یکم رفتم عقب تر با خودم گفتم حالا یه شهید دیگه انتخاب کن از کنار همون آقا گذشتم و خواستم رد بشم که شنیدم گفت:
_رفیق تو که همیشه برام درست کردی این دفعه هم پیش خدا پارتی بازی کن به دل دختر عموم بنداز جواب مثبت بده
همون طور شوکه وایساده بودم پشت سرش صدای پسر عمو بود شک نداشتم نمی دونستم چیکار کنم سریع برم ؟یا بمونم گیج شده بودم
یهو پسر عمو پاشد وایساد همون طور که سرش پایین بود گفت :
_ببخشید خانوم بفرمایین شما من داشتم می رفتم
پس منو ندیده بود و فکر می کرد می خوام به جاش بشینم
اما الان باید چی می گفتم یهو گیج شدم و گفتم:
+نه خواهش میکنم میرم یه جای دیگه پسر عمو
با شنیدن پسر عمو سرشو با تعجب اورد و بالا و .......
#ادامه_دارد
✍🏻 #به_قلم:
#نفیسه و #نگار
کپی بدون ذکر نام نویسنده ممنوع🚫
🌹 @afsaranjangnarm_313 🌹