ولی هریپاتر باید آخرش با ولدمورت میمرد که حماسه رو کامل و جذابیت داستان رو تأمین میکرد😕
خیلی باحال تر میشد اینجوری
در این گوشه از دنیا
شبِ چهارم: اگه هر آن ممکنه بمیرم پس هر لحظه شدیداً ارزشمنده! امشب به این فکر میکنم که قدر لحظه هام
شبِ پنجم:
به این که رفتن چقدر میتونه آرامبخش و لطیف باشه فکر میکنم..
هر وقت دیدید دارم حرفای روزمره و معمولی میزنم بدونید از تلاش برای بیان احساسات و افکارم با کلمات دست کشیدم چون نتونستم ابرازشون کنم!
خیلی به خودم فشار میارم که حرفام رو ساده و روون بزنم یا دست کم جایی ثبت کنم اما نمیتونممم
مثل داده های کامپیوتری که اول باید به صفر و یک تبدیل شن تا کامپیوتر متوجهش بشه!
اما نمیتونم!
نمیتونم اینهمه احساس و فکر رو تبدیل به کلمه کنم ! خیلی سخته!
به دنبال «بیانِ بدونِ کلام» ـی میگردم که کیمیاگر میگفت!
این که یهو یه شاعر یا نویسنده یا یه کاراکتر داستان و فیلم رو پیدا میکنی و میگی این خودِ منه خیلی حس خوبیه! اینکه یکی باشه که خودت نباشی ولی حرفا و احساسات تو رو بزنه واقعاً حس خوبیه.
ولی اونجاش که میبینی سیصد نفر دیگه هم درموردش میگن وااای این خودِ منه واقعاً ضد حاله -_-
دوست دارم یه سری آدما یا کاراکترا رو فقط و فقط برا خودم نگه دارم و یه جوری سر به نیستشون کنم تا کس دیگه ای دست روش نزاره و خودش رو قاطی ارتباط نزدیک روحی ما دوتا نکنه😐😂
دلم یه فیلم یا انیمه خیلی قشنگ و خیلی حرف دل و شاید کمی تراژیک با تهمایه حماسی میخواد که هیچ کس ازش خبر نداشته باشه و خودم کشفش کنم و بگذارم ناشناس باقی بمونه!
اون بار حالم با همه روزا فرق میکرد!
شب که شد چراغ رو خاموش کردم و به رخت خواب رفتم.
اون شب دست از خیالبافی و رویاپردازی کشیدم و روحم رو گوشه ای روی همین زمین بند کردم.
خودم رو بغل کردم و نوازش کردم.
با واقعگرایی تمام خودم رو نواختم و آروم کردم.
از خودم با مهر، درخواست صبر بیشتر کردم و به خودم مژده دادم که اوضاع بهتر میشه!
فردا صبح کمی بهتر بودم.
در این گوشه از دنیا
شبِ پنجم: به این که رفتن چقدر میتونه آرامبخش و لطیف باشه فکر میکنم..
شبِ ششم:
به اینکه
اندیشه ی «هیچ چیز ماندگار نیست» چقدر صبرم رو بالا میبره و باعث میشه واقعاً سخت ترین چیز ها رو تحمل کنم و بپذیرم.