خب دوباره ماه محرم اومده و ما شاهد پخش سریال هایی با تم مذهبی مثل پرده نشین، تنهایی لیلا و از همه کلیدی تر مختارنامه برای هزارمین بار از صدا و سیما هستیم -_-
نمیگم اینا بدن ولی اینکه انقدرر تو تولید محتوا ضعیفیم که رسماً ۱۱ ساله تنها سریال مناسب این ایاممون همین مختاره واقعاً اسفباره!
تعجبیم نداره که کسی دیگه تلویزیون نمیبینه!
امشب یه خانومه _ که ازم بزرگ تره_ اومده پیشم میگه من شما رو خیلی دوست دارم !
همینجوری بی هیچ مقدمه ای!
منی که واقعاً سال هاس خیلی خیلی ازش خوشم میاد و تا به حال نم پس ندادم:)))
واقعاً سافت شدم : )
در این گوشه از دنیا
شبِ ششم: به اینکه اندیشه ی «هیچ چیز ماندگار نیست» چقدر صبرم رو بالا میبره و باعث میشه واقعاً سخت ت
شبِ هفتم:
به «عادت نکردن» فکر میکنم!
چقدر نا امیدم
سعی کردم واسش توضیح بدم که باهاش فرق میکنم و به همین دلیله که کارهام رو درک نمیکنه و غلط میدونه!
اما حتی نتونست متوجه حرفم بشه!
حتی نفهمید منظورم از متفاوت بودن چیه! حتی نخواست باور کنه به جز خودش آدمای دیگه ای با روحیات دیگه ای هم وجود دارند.
حتی نتونست این تفاوت رو قبول کنه.
چه برسه به اینکه متوجه اون چیزی که منم بشه.
حتی نمیتونم حرف بزنم دیگه
نمیتونم منظورم رو برسونم
فکر نمیکردم یه زمانی نوشتن هم نتونه کمکم کنه
میترسم دیگه حالم با اشک ریختن هم خوب نشه
ینی احساسات و عواطف صادقانه ی آدما هیچ نقشی تو این دنیا ندارن؟
قرار نیست هیچ فایده ای داشته باشن؟
ینی در نهایت بیارزش اند؟
اگه اینطوره
شاید هم
بعضی هامون مال این دنیا نیستیم