دلم یه فیلم یا انیمه خیلی قشنگ و خیلی حرف دل و شاید کمی تراژیک با تهمایه حماسی میخواد که هیچ کس ازش خبر نداشته باشه و خودم کشفش کنم و بگذارم ناشناس باقی بمونه!
اون بار حالم با همه روزا فرق میکرد!
شب که شد چراغ رو خاموش کردم و به رخت خواب رفتم.
اون شب دست از خیالبافی و رویاپردازی کشیدم و روحم رو گوشه ای روی همین زمین بند کردم.
خودم رو بغل کردم و نوازش کردم.
با واقعگرایی تمام خودم رو نواختم و آروم کردم.
از خودم با مهر، درخواست صبر بیشتر کردم و به خودم مژده دادم که اوضاع بهتر میشه!
فردا صبح کمی بهتر بودم.
در این گوشه از دنیا
شبِ پنجم: به این که رفتن چقدر میتونه آرامبخش و لطیف باشه فکر میکنم..
شبِ ششم:
به اینکه
اندیشه ی «هیچ چیز ماندگار نیست» چقدر صبرم رو بالا میبره و باعث میشه واقعاً سخت ترین چیز ها رو تحمل کنم و بپذیرم.
خب دوباره ماه محرم اومده و ما شاهد پخش سریال هایی با تم مذهبی مثل پرده نشین، تنهایی لیلا و از همه کلیدی تر مختارنامه برای هزارمین بار از صدا و سیما هستیم -_-
نمیگم اینا بدن ولی اینکه انقدرر تو تولید محتوا ضعیفیم که رسماً ۱۱ ساله تنها سریال مناسب این ایاممون همین مختاره واقعاً اسفباره!
تعجبیم نداره که کسی دیگه تلویزیون نمیبینه!
امشب یه خانومه _ که ازم بزرگ تره_ اومده پیشم میگه من شما رو خیلی دوست دارم !
همینجوری بی هیچ مقدمه ای!
منی که واقعاً سال هاس خیلی خیلی ازش خوشم میاد و تا به حال نم پس ندادم:)))
واقعاً سافت شدم : )
در این گوشه از دنیا
شبِ ششم: به اینکه اندیشه ی «هیچ چیز ماندگار نیست» چقدر صبرم رو بالا میبره و باعث میشه واقعاً سخت ت
شبِ هفتم:
به «عادت نکردن» فکر میکنم!
چقدر نا امیدم
سعی کردم واسش توضیح بدم که باهاش فرق میکنم و به همین دلیله که کارهام رو درک نمیکنه و غلط میدونه!
اما حتی نتونست متوجه حرفم بشه!
حتی نفهمید منظورم از متفاوت بودن چیه! حتی نخواست باور کنه به جز خودش آدمای دیگه ای با روحیات دیگه ای هم وجود دارند.
حتی نتونست این تفاوت رو قبول کنه.
چه برسه به اینکه متوجه اون چیزی که منم بشه.
حتی نمیتونم حرف بزنم دیگه
نمیتونم منظورم رو برسونم
فکر نمیکردم یه زمانی نوشتن هم نتونه کمکم کنه
میترسم دیگه حالم با اشک ریختن هم خوب نشه