در این گوشه از دنیا
شبِ بیستم: تصورش رو کنید قراره حادثه ای رخ بده که از قضا میتونه کاملاً مطلوب و خوشایند رقم بخوره و
شبِ بیست و یکم:
اگه انقد این دنیا سخته، طبیعتا اون دنیا خوب خواهد بود.
و مرگ هم یه انتقال از پست به خوب!
امیدوار کننده س*
پ.ن :امیدوارم از اون دسته نباشم که هر دو جا رو واسه خودشون خراب میکنن.
دست کم امیدوارم دروازه ی خوابِ امشب به زمستون باز بشه!
به یه شب آروم و سرد
زمینِ پوشیده از برف پارک
نیمکت چوبی و نور کمسوی چراغ
و یه همنشین!
خودتون رو فقط تو سه کلمه توصیف کنید:
payamenashenas.ir/Mosafer
(میخوام یه شناخت کلی از ممبرای اینجا پیدا کنم و این که به کدوم تون بیشتر جذب می شم!)
گاهی هم به خودم تشر میزنم که
زهرا بشین همین الان گریه هاتو بکن که وقتی رفتی باهاش حرف بزنی عین بچه ها نزنی زیر گریه
به حرف خودم هم گوش میدم! میشینم مفصل گریه هام رو میکنم!
بعد که میرم حرفام رو بزنم باز دو جمله نگفته چشام پر اشک میشه و باز میزنم زیر گریه و باز به خودم میام و میبینم هنوز بچهم!
«دقیقاً میدونم منظورت چیه»
(کسی باشه که حقیقتاً بتونه این دیالوگ رو بهم بگه!)