eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوپنجم افتاب از لابه لای پرده به داخل میتابید و همه جا
اروم‌ اروم‌گریه میکردن.اروم‌گفتم‌ اجازه میدی مریم رو بیارن اینجا .جمشید با اخم‌ سرشو چرخوند نگاهم کرد و گفت نه .میدونستم اصرار بی فایده است ولی گفتم پدرش مرده اونم‌ خواهرته .بی توجه به من و حرفم گفت اتاق ارباب رو برای علی و مادرش مرتب کنید .نسرین با تعجب گفت شما خودت برو اونجا خان داداش.به سودابه اشاره کرد و گفت اتاق بزرگی بچه دار که بشی بدردت میخوره .جمشید با نگاهش مانع ادامه دادن صحبتش شد و گفت عزیزه ینفر رو بفرست مریم رو بیارن عمارت تا روز هفتم میتونه اینجا بمونه .رعنا و عمه با خوشحالی به جمشید نگاه کردن و جمشید ادامه داد پدرم خیلی دوستش داشت نمیخوام روحش ناراحت باشه .جمشید بلند میشد که به من گفت از الان به بعد جوری رفتار کن که در شان من باشی .شان زن ارباب بودن رو از مادرم یاد بگیر .جمشید بیرون که رفت.‌نسرین رو به مادرش گفت مریم کم ابرو ریزی کرده برای چی راهش میدین .خانم بزرگ به عمه اشاره کرد و گفت اونم‌ پدرش مرده حق داره .عمه هیچ وقت حریف اون زبـون تلخ نسرین نبود و انگار ازش حساب هم میبرد .قدیر سیگـارشو که روشن کرد گفت جمشید خان دیگه ارباب نمیشه رو حرفش حرفی زد .رعنا بغضشو فرو خورد و گفت مریم هم به اندازه ما حق داره اینجا باشه.نسرین استکان رو زمین کوبید و با صدای شکستنش علی از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن.عمه هم صدا با علی اشک میریخت .نسرین انگشت اشاره اشو به ننه نشونه گرفت و گفت اون دختر لیاقتش همون طایفه است .هرکسی اندازه لیاقتش پاشو دراز میکنه .بیاد اینجا چیکار کنه تو همون گاوداری بمونه بهتره.بوی گاو میده دیگه .خونم بجـوش اومده بود و هرچند دستهام میلـرزید ولی با عصبانیت گفتم مریم تو خونه شماست مگه که بـوی گـاو بده ؟‌!با خـشم گفتم مریم تو خونه شماست که بوی گاو بده ؟‌نسرین چشم‌هاشو درشت کرد و گفت چه غلطا خانم کی باشن که جواب منو بدن .صدامو صاف کردم و گفتم من خانم عمارت هستم‌.خانم‌جایی که توش نشستی .من زن رسمی و قانونی جمشید خانم‌.با اشاره به سودابه گفتم بفرستش خونه اشون تا بیرونش نکردم‌.من برای حفظ زندگیم پا روی شونه های اربابتون میزارم‌.همه خشکشون زده بود ولی ننه با لـذت نگاهم میکرد و ادامه دادم.مریم رو دعوت کنید و بگین خانم ارباب دعوتش کرده .اگه اونجا میموندم حتما قلبم دیگه نمیزد و از حال میرفتم‌.با عجله بیرون رفتم و تند تند هوای تمیز بیرون رو نفس میکشیدم .قلبم تند تند میزد و حس میکردم داره وارد دهنم میشه .نرده هارو محکم‌ چـسبیده بودم و از لـرزش دستهام نرده هم میلرزید .سنگینی نگاهی رو حس کردم و چرخیدم‌.جمشید با برقی تو نگاهش نگاهم میکرد و تــرسیدم که مبادا بخواد دعوام کنه .قبل از اینکه چیزی بگه گفتم عصبیم کرد نتونستم جلوی خودمو بگیرم .لبخند شیرینی زد و گفت همینطوری باش.فقط برای من زبون داری مدام حرف میزنی.تو خوابم حرف میزنی .خودمم خنده ام گرفت و گفتم واقعا ؟کنارم ایستاد اونم نرده رو چسبید و گفت این عمارت دیگه از امروز جای خالی پدرمو هر روز بهم یاد اوری میکنه .اروم با انگشت دستش و لـمس کردم و گفتم خدابیامرزدش .سرشو به سمت من چرخوند و گفت میخواستی اتـیش بزنی ؟‌لبمو گـزیدم و گفت تو از کجا اینطور جرئت پیدا میکنی.مادرم که منو زاییده و بزرگ کرده هنوز جرئت نداره بهم امر و نهی کنه .ریز خندیدم و گفتم اخه من خانم عمارت هستم .چپ‌ چپ‌نگاهم کرد و من سکوت کردم‌.اخرای شب همه خوابیده بودن و ما هنوز بیدار بودیم .جمشید خیلی ناراحت بود از رفتن پدرش و مریم رو صبح میخواستن بیارن .ننه خوشحال رفت که صبح با مریم برگرده .اونشب خاصترین شب برای من بود.جمشید تو رختخواب دراز کشیده بود و چشمش به سقف بود .منم کنارش نشستم زانوهامو بغل گرفتم و خیره به صورتش بودم‌.جمشید دلش پر بود و گفت سخته بی پدری خیلی سخته .خواستم دستشو بگیرم ولی اخلاق سرد و خشکش مانع میشد .پشتشو بهم کرد و معلوم بود حوصله منو نداره .خیلی دیر بود که خوابم برد .شدم خانم عمارت جمشید خان تو خوابم اون روز هارو نمیدیدم .صبح با افتابی که کاش بالا نمیومد بالاخره بالا اومد .فقط اون خوشی من یه روز دوام داشت .عزیزه صبحانه امو اورد.خبر اوردن که مریم اومده و همه مشتاق بیرون رفته بودن .جمشید تنها کسی بود که از اتاق ارباب پاشو بیرون نزاشت .نمیخواست با مریم رو در رو بشه .محـکم‌ بغل گرفتمش و اون برای پدرش گریه میکرد .خانم بزرگ تنها کسی بود که با روی باز ازش استقبال کرد.خواهراش هیچ کدوم دوست نداشتن باهاش هم‌ کلام‌ بشن .نگاهای نسرین رو دیدم اما متوجه اون نقشه شومش نبودم.ناهار رو خورده بودیم و تو اتاق عمه با رعنا و مریم خوش و بش میکردیم .ننه در رو بست تا صدای خنده امون بیرون نره و یوقت کسی با خودش نگه تو عزای ارباب ما شادی میکنیم . ادامه دارد... @Aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹مادر کسیه که می‌تونه جای همه رو پُر کنه ولی هیچکسی نمی‌تونه جاش رو بگیره.... به افتخار همه مادران👏👏👏👏 @Aghmiun
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✳️ عرشعلی خان متن وصدا : آقای اسماعیلی ویرایش: محمدفرازی کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
به چشم خویشتن آموختم رسم‌ رفاقت را که هرعضوی به درد آید به حالش دیده می‌گرید - رنجی 🌼🌼🌼🌼🌼 اما شهریار به جای 'کارما' گفته : فلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد، که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست... 🌼🌼🌼🌼🌼 به عدالت جهان مشکوکم دستانت دور اما نفست جان من است ! 🌼🌼🌼🌼🌼 کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود آتشی بودی و هر وقت تو را می‌دیدم مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود مثل یک غنچه که از چیده شدن می‌ترسید خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود کاظم بهمنی 🌼🌼🌼🌼🌼 ای که در دل جای داری، بر سر‌ِ چشمم نشین کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو... 🌼🌼🌼🌼🌼 اگر روزی بدست آرم سرِ زلفِ نگارم را شمارم مو به مو شرحِ غمِ شب‌های تارم را... 🌼🌼🌼🌼🌼 تو از میان همه، انتخابِ من بودی چرا نتیجه‌یِ آراء زِ نام تو خالیست؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @Aghmiun ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
تشکر و اعتذار خداوند متعال را سپاسگذاریم که ما را در غمناکترین روزهای زندگی از نعمت حضور دوستان و عزیزانی بهره مند ساخت که همدردی شان التیامی بود بر دلهای داغدیده مان..... بدینوسیله از کلیه دوستان ،آشنایان ،همسایگان اقوام و کلیه اهالی غیور و متدین آغمیون که با حضور گرم خودشان در مراسم تشیع ،تدفین ،شام غریبان،و مجلس ترحیم مرحوم شادروان حاج خلیل فدایی اقدم فرزند مرحوم حاج بهلول فدایی اقدم ابراز همدردی نموده و موجب تسلی خاطر بازماندگان داغدار شدند و یا با ارسال پیام تسلیت ودسته گل ما را مرهون الطاف خویش قرار دادند صمیمانه سپاسگذاریم. تشکر و سپاس و قدردانی ویژه ازهم ولایتی ها وهمسایگان عزیزی که از اولین دقایق شنیدن خبر ناگوار با حضور خود و همراهی تا دفن مهربانانه کنار مان بودند. از خداوند بزرگ برای یکایک شما عزیزان و خانواده های گرامی تان سلامتی و شادکامی مسئلت می نماییم. از طرف خانواده های فدایی اقدم وپنجه ای
هم کلاسی قلب وتسکینم تویی هم صدا،هم کیش وآیینم تویی هم کلاسم،هم دلم،هم رشته ام هم کتابم،درس وتمرینم تویی راه دوراست هم کلاسی تاکلاس بادلم هستی وبالینم تویی رازهادارم تویی آیینه ام هم کلاسی،شادوغمگینم تویی هم چوآهومست هستم ازوفا هم کلاسی،شکروآمینم تویی حسرت دیر آشنایی راخورم شادهستم،اینکه می بینم تویی غم ندارم باتوهستم هرکجا شاهدم خورشیدوپروینم‌ تویی روزتعطیلی که دورم ازکلاس خواب ورویاهای رنگینم تویی (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
داستان کوتاه 📚📚📚 قدرت اندیشه پیرمردی تنها، در روستایی زندگی می‌کرد. او قصد داشت مزرعه‌ی سیب‌زمینی خود را شخم بزند؛ اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند، در زندان به سر می‌برد. پیرمرد نامه‌ای به پسر نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد: پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم؛ چرا که امسال نخواهم توانست سیب‌زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم؛ چون مادرت، همیشه زمان کاشت محصول را دوست می‌داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو این جا بودی، تمام مشکلات من حل می‌شد و مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدرت. پس از مدتی، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا، مزرعه را شخم نزن؛ من آن جا اسلحه پنهان کرده‌ام. سپیده دم روز بعد، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی، نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیرورو کردند؛ بدون آن که اسلحه پیدا کنند. پیرمرد بهت‌زده، نامه‌ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود، مطلع کرد و از این امر، اظهار سردرگمی نمود. پسر پاسخ داد: پدر، برو و سیب‌زمینی‌هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از این جا می‌توانستم برایت انجام بدهم! @aghmiun