تشکر و اعتذار
خداوند متعال را سپاسگذاریم که ما را در غمناکترین روزهای زندگی از نعمت حضور دوستان و عزیزانی بهره مند ساخت که همدردی شان التیامی بود بر دلهای داغدیده مان.....
بدینوسیله از کلیه دوستان ،آشنایان ،همسایگان اقوام و کلیه اهالی غیور و متدین آغمیون که با حضور گرم خودشان در
مراسم تشیع ،تدفین ،شام غریبان،و مجلس ترحیم مرحوم شادروان حاج خلیل فدایی اقدم فرزند مرحوم حاج بهلول فدایی اقدم ابراز همدردی نموده و موجب تسلی خاطر بازماندگان داغدار شدند و یا با ارسال پیام تسلیت ودسته گل ما را مرهون الطاف خویش قرار دادند صمیمانه سپاسگذاریم.
تشکر و سپاس و قدردانی ویژه ازهم ولایتی ها وهمسایگان عزیزی که از اولین دقایق شنیدن خبر ناگوار با حضور خود و همراهی تا دفن مهربانانه کنار مان بودند.
از خداوند بزرگ برای یکایک شما عزیزان و خانواده های گرامی تان سلامتی و شادکامی مسئلت می نماییم.
از طرف خانواده های فدایی اقدم وپنجه ای
هم کلاسی قلب وتسکینم تویی
هم صدا،هم کیش وآیینم تویی
هم کلاسم،هم دلم،هم رشته ام
هم کتابم،درس وتمرینم تویی
راه دوراست هم کلاسی تاکلاس
بادلم هستی وبالینم تویی
رازهادارم تویی آیینه ام
هم کلاسی،شادوغمگینم تویی
هم چوآهومست هستم ازوفا
هم کلاسی،شکروآمینم تویی
حسرت دیر آشنایی راخورم
شادهستم،اینکه می بینم تویی
غم ندارم باتوهستم هرکجا
شاهدم خورشیدوپروینم تویی
روزتعطیلی که دورم ازکلاس
خواب ورویاهای رنگینم تویی
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
داستان کوتاه 📚📚📚
قدرت اندیشه
پیرمردی تنها، در روستایی زندگی میکرد. او قصد داشت مزرعهی سیبزمینی خود را شخم بزند؛ اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند، در زندان به سر میبرد. پیرمرد نامهای به پسر نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم؛ چرا که امسال نخواهم توانست سیبزمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم؛ چون مادرت، همیشه زمان کاشت محصول را دوست میداشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شدهام. اگر تو این جا بودی، تمام مشکلات من حل میشد و مزرعه را برای من شخم میزدی.
دوستدار تو پدرت.
پس از مدتی، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا، مزرعه را شخم نزن؛ من آن جا اسلحه پنهان کردهام.
سپیده دم روز بعد، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی، نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیرورو کردند؛ بدون آن که اسلحه پیدا کنند. پیرمرد بهتزده، نامهی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود، مطلع کرد و از این امر، اظهار سردرگمی نمود.
پسر پاسخ داد: پدر، برو و سیبزمینیهایت را بکار. این بهترین کاری بود که از این جا میتوانستم برایت انجام بدهم!
@aghmiun
روزی استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هر کس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت:
«من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد!
ما انسانها رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. میتوانیم با هم بخوریم. با هم رانندگی کنیم. با هم شاد باشیم. پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟»
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
قابل توجه ستاد های انتخاباتی کاندیداهای راه یافته ریاست جمهوری
بیایید به مردم و اعتقاد و باور های آنها احترام بگذاریم بخاطر یک رای همدیگر را تخریب نکنیم بگذاریم مردم خودشان تصمیم بگیرند فضا را ملتهب نکنیم تا مردم بتوانند با خیال راحت و در آرامش در پای صندوق های رای حضور داشته باشند .
@aghmiun
کوچه ای بی عبورم، شبی بی مهتاب…
درد چون هواست و به ناچار میکشم نفس…
قورت داده ام زمستان را
یخ بسته دلم…
گیر کرده ام در خلوت ِخاموش
و جا مانده ام در فصلی که عشق
راهش از من جدا گشت…
دیگر مرا
نمیشناسد آن آشنای دور…
آفتابِ آرزوهایم را
ربوده فلک
دیگر
تابشی نیست
این دلِ یخ بسته
بهارش را خاک کرده اند …
#عاشقانه
@aghmiun
انرژی به خود.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
کاش امروز اُمیدواری در خانهات را بزند،
کاش زمین بر وفق مرادت بچرخد و همان آرزویی که برایش تلاش میکنی، درست روی شانههایت بنشیند،
الهی لبخند بیاید و از خانهات نرود، غصهها بگریزند و قناریها بخوانند که دیگر غصه از این دیار پر کشیده است.... 🌺
سلام عزیزان صبح زیباتون بخیر☕️
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوششم اروم ارومگریه میکردن.ارومگفتم اجازه میدی مری
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستوهفتم
عصر شده بود و مریم باید میرفت .به عزیزه سپرده بودم براشون یه زنبیل خوردنی جمع کنه ننه یکم ناراحت شد و گفت اینجوری حلال نیست.اگه جمشید خان راضی نباشه اون نمکی که میبریم هم به ما حرام .ابروهامو تو هم گره کردم و گفتم ننه من دارم بهتون میدم ببرین .بالاخره مریم هم اینجا خونه پدرشه .نه دخترم دیگه اینجا مال جمشید خان .من از جانب خودم میدم .مریم تشکر کرد و گفت دیبا حالا که همه چی میدی تو کوزه ها ازگیل ترشی هست از اونا برام بگو بزارن .عمه علی رو از سیـنه اش که شیر میخورد و خوابیده بود بیرون کشید و گفت عزیزه تا بره بیاره دیر میشه باشه یوقت دیگه .مریم مشخص بود دلش میخواد و گفتم عمه تا چایتون رو بخورین من میرم پیدا میکنم .همونمشد من و عزیزه یه دبه از اون ازگیل ترشی ها پر کردیم و برای مریم گزاشتم تو زنبیلش .سر راه دست انداختم از گونی گردو براشون گردو هم ریختم .عزیزه اروم گفت زیر زیر گوشت گزاشتم همونطور که گفتی . دستت درد نکنه.مریم تو ناز و نعمت اینجا بزرگ شده به نداری خونه هاشم عادت نداره .حداقل این کمک من یک ماه اون رو بی نیاز از خوردن میکنه.جمشید دهنشو باد کرد و فوت کرد و گفت تو واقعا بچه ای .گفتم این بچه از خدا فقط تو رو خواسته .اروم ازم فاصله گرفت و گفت برو پیش مریم .خوشحال بودم از اون لطفش .تا اتاق میدویدم که تو راهرو نسرین رو دیدم .قدم هام سست شد و گفت کجا با این عجله ؟ابرومو بالا دادم و گفتم جایی نمیرم .به اطراف نگاه کرد کسی نبود.زیر بازومو محکم گرفت و همونطور که فشار میداد گفت تو یه الف بچه برای من شاخ و شونه کشییدی ؟ من تو این عمارت بزرگ شدم ببین چی به سرت بیارم.بازوم از جای ناخن هاش درد گرفته بود و گفت بهت میگم چی به سرت میاد باورش سخت بود که نسرین بتونه همچین ادمی باشه .پلیدی تو ذات ادم هاست و نمیشه هیچ جوره تغییرش داد .بازومو ول کرد و گفت برای زندگی کردن بهم التماس میکنی .اون لحظه از تهدیدش نترسیدم چون خودم ادم ساده ای بودم و همه رو مثل خودم ساده میدیدم .دلخورم کرد ولی برام مهم نبود .سرمو بردم داخل اتاق .چشم های مریم خیـس بود و گفتم داری میری ؟با بغض گفت اره باید برم .لبخند زدم و گفتم خبر خوش دارم.همه خیره بهم بودن و گفتم جمشید خان اجازه دادن تا فردا بمونی و تو مراسم سوم ارباب باشی .اتاق مثل بمبی منفجر شد و همه هورا کشیدن ننه با اخـم گفت اروم اینجا مثلا ارباب مرده .عمه مریم رو بغل گرفت و گفت همش از پا قدم قشنگ دیباست.جمشید خان خیلی تغییر کرده.اگه قبل از تو این اتفاق میوفتاده محال بود مریم رو ببخشه .اونشب اونا با هم خوابیدن و من مجـبور بودم برگردم اتاقم .جمشید خان رو خیلی چیزا حساسیت داشت و نمیشد رو حرفش مقاومت کرد .شام اونشب برای ما شیرینی و قشنگی داشت چون دور هم بودیم .رعنا و مریم واقعا خوشحال بودن و منم از شادی اون شاد بودم.جمشید خیلی دیر اومد داخل اتاق و من خواب و بیدار بودم که خوابید.چشم هام باز نمیشد و خیلی خسته بودم فقط حس کردم که خوابید .صدای عزیزه بیدارم کرد و گفت دیبا خانم مهمون میاد بیدار شو .چقدر عمیق خوابیده بودم.به دیوار تکیه کردم و گفتم ناهار مهمان میاد ؟رختخواب هارو تا میزد و گفت بله همه جارو تمیز کردیم .خرما و حلوا رو چیدیم.ناهار ارباب دستور دادن مرغ و پلو بزاریم .از صبح دارن مرغ پوست میکنن .چقدر مهمون کلافه نمیشید از این همه کـار ؟عزیزه صبحانه امو جلو اورد و گفت ما وظیفه امونه.بفرما خانم سینی رو عقب هـول دادم و گفتم فقط چای میخوام.و یه چای شیرین شد تمام صبحانه من .همزمان با عمه و دخترا بیرون رفتم و رفتیم تو اتاق هایی که مهمونا قرار بود بیان .خانم بزرگ زیر چشم هاش گود افتاده بود و اونجا نشسته بود .خبری از دخترهاش نبود.جواب سلاممون رو با سر داد و به عمه اشاره کرد کنارش بنشینه .عمه کنارش نشست ولی تمام وجودش پر از استرس بود .خانم بزرگ با علی بازی میکرد و علی با النگوهای خانم بزرگ سرگرم بود .مریم خجالت میکشید و خانم بزرگ گفت جمشید خان بزرگی کرد که اجازه داد بیای .مریم اهی کشید و گفت خان داداش خیلی مرد بزرگی .در حق من خیلی بزرگی کرد .صدای باز شدن و جیر درب چوبی که اومد جمال پر از ابهت جمشید تو چهارچوب در دیده شد .سلام کرد و همیشه تو سلام پیش قدم بود و نمیزاشت حتی بجه ها بهش سلام کنن .علی با دیدنش به سمتش رفت و جمشید از رو زمین بلندش کرد .بوسه ای به سرش میزد .مریم پشت من و رعنا خودشو مخفی میکرد .جمشید نزریک خانم بزرگ نشست و گفت دخترات کجان؟
خانم بزرگ پاهاشو دراز کرد و گفت میان دیشب تا دیر وقت بیدار بودن یکم خوابیدن .مگه اینجا استراحتگاه که خوابیدن به عزیزه اشاره کرد.بگو تا نیم ساعت دیگه همه اینجان .امروز سوم پدرشون و خوابیدن .
ادامه دارد...
@Aghmiun
با سلام عرض احترام
سازندهترین کلمه
👈گذشت است ، آن را تمرین کن.
پرمعنیترین کلمه
👈ما است ،آن را به کار ببر.
عمیقترین کلمه
👈عشق است ، به آن بها بده.
بی رحمترین کلمه
👈تنفر است ،از بین ببرش.
سرکشترین کلمه
👈حسد است ، با آن بازی نکن.
خودخواهانهترین کلمه
👈من است، از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه
👈خشم است، کنترلش کن.
👈بازدارنده ترین کلمه
ترس است ، با آن مقابله کن.
با نشاطترین کلمه
👈کار است، به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه
👈طمع است ، آن را بکش
@aghmiun
ارسالی جناب کریم ساعدی