eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
📲جناب آقای سید محمدمصطفوی🙏🙏
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستونهم زبـونم بند اومده بود من روحمم خبر نداشت .خانم بز
حتی نمیدونم چطور قراره همه چیزرو فراموش کنم اما میدونم که اون کسی که دزدی کـرده فقط میخواسته تو رو خراب کنه .لبخند رو لبهام نشست و گفتم تو باور کردی من بیگـناهم ؟معلومه که قبول کردم.من ترس رو تو نگاهای طرف حسـابم میفهمم .تو صورت تو امروز ترس نبود بلکه جسـارت بود تا بگی من بی گناهم .جمشید دستشو پشت سرم گزاشت و در کمال ناباوری من سرمو جلو کشید .روی موهامو بوسید و گفت فعلا بیرون نیا .چنان با عجله بیرون رفت که موج خجالتش از اون بوسه اتیشم میزد .میدونستم که دلش با منه ولی نمیتونه به زبون بیاره ‌بغض قشنگی بود و یه دنیا عشقی که تازه حسش میکردم .پشت درهای بسته اتاق فقط ساعتها خندیدم و با النگوهای تو دستم‌ بازی کردم‌.اونشب چشم به راه مردی بودم که میخواستم تا اومد بغل بگیرمش .منتظر مردی که روی تحت پادشـاهی قلبم نشسته بود .برای شام صدام زدن و باید میرفتم .اروم وارد اتاق شدم و سلام کردم .نسرین هنوز نرفته بود و یه گوشه نشسته بود .اخـم بدی تو صورتش بود و جمال اونسمت قلیون میکشید.خانم بزرگ با دیدنم گفت چرا خودتو تو اتاقت حبس کردی؟لبخندی زدم و گفتم حبس نکرده بودم فقط اونجا راحتم .دستشو برام دراز کرد و گفت بیا نزدیکتر .به سمتش رفتم و کنارش نشستم .نسرین زبونش رو کوتاه کرده بودن که حرفی نمیرد .در عجب بودم چرا برنمیگشت خونه خودش .خانم بزرگ دستی تو موهام برد و گفت تا امروز به زیبایی هات دقت نکرده بودم‌.وقتی جمشید از زیبایی تو میگفت من تازه فهمیدم چقدر با حیا و خوشگل هستی .جمال خندید و گفت پس بالاخره خان داداش از یکی تعریف کرد .خانم بزرگ سرشو تکون داد و گفت اره ظاهرا امروز ثابت شد چقدر برای پسرم عزیزی .بخاطر تو به مریم و مادربزرگت خرده نگرفت .هنوز کلمه ای نگفته بودم که جمشید وا_رد اتاق شد .از سرما که انگار زمستون شده بود بالای چراغ گرد سوز اومد .دستهاشو بهم‌ مالید و گفت جمال چرا نشستی بلند شو اون دود رو خاموش کن مشخص بود میخواست بهمون سخت بگیره .نسرین دوباره گفت خان داداش چرا اجازه.جمشید بین حرفش پرید و گفت صبح راننده برت میگرونه خونه ات .امشب از اینجا بودنت لذتشو ببر .نسرین از رو اجبار جشمی گفت و جمشید ادامه دادبرای مریم همه چی فرستادم .دیگه لازم نیست کسی برای من دست بخیر پیدا کنه .جمال قلیون رو کنار طاقچه گزاشت و گفت خان داداش کاری ندارین ؟‌کجا میری؟ برم بخوابم با اجازه اتون‌.جمشید با گوشه چشم نگاهش کرد و گفت .جمشید با گوشه چشم به جمال نگاه کرد و گفت بشین کارت دارم جمال رنگ از روش پرید و به خانم بزرگ‌خیره موند .خانم‌بزرگ میخواست بحث رو عوض کنه و گفت من فرصت نشد به دیبا چشم روشنی بدم .جاهازم که براش نفرستادن .لبخندی به روم زد و گفت برات یه صندوق پارچه دارم میدم بیارن اتاقت .اولین باری بود که اونطور هدیه میگرفتم و گفتم خانم بزرگ من توقع هدیه ندارم .اخمی کرد و گفت تو اولین عروس منی.چپ‌چپ به نسرین نگاه کرد و گفت دخترم خائن عمارت من شده و باید تقاصشو جمال پس بده .همه میدونن من سر بی گناه بودن هرکسی هرکاری میکنم .جمشید با تعجب گفت نسرین چیکار کرده ؟نسرین دست و پاشو گم کرد و گفت خان داداش بخدا تهمت میزنه خانم بزرگ من کاری نکردم.اون طلاها رو من نزاشتم تو زنبیل .جمشید خودش از همه چیز باخبر بود و گفت تو بعد خانم‌ بزرگ‌ مادر منی چطور تونستی انقدر بجگی کنی .نسرین گریه میکرد و ما بهش خیره بودیم‌.جمشید خونسرد بود و ادامه داد تو داشتی مریم رو نابود میکردی ؟اون خواهر ماست اون از خ ماست.به من اشاره کرد و گفت دیبا زن منه.ناموس منه .نسرین اگه از من بزرگتر نبودی به جان خانم بزرگ‌ جنازه اتو امروز دفن میکردم و یه عمارت رو از تو راحت میکردم .نسرین گریه میکرد و من دلم میخواست جلو برم و بهش بگم چقدر میتونی بی انصاف باشی .چطور تونستی با ما اینکارو بکنی .جمال فرشته نجات ما بود و اون باعث شده بود من ارامش اون روز داشته باشم‌.اما اون ارامش دائمی نبود و جمشید گفت میخوام زن بگیرم .اون جمله یهویی و بی مقدمه اش چقدر بی مقدمه بود .خانم بررگ‌ با ابروهای در هم گره خورده گفت مگه تو زن نداری ؟‌جمشید رو به مادرش گفت بعد چهلم اقام میخوام برم خواستگاری .یه دختری هست که ازش خوشم میاد میخوام اینبار برای دل خودم برم خواستگاری و زنم بشه .لیوان چای از دستم افتاد و روی فرش های دستبافت ریخت .بهش خیره بودم .نگاهم نمیکرد ولی داشت منو اتیش میزد و تو دلش شاید خوش بود .تو یه چشم بهم زدن اتاق جمشید رو جدا کردن.منو ازاون اتاق بردن تو یه اتاق دیگه و کسی جواب سوالهامو نمیداد .من روی زمین نشسته بودم و عزیزه با اشک همه چیز رو جمع میکرد .با صدای لرزون گفت ارباب چش شده همه عمارت پیچیده داره چیکار میکنه . ادامه دارد... @Aghmiun
🌱دردنیای امروز فقرآتشیست که خوبیها را میسوزاند وثروت پرده ایست که بدیهارا میپوشاند چه بی انصافندآنانکه یکی را میپوشانند به احترام داشته هایش و دیگری را میسوزانند به جرم نداشته هایش @Aghmiun
روزی ۱۰ دقیقه رویاپردازی كنید! پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند دلیل آنكه افراد با استعداد و باهوش هنگام رویارویی با مسائل و مشكلات، خود را نمی‌بازند و راه‌حلی برای آنها می‌یابند، این است كه ذهن خود را محدود نكرده و رها می‌كنند. نیمكره راست مغز انسان كه بخش حسی را در خود جای داده است، در طول خیالپردازی تحرک می‌شود. یكی از راه‌های تحریک خیال‌پردازی این است كه به یک جای بسته رفته و در آنجا به چیزهای خوب و خوشایند فكر كنید. حتی اگر با این كار‌ها مشكلات‌تان حل نشود، احساس می‌كنید كه بسیار آرام‌تر شده‌اید و ذهن‌تان بازتر شده است. وقتی كه ذهن را فقط به مشكلات و مسائلی كه در آن مقطع شما را درگیر كرده‌اند، محدود نمی‌كنید و اجازه پرواز به آن می‌دهید، راه‌حل‌های خوبی برای مشكلات خود می‌یابید كه بكارگیری‌شان بسیار كارساز است. @Aghmiun
AbasmaneshMixTo Nokate Mosbat.mp3
زمان: حجم: 17.9M
🔰 نکات مثبت 💎 📌باید ذهن رو تربیت کرد که زیبایی ها و نعمت هارو بدیهی ندونه... 📌 این صحبت ها حرف های قشنگ نیست و باید تبدیل بشه به رفتار ما... @Aghmiun