کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیویکم سفارش کرده برای عروس جدید مجمه اماده کنن .میگه فرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیودوم
عزیزه اشاره کرد چای اوردن و میخواستم بردارم که جمشید گفت برای منم بزار .براش چای میزاشتم که گفتم من میرم بخوابم با اجازتون.هنوز بلند نشده بودم که دستشو رو پـام گزاشت و مانع شد و گفت هنوز برای خوابیدن زوده .لـبهام میلرزید و نشستم اگه کلمه ای حرف میزد حتما گریه میکردم .تا اخر شب اونجا موندم و وقتی برگشتم اتاقم از شدت استرس نمیتونستم بخوابم .داشتم دیوونه میشدم.روی بالشت دراز کشیدم فراموش کرده بودن برام چراغ گـردسـوز بیارن و داشتم از سرما میلـرزیدم .زیر لحاف رفتم و سعی میکردم بخوابم ولی اتاق مثل جایی بود که تـوش یخ میریختن .اب انبارهای هر محل انقدر سرد بود .بینی ام از سرما یخ بسته بود و تا چشم هامو باز کردم یه نور خورشید نازک از پنجره به داخل میتابید .خودمو زیر نور کشیدم و روی صورتم میخورد و حس قشنگی بهم میداد .همونطور لحاف رو دورم پیچیدم و از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم .جمشید داشت با نگهبان صحبت میکرد و من خیره به اون بودم.دوستش داشتم و چقدر دوست داشتن سخت بود .چقدر درد عشق کشیدن سخت بود .اشک روی گونه ام غلطید و یاد روزی افتادم که جمشید رو جلوی دربمون دیدم.غش کردم و افتادم تو بغلش و چقدر اون روز برام قشنگ بود .چه حرفهایی بهش زده بودم.لبخند رو لبهام نشست و گفتم تو خیلی دیونه ای جمشید خان برو سرم هوو بیار داری ثابت میکنی که دوستم نداری .اهی کشیدم و کنار پنجره نشستم.پنجره های اون اتاق از زمین بود و به همون دلیل خیلی سرد بود .سرمو به شیشه تکیه کردم و حتی نفهمیدم که خوابم برده بود .تو خواب و بیداری جمشید رو دیدم که داره صحبت میکنه و گفتم من دلباخته تو شدم و تو بی اهمیت به دل من .دلم میخواست تو اینده یه روزی بود که برای بجه هام از قشنگی های امروز بگم.جمشید با اخم گفت این اتاق چرا هیچ چیزی نداره انقدر یخ همه جا .با خنده گفتم همه جا بدون تو یخ و سرده .با صدای فریاد جمشید به خودم اومدم واقعی بود و منو از پشت شیشه دیده بود .عزیزه دستپاچه اومد داخل و گفت ارباب چی شده ؟به اتاق اشاره کرد و گفت چرا اینجا چراغ نزاشتین ؟عزیزه روی دستش زد و گفت روم سیاه فراموش کردم.خودمو جمع و جور گردم و گفتم من بیدارم ؟جمشید با روی باز نگاهم کرد و گفت اره بیداری یخ زدی .تو دستم هام ها کردم و گفتم دیشب خیلی سرد بود .جمشید شرمنده بود و گفت برای من دومتر زبون داری چرا نگفتی چراغ بیارن .کنارم بود و سرمو جلو بردم و نزدیک گوشش گفتم باهات لج بازی میکنم .نزدیک گوشمگفت لج بازی کن.تا خسته بشی .منو به عقب هل داد تا بتونه بلند بشه و گفت دوتا چراغ بیارین اینجا .از درب داشت بیرون میرفت که گفت شام اینجا میخوام بخورم.چشم هام گـرد شد و عزیزه زد زیر خنده و تا جمشید رفت و گفت یشبم نتونست جدا ازت بخوابه .ابـروهامو تو هم گره کردم و
گفتم اجازه نمیدم بیاد داخل .عزیزه لبشوگزید و گفت مگه میشه اون ار_پباب باشه منم دیبا هستم بره برای زن جدیدش دون بپاچه.عزیزه من نمیتونم اینجا بمونم و زندگی کنم .هنوز حرفم تموم نشده بود که درب باز شدو خانم بزرگ سرشو داخل اورد ..با لبخندی گفت مهمون نمیخوای؟چقدرخوشحال شدم از اینکه اومده بود تو اتاق من .به احترامش سرپا شدم و گفتم شما صاحبخونه ای خانم بزرگ .جلو رفتمدستشو گرفتم و گفتم بفرمایید زیرش بالشت گذاشتم و لم داد و گفت همچین بدم نیستا.خیلی اتاق خوبیه .خودشو جمع کرد و گفت فقط سرده .عزیزه شرمنده بیرون میرفت که گفتم برای خانم بزرگ میوه و چای بیار .چشمی گفت و بیرون رفت.پایین پاهای خانم بزرگ نشستم و گفت جمشید میرفت بیرون و داشت سوت میزد انگار خیلی خوشحال بود .با لبخندی گفت مهمون نمیخوای؟چقدرخوشحال شدم از اینکه اومده بود تو اتاق من .به احترامش سرپا شدم و گفتم شما صاحبخونه ای خانم بزرگ .جلو رفتمدستشو گرفتم و گفتم بفرمایید زیرش بالشت گذاشتم و لم داد و گفت همچین بدم نیستا.خیلی اتاق خوبیه .خودشو جمع کرد و گفت فقط سرده .عزیزه شرمنده بیرون میرفت که گفتم: برای خانم بزرگ میوه و چای بیار .چشمی گفت و بیرون رفت.پایین پاهای خانم بزرگ نشستم و گفت جمشید میرفت بیرون و داشت سوت میزد انگار خیلی خوشحال بود .شونه هامو بالا دادم و گفتم منم نمیدونم.جمشید خان مثل هوای پاییزه نه سرماش معلومه نه گرماش .یه روز ابری یه روز افتابی.اخرم همون هوا مریضت میکنه.دستشو جلو اورد شونه امو لمس کرد و گفت اون هوای زمستونه.سرده ولی تو باید گرمش کنی .سکوتمو که دید گفت میدونم ناراحتی منم ناراحتم .منم نمیخوام تو حسی که من درک کردم رو تجربه کنی من پیر شدم ازصدای خندهای عمه ات و ارباب.چشم هام به درب خشک شد که ارباب بیاد که یکبارم شده بیاد کنار من .من طعم تلخ هوو رو چشیدم میدونم عمه ات مقصرنیست اما منم مقصر نبودم
ادامه دارد...
@Aghmiun
♦️تصویری زیبا از یک پرنده ماده Crimson Sunbird که در حال استراحت در گلبرگ یک گل موز زینتی است.
@Aghmiun
همیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفهی خود می دانند.
این آدم ها از کنار بیوه ای بر اثر جذام از شکل افتاده که چند سکه گدایی می کند رد می شوند
از کنار کودکان ژنده پوشی که در خیابان زندگی می کنند رد می شوند
اما اگر کمترین چیزی علیه خدا ببینند داستان فرق می کند.
چهره هایشان سرخ می شود، سینه هایشان را بیرون می دهند، کلمات خشم آلودی به زبان می آورند.
میزان خشم شان حیرت انگیز است.
نحوه ی برخوردشان هراس آور است.
این آدم ها نمی فهمند که باید در درون از خدا دفاع کرد، نه در بیرون.
آن ها باید خشم شان را متوجه خودشان کنند.
@Aghmiun
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشتبام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان میگیرند. من هم کمی چانهزنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشتبام عرق میریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانیها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»گفت: «چرا، ولی او عیالوار است و احتیاجش از من بیشتر.»
من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانیها را به کارگر دیگر داد و رفتند.
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه توان مالی.»
@Aghmiun
اگهی استخدام
ارسالی جناب عالیجاه
ممنون از اطلاع رسانی آقای عالیجاه بزرگوار
@aghmiun
تقدیم به اعضای گرامی کانال آنا وطن آغمیون...
تقدیم به مخاطبان و همراهان همیشگی مان که همواره ما را همراهی می فرمایند .....
تقدیم به هم کتی های مهربانم .....
@aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیل در سراب
تقریبا همه روستاهای اطراف شهرستان سراب از سیل های چند روز گذشته فیلم و کلیپ و گزارش های ناراحت کننده ای در کانال های خودشان به نمایش گذاشتند ،چند تا فیلم هم در همین کانال از آغمیون خودمان جانمایی شد و همگان دیدیم.
این ویدئو هم از سیل شهرستان سراب تهیه شده است.
و اما :
امیدواریم مسئولین مربوطه با حضور در روستاهای خسارت دیده نسبت به برآورد ضرر و زیان کشاورزان محترم اقدام کنند تا این قشر زحمت کش زحمات شان بباد نرود.
حتما نباید زلزله چند ریشتری بیاید که ستاد بزنند و بداد مصدومان برسند ،الان هم وضیعت قابل بررسی هست و لازم هست با کمک و مساعدت مسئولین مربوطه دغدغه مردم برداشته شود.
@aghmiun