eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
♦️تصویری زیبا از یک پرنده ماده Crimson Sunbird که در حال استراحت در گلبرگ یک گل موز زینتی است. @Aghmiun
همیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفه‌‌‌ی خود می دانند. این آدم ها از کنار بیوه ای بر اثر جذام از شکل افتاده که چند سکه گدایی می کند رد می شوند از کنار کودکان ژنده پوشی که در خیابان زندگی می کنند رد می شوند اما اگر کمترین چیزی علیه خدا ببینند داستان فرق می کند. چهره هایشان سرخ می شود، سینه هایشان را بیرون می دهند، کلمات خشم آلودی به زبان می آورند. میزان خشم شان حیرت انگیز است. نحوه ی برخوردشان هراس آور است. این آدم ها نمی فهمند که باید در درون از خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آن ها باید خشم شان را متوجه خودشان کنند. @Aghmiun
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم. بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشت‌بام عرق می‌ریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانی‌ها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»گفت: «چرا، ولی او عیال‌وار است و احتیاجش از من بیشتر.» من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانی‌ها را به کارگر دیگر داد و رفتند. داشتم فکر می‌کردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ می‌خواهد نه توان مالی.» @Aghmiun
ارسالی مخاطب گرامی آقای محمد باهوش @aghmiun
اگهی استخدام ارسالی جناب عالیجاه ممنون از اطلاع رسانی آقای عالیجاه بزرگوار @aghmiun
تقدیم به اعضای گرامی کانال آنا وطن آغمیون... تقدیم به مخاطبان و همراهان همیشگی مان که همواره ما را همراهی می فرمایند ..... تقدیم به هم کتی های مهربانم ..... @aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیل در سراب تقریبا همه روستاهای اطراف شهرستان سراب از سیل های چند روز گذشته فیلم و کلیپ و گزارش های ناراحت کننده ای در کانال های خودشان به نمایش گذاشتند ،چند تا فیلم هم در همین کانال از آغمیون خودمان جانمایی شد و همگان دیدیم. این ویدئو هم از سیل شهرستان سراب تهیه شده است. و اما : امیدواریم مسئولین مربوطه با حضور در روستاهای خسارت دیده نسبت به برآورد ضرر و زیان کشاورزان محترم اقدام کنند تا این قشر زحمت کش زحمات شان بباد نرود. حتما نباید زلزله چند ریشتری بیاید که ستاد بزنند و بداد مصدومان برسند ،الان هم وضیعت قابل بررسی هست و لازم هست با کمک و مساعدت مسئولین مربوطه دغدغه مردم برداشته شود. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیودوم عزیزه اشاره کرد چای اوردن و میخواستم بردارم که جمش
لبخند تلخی میزد و گفت نمیزارم زن بگیره خودشم میدونه من نمیزارم.هزارتا ارزو داشتم برای جمشید حتی برای جمال.قرار بود خودم زنشوانتخاب کنم اما رسم روزگار اینطور بود و حالا دیگه تو عروسمی .من تا جایی که بتونم مراقبتم .دستش رو که روی شونه ام بود لمس کردم و گفتم من مثل شما قوی نیستم‌.من اگه جمشید به یه زن دیگه نگاه کنه مهر مردن منو امضا کرده .من تحمل ندارم اونو با کسی شــریک بشم‌.جمشید داره با من چیکار میکنه .خانم بزرگ استکان چایش رو برداشت و گفت اتاق قشنگی داری باید یه پرده خوب برات بگیرم .اون پرده خیلی ضخیم و اینجا رو تاریک کردن .پرده رو کنار زدم و گفتم ادم باید دنیاش روشن باشه .اون روزخانم بزرگ مهمان من بود و ساعتها کنارم نشست از جوونی هاش گفت از عشقی که به ارباب داشت.میگفت جمشیدخیلی شبیه پدرش بوده و با اه دل تعریف میکردوقت ناهار بود که رفت و قبول نکرد تو اتاق من ناهار بخوره.خوابش میومد و گریه که کرده بود چشم هاش قرمز بود .عزیزه دوتا چراغ اورده بود و همه جا گرم بود .اونشب خیلی هوا خوب بود و ترجیح دادم کنار پنجره رو باز نگه دارم .ماه وسط اسمون بود و خدمه با درب زدن وارد شدن .یه مجمه شام اورده بودن و همه چیز دورش چیده بودن .اب نارنج کنار گوشت گزاشته بودن و بوشو خوب حس میکردم .قبلا خورده بودم و خیلی طعم خوبی داشت .ولی از اینکه جمشید میخواست بیا استـرس داشتم و دلمم نمیخواست پیشم بیاد .انگار به گردنم چـنگ میزد و میخواست خفـه ام کنه .یه دیس میوه و چای اوردن و رفتن .نیم ساعت میگذشت که بدون اینکه درب رو بزنه وارد اتاقم شد.رختخوابمو اون سمت پهن کرده بودم و میخواستم بخوابم .سلام کردم‌.به سفره نگاهی کرد و همونطور که کتشو از چوب لباسی روی دیوار اویز میکرد گفت سلام‌.به رختخوابم نیم نگاهی انداخت و گفت من نگفتم اینجا میخوایم که جا برام پهن کردی.منم نگاهش نکردم و گفتم برای شما نیست برای خودمه .خیلی جدی گفت یادم نمیاد اجازه داده باشم بتونی بخوابی .بهم برخورد ولی به روش نیاوردم و گفت بیا سر سفره .دور سفره نشست و منم روبروش جای گرقتم .برام غذا کشید و گفت از اتاقت راضی هستی؟!داشت عذاابم میداد با کلمه هایی که به زبون میاورد و گفتم بله از پیش شما موندن که خیلی بهتره .متعجب سرشو بالا گرفت و خیره بهم موند .گوشت تو دهـنشو با لطافت جوید و گفت پس که اینطور .گفتم شاید بخوای برگردی بالا .خیلی جدی گفتم‌ نه نمیخوام برگردم‌.من اونجا جایی ندارم . اینجا چی جایی داری ؟ بله جا دارم‌.دیگه چیزی نگفت و شروع کرد به غذا خوردنش با اشتها میخورد و حتی به خودشم نمگرفت که با من چیکار کرده .لیوان دوغشو سر کشید و گفت: مجمه هارو دیدی ؟‌بهش خیره بودم‌ و گفت اینه و شمعدان خریدم‌.سبد حنا.بعد چهلم اقام‌.نتونستم تحمل کنم و گفتم خواهش میکنم ادامه نده .اشکهام تو سفره میریخت و گفت چرا برای تو چه فرقی داره.نتونستم‌ صحبت کنم و فقط نگاهش میکردم .نگاهشو ازم‌ دزدید و گفت شام خوبی بود چرا تو چیزی نخوردی ؟‌اون غذا برای من زهرمار بود و هر لقمه اش گلومو میدرید و پایین میرفت .با تکه چوبی لای دندونشو تمیز کرد و گفت حسابی امروز غذا خوردم .همونجا دراز کشید و دستهاشو زیر سرش قلاب کرد و گفت تو غذاتو بخور .سفره رو جمع کردم و پشت درب گزاشتم تا بیان ببرن .برگشتم‌ داخل و میخواستم‌ براش میوه ببرم که گفت نمیتونم‌ بخوزم فقط چراغ رو خاموش کن .تو جا خشکم‌ زد و گفتم مگه اینجا میخوابید.دستشو تکون داد و گفت اره همینجا میخوابم‌.ته دلم شاد شد و گفتم میخواد ازم دلبری کنه میخواد منو به وجد بیاره .ولی هنوز براش پتو نیاورده بودم که صدای خر و پفش بلند شد ‌.خوابش برده بود وچقدر خسته بود .کنارش نشستم و اروم دراز کش شدم.همونطور که نگاهش میکردم دستمو جلو بردم و صورتشو لمس کردم‌.بین ریش هاش دونه برنج بود و با خنده بیرون کشیدمش .دستمو کنار صورتش گزاشتم و خوابیدم‌.اونشب مثل رویا بود و بیدار که شدم خبری از جمشید نبود .من مونده بودم و روزهایی که مثل کابوس بود .برای عروس جدید همه چیز میخریدن و میاوردن ...اتاق جمشید رو زرق و برق میزدن و داشتن بر دل من خنجر فرو میکردن .چه روزهایی رو گذرونده بودم و هر روزش عذاب بود.جمشید رو نمیدیدم و ترجیح میدادم تو اتاقم بمونم .هفته های قشنگ بهار با غم اندوه من تمام میشد و نمیتونستم گله ای کنم‌.سنگ صبورم خانم بزرگ بود.عمه به اندازه کافی گرفتار علی بود و فرصت نمیکرد حتی پیش ما بیاد .دلتنگ‌ خانواده ام بودم و بیشتر از همه دلتنگ خود جمشید .اون اتاق شده بود سنگ صبورم و یه دنیا گریه و بغض داشتم .خیاط میومد و هر روز برای عروس جدید لباس میاورد .چهل روز گذشت و بالاخره رسید اون روزها .مهمون دعوت میکردن و قرار بود شام و ناهار مفصلی بدن برای خیرات ارباب . ادامه دارد.... @aghmiun