eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
986.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا دراین دریای پرتلاطم روزگار بـا نگـاه مـهربانـت ♡💫 دلگرم مان کن به فردایی بهتر شبتون پر از آرامـش💫 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهی با خودت باش.... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.2M
✅صبح یعنی که خدا فرصت آغازت داد بال و پر داد تو را، رخصت پروازت داد صبح یعنی که خدا فال قشنگی به شما از غزل‌های خوشِ ‌‌خواجهٔ شیرازت داد ســــــــلام صبحتون بخیر و آرام🍃🌺 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر4_5782816105605105772.mp3
زمان: حجم: 2.2M
🔸رازی که استادِ حضرت حافظ به او آموخت! 🔸رمزِ سعادت یکی از بزرگترین اساتید مثبت‌اندیشی دنیا! و یکی از مهم‌ترین قوانینِ کائناتی! ✅ در ۵۹ثانیه! @Aghmiun
97.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘عرض سلام و وقت بخیر. بخش اول ازفیلمی تقدیم میگردد(مربوط به عزاداریهای محرم) که دریادداشتهای خودم سال 1377برروی آن درج شده است. زحمت اصلی این یادگار گرانبهاراعکاسی افشین (برادران حسین زاده) کشیده اند وبنده فقط کارجانمایی آنرادرکانالمون به عهده داشته ام. ارادتمند، محمدفرازی بتدریج بخشهای دیگر بارگذاری خواهد شد. بخش اول @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتم حالا چطور خبر مرگ ننه رو باید به خونه آقام میبردیم؟!
ازش تشکر کردم و عزیزه میخواست از در بره بیرون که برگشت سمت من و جمشید و باخجالت گفت خانم گوش شیطون کر فکر کنم حامله ای.این حرفو زد وبه سرعت از اتاق رفت بیرون.با این حرفش منو جمشید بهت زده بهم نگاه کردیم و نگاهمون به هم گره خورد.زیرلـب گفتم:یعنی ممکنه؟جمشید موهایی که روی صورتم افتاده بود رو برد پشت گوشم و گفت:ممکنه و لبخند مهربونی بهم زد.با لبخندی تلخ‌جوابشو دادم و زانو هامو تو بغل گرفتم.نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته و چی در انتظارمه.حالا که ننه مرده بود و توی این حالت روحی چطور میشد که حامله باشم؟اصلا اگه حامله باشم و دوباره بخاطر این فشارها بچه ام سقط بشه چی؟استرس عجیبی وجودم رو گرفته بود.سرگیجه و حالت تهوع همش باهام بود و هرلحظه بدتر میشد.اونقدر زیاد بود که نمیتونستم برم پیش بقیه و توی مراسم ننه شرکت کنم.بخاطر من و عمه،مراسم ننه توی عمارت برگزار شد و خانوادم هم به اینجا اومده بودن.فقط صدای گریه هاشون رو میشنیدم و توی خلوت اتاق بی صدا اشک میریختم.نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.حرفِ عزیزه منو به فکر برده بود.نمیدونستم چقدر ممکنه درست باشه،اصلا شاید همه ی اینا فقط بخاطر فشاریه که بهم اومده و حاملگیم فقط یه توهمه.مگه هرکی که سرگیجه داشته باشه و بالا بیاره حاملست؟نمیخواستم به خودم امید الکی بدم و بعدازاینکه همه ی امیدم نقش برآب شد حالم داغون تر بشه‌.هنوز باید منتظر عادتم میموندم و فقط با عقب افتادن اون میتونستم مطمئن بشم که حامله ام یانه.با حرف عزیزه جمشید هم امیدوار شده بود.اما کاش عزیزه این حرفو نمیزد.روزهای نبودِ ننه میگذشت و هرروز تحمل غمش برام سخت ترمیشد.همونطور که ننه بهم گفت حرفامو به خدا میزدم و همین خیلی آرومم میکرد.حالت تهوع و سرگیجه ام تمومی نداشت و هرروز بدتر میشدم.اون روزا حرف از واگذاری اربابی به جمال همه جا پرشده بودهمه ی زمزمه ها و حرف ها درباره ی همین موضوع بود.اینکه جمال میتونه مثل جمشید از پس همه چیز بربیاد یانه؟خانم بزرگ مخالف این کار بود و بهترین راهو ازدواج دوباره ی جمشید میدونست و جمشید هم زیر بار حرف زور نمیرفت.حاضر بود اربابی رو به جمال واگذار کنه اما با زن دیگه ای ازدواج نکنه.ازاین بابت خوشحال بودم و به جمشید افتخار میکردم.همه چیز توی عمارت داشت تغییر میکرد و این تغییر برای هیچکس قابل درک نبود.توی اتاق نشسته بودم و بخاطر حالت تهوعی که داشتم عزیزه برام کمی گلاب آورده بود تا بو کنم.میگفت بو کردن گلاب حالت تهوع رو کم میکنه.راست هم میگفت با بو کردنش حالم خیلی بهتر میشد.از پشت در صدای جمشید و جمال رو میشنیدم که باهم حرف میزدن.جمال با اصرار سعی داشت چیزی رو به جمشید بفهمونه.من برای اینکار ساخته نشدم خان داداش،مثل تو بزرگ نشدم.کسی از من حساب نمیبره.نمیتونم این مسئولیت بزرگو قبول کنم.همون که گفتم جمال.بهتره یاد بگیری.کار سختی نیست،خودم کنارتم و همه چیزوبهت میگم.راه و چاهو نشونت میدم.جای نگرانی نیست.جمال صداشو کمی برد بالا و گفت هیچوقت رو حرفت نه نیاوردم خان داداش،اما اینبارو شرمندتم.من مثل تو برای ریاست و اربابی بارنیومدم.هر بلایی میخوای سرم بیاری،بیاراما نمیتونی مجبورم کنی که این مسئولیتو قبول کنم.حرف اول و آخرم همینه.با گفتن حرف صدای پایی اومد که اونجا رو ترک کرد.جمال بود که حرفشو زد و منتظر جواب جمشید نموند.جمشید حالش گرفته بود.فهمیدم به خاطر حرفای جمال که به هم ریخته.کلافه بود و ذهنش درگیر بودکنارش نشستم و گفتم حرفاتونو ناخواسته شنیدم جمشید.حالا میخوای چیکار کنی؟جمشید دستی به موهاش کشید وگفت مگه دست خودشه؟مجبورش میکنم که بلاخره قبول کنه.موهاشو نوازش کردم و‌گفتم:این کاری نیست که بتونی مجبورش کنی جمشیدجان،اگر جمال نخواد نمیشه کاری کرد. *** از آخرین ماهیانه ام خیلی وقت بودگذشته بود و منتظر دیدن خون بودم اما خبری نشد.حالت تهوع های صبح گاهی امونم رو بریده بود.اما انگار اون چیزی که توی ذهنم بودو نمیتونستم باورکنم و به زبون بیارم.با درد های شدیدی که زیردلم پیچید از خواب بیدارشدم هنوز آفتاب نزده بود و جمشید کنارم خوابیده بود.هرچقدر سعی کردم آروم باشم نتونستم و جمشید با صدای آه و ناله من چشماشو باز کرد.سرشو از روی بالشت بلند کرد وگفت:چی شده دیبا؟پاهامو توی شکمم جمع کرده بودم و از درد به خودم می پیچیدم با ناله گفتم:فکر کنم موعد عادتمه.دارم از درد میمیرم جمشید یه کاری بکن جمشید دستپاچه بلند شد و ملافه ای از توی کمد برداشت و روی چراغ نفتی گرمش کرد و پیچید دور دلم.گرما کمی آرومم میکرد اما به محض سرد شدن ملافه دردم بیشتر میشددنمیدونستم چطوری خودمو آروم کنم چنددقیقه ای توی اتاق راه رفتم و دلمو چسبیده بودم. ادامه دارد.... @Aghmiun
92.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘عرض سلام و وقت بخیر. بخش دوم ازفیلمی تقدیم میگردد(مربوط به عزاداریهای محرم) که دریادداشتهای خودم سال 1377برروی آن درج شده است. زحمت اصلی این یادگار گرانبهاراعکاسی افشین (برادران حسین زاده) کشیده اند وبنده فقط کارجانمایی آنرادرکانالمون به عهده داشته ام. ارادتمند، محمدفرازی بتدریج بخشهای دیگر بارگذاری خواهد شد. بخش دوم. @Aghmiun