🔘پیرایش اولدوز.
به مدیریت جوان خوش اخلاق وزحمتکش جناب آقای افشار جباری در خدمت آغمیونیهای عزیز.
@Aghmiun
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتوچهارم جمشید هم طبق قولی که بهم داد بود یه معلم گرفت ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتوپنجم
نون محلی خشک شده هم توی سینی بود که حسابی با آبدوغ خیار میچسبیداون غذا توی شب های تابستان یکی از بهترین غذا ها بود و جمشید هم خیلی دوست داشت نون خشک رو توی آبدوغ خیار ریز کرد و گفت:بفرمایین جلو خانم بدون معطلی نزدیک سینی شدم و شروع به خوردن کردم.از بچگی عاشق این غذا بودم.ازش تشکر کردم.چندوقتی بود که نفس تنگی گرفته بودم.تا کمی راه میرفتم یا از چنتا پله میرفتم بالا به نفس نفس زدن می افتادم.نفسم کمی جااومد و از جمال پرسیدم خانم بزرگ بیدارشدن؟جمال سری تکون داد و گفت:اره زنداداش دارن صبحانه میخورن.درزدم و بااجازه ی خانم بزرگ وارد اتاق شدم خانم بزرگ تنها روی زیرانداز کنار اتاق نشسته بودم و سفره صبحانه جلوش پهن بودمنو که دید چای رو ریخت توی استکان و گفت:بیا دیبا،خوش موقع رسیدی دخترم.منو از تنهایی صبحانه خوردن درآوردی.جمال که انقدر عجله داشت یه چایی خورد و رفت.به سفره نگاه کردم بوی روغن زرد محلی به دماغم خورد و کمی حالمو بد کردکمی سبزی لای نون گذاشتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم.خانم بزرگ پرسید:قابله قرار بود امروز بیاد تورو ببینه.اومد؟لقمه ام رو قورت دادم و گفتم:بله اومدمنتظر بود ادامه حرفم رو بزنم اما دلم نمیخواستم نگرانش کنم و سعی کردم طبیعی رفتارکنم و ادامه دادم:گفت بچه کمی درشته و باید بیشتر مواظب خودم و بچه باشم.خانم بزرگ لبخند پهنی روی لبش نشست و گفت خداروشکر بچه درشته،پس حتما پسره.به دلم افتاده بود که جمشیدم پسر دار میشه.زایمانت یکم سختتره اما رو سفیدمون میکنی دخترم.لبخند تلخی روی لبام نشست و بعداز صبحانه خانم بزرگ لباس هایی که برای بجه گرفته بودو نشونم داد و گفت:اینارو برای نوه ام گرفتم.خیلی وقته منتظر چنین روزی بودم تا برای پسر جمشیدم لباس بخرم و ببافم.لباسهای قشنگ و گرون قیمتی بودن ازش تشکر کردم با شوق و ذوق لباس هارو دوباره تا کرد و گذاشت توی صندوقچه کنار اتاقش و گفت:وقتی به دنیااومد میخوام اینارو خودم تنش کنم.تا نزدیک ظهر توی اتاق خانم بزرگ موندم اما درد بدی توی کمرم پیچیده بود و ترجیح دادم برم توی اتاقم تااستراحت کنم و از عزیزه هم خواستم ناهاروبیاره توی اتاقم.به عزیزه گفته بودم که فعلا از حرفای قابله به کسی حرفی نزنه.عزیزه خیلی مورد اعتماد بود و خیالم ازش راحت بود.درازکشیدم تا درد بدی که توی کمرم میپیچید کمی اروم بشه.نفهمیدم کی چشمام سنگین شدوخوابم برد.باصدای اذان چشمامو باز کردم هوا داشت تاریک میشد و اتاق هم تاریک بود به سختی از جام بلند شدم وچراغ اتاقو روشن کردم.باروشن شدن چراغ عزیزه متوجه شد بیدار شدم و به دراتاق زد.از پشت در گفت:بیدار شدین خانم؟ناهارتون رو نخوردین میخواین چیزی براتون بیارم تابخورین؟ازش خواستم بیاد داخل.چیزی نمیخورم عزیزه،دستت درد نکنه میلی به غذا ندارم.جمشیدخان هنوز برنگشته؟عزیزه جواب داد:نه خانم.هنوز نیومدن آهی کشیدم وبهش گفتم میتونه بره.چشمام از خواب زیاد پف کرده بود.با پشت دست چشمامو مالیدم و زیرلب گفتم:امشب که به جمشید بیشتر از هرشبی نیاز دارم اینقدر دیر کرده.هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق باز شد و جمشید وارد شد.حسابی از دیدنش خوشحال شدم.ناخوداگاه گریه ام گرفته بود.منو از خودش جدا کرد و با تعجب نگام کرد.نگرانی رو میتونستم توی چشماش ببینم دستاشو گذاشت روی بازوهامو گفت:چیزی شده دیبا؟چرا اینقدر بی قراری؟لبامو برچیدم و اون گریه های لعنتی دوباره سرازیر شد.دستمو گرفت و منو برد به سمت زیراندازی که کنار اتاق پهن شده بود،با نشستن من روبروم نشست و گفت:حرف بزن دیبا،حرف بزن.با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم:قابله امروز حرفای خوبی نزد جمشید،گفت وضعیت منو بچه خطرناکه.بچه خیلی درشته و ممکنه زودتر به دنیا بیاد.ازصبح دارم از دلشوره و نگرانی میمیرم.جمشید زل زده بود بهم و حرفامو گوش میداد.گریه ی آرومم تبدیل به هق هق شد و جمشید مات و مبهوت بهم خیره شده بود.انگار نمیخواست باور کنه که خطر منو بچه اش رو تهدید میکنه.زیرلـب گفت:خب بیشتر ازت مراقبت میکنیم دیبا،این که نگرانی نداره.تازه اگر زودترم به دنیا بیاد که اتفاقی نمی افته،مگه آذر هفت ماهه به دنیا نیومد؟میبینی که چقدر سالم و باهوشه؟بامظلومیت نگاهش کردم و گفتم:قابله میگفت بچه درشته و زایمان سختی خواهم داشت.من میترسم جمشیدمیترسم.جمشید خودشو بهم نزدیک کرد گفت من کنارتم دیبا.هرکاری لازم باشه میکنم تا تو و بچه سلامت باشین و اذیت نشین.باشنیدن حرفهای جمشید دلم آروم گرفت.وقتی میگفت کنارتم دلم قرص میشد و از هیچچیز نمیترسیدم حرفای جمشید بهم قدرتی میداد که هیچکسی نمیتونست اون قدرتو بهم بده جز خودش. جمشید دستی به موهام کشید و گفت:میخواستم فرداشب شهر بمونم تا کارامو انجام بدم،اما هرطور شده برمیگردم.
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتوپنجم نون محلی خشک شده هم توی سینی بود که حسابی با آبد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتوششم
حتی اگه دیروقت بشه میام پیشت تاتنها نمونی.توچشماش نگاه کردم.نگاهش حس امنیت و اطمینان بهم میداد.فردا برات یه تحت از شهر میگیرم تا راحت تر باشی.خوابیدن و بلند شدن رو تحت خیلی راحتتره.یه خوبشو برات میگیرم و فرداشب موقع برگشت یه ماشین کرایه میکنم و میارمش زیرلب گفتم:ممنونم جمشید.نگاهم کرد.نگاهش دیوونه ام میکردانگار چشماش قشنگتر از همیشه بود.یکی از بهترین شب هارو داشتم کنارش تجربه میکردم دلم نمیخواست اون لحظات تموم بشه توی اون لحظه ها همه چیز از یادم رفته بودغمی که چندساعت پیش توی دلم بود حرف های قابله همه از ذهنم پاک شده بودحتی گاهی یادم میرفت که حامله ام و اما جمشید مراقبم بود و بهم یادآوری میکردصبح با صدای جمشید چشمامو باز کردم.دیبا من دارم میرم،شب دیرتر برمیگردم.مواظب خودت باش.باصدای خواب آلودم گفتم:تو هم مواظب خودت باش جمشید.شب نمیخوابم تا تو برگردی همونطور که میرفت سمت در گفت:ممکنه نصف شب برگردم توبخواب،برای خودت و بچه خوب نیست بیدار بمونی ساکشو برداشت و رفت بیرون با رفتن جمشید کمی تو جام این پهلو و اون پهلو شدم تا شاید خوابم ببره اما خوابم پریده بود و خواب به چشمم نمیومدبا یاداوری دیشب توی دلم قند اب میشدهرلحظه اش میومد جلوی چشمم و لبخند روی لبهام مینشست کمی زیردلم در...د میکرد عزیزه روصدا زدم تا چای و صبحانه برام بیاره عزیزه با سینی صبحانه وارد اتاق شد و گفت:خانم خیاط لباستون رو اورده باخوشحالی گفتم:بهش بگو بیاد داخل.اکرم خانم با بقچه ای پراز لباس وارد اتاق شد و بقچه رو باز کردوگفت:بفرمایین خانم لباسهاتون امادست.یکی یکی لباسارو باز میکردم و از قشنگیشون سرخوش میشدم لباسی یاسی رنگ که خودم پارچه اش رو بهش داده بودم چشمم رو گرفت.بازش کردم و گرفتم جلوی صورتم.محشر بوداز اکرم تشکر کردم و پولی که از جمشید گرفته بودمو بهش دادم.اکرم از اتاق رفت بیرون و من بعداز خوردن صبحانه، مشغول برانداز لباس هاشدم.لباس یاسی رنگ رو تنم کرد و از زیباییش به وجد اومدم.توی تنم خیلی راحت بود و به صورتم خیلی میومد.بقیه لباسهارو هم تنم کردم.همشون خوب بودن اما دلم بیشتر ازهمه به همون پیراهن یاسی رنگ چسبیده بود.تصمیم گرفتم شب قبل از اومدن جمشید اون پیراهنو بپوشم و به خودم برسم.از صبح که بیدارشدم با وجود حال خوبم دلشوره ی عجیبی داشتم.دلم میجوشید و بی قرار بود.حالت تهوع کمی داشتم اما حس میکردم قلبم بی تابه.پنجره رو باز کردم تا هوای اتاق تازه بشه.هوای خنک صبحگاهی توی صورتم خورد و چنتا نفس عمیق کشیدم تا شاید حالم کمی بهتر بشه.بعداز شام،پیراهن یاسی رنگ رو تنم کردم و موهامو مرتب کردم.به عشق جمشید بود که تاالان کوتاهشون نکرده بودم.به چشمام سرمه کشیدم ولبه پنجره نشستم.به بیرون نگاه کردم خبری از جمشید نبودگفته بود که شاید نیمه های شب برگرده اما دلم میخواست بیدار بمونم تا بیاد و منو توی این لباس ببینه.تکونهای بچه رو حس میکردم.دستموگذاشتم روی شـ.ــکمم وزیرلب گفتم:توهم دلت برای بابا تنگ شده؟ازاین حرف خودم خنده ام گرفت.پرده رو انداختم و رفتم سمت زیرانداز کنار اتاق دستمو به دیوار دادم و به سختی نشستم باخودم گفتم خداروشکر دیگه راحت میشم امشب که جمشید تحتو بیاره دیگه نشستن و بلندشدن برام راحت تر میشه.کش و قوسی به بدنم دادم و به پشتی تکیه دادم چشمام پرازخواب بود اما سعی میکردم باز نگهشون دارم نمیخواستم بخوابم.سرمو به بافتنی گرم کردم و مشغول کامل کردن کلاهی شدم که داشتم برای بجه میبافتم.ساعت از نیمه شب گذشته بود و به سختی میتونستم خودمو بیدار نگه دارم.کمرم بخاطر نشستن طولانی مدت خیلی درد گرفته بوددرازکشیدم تا درد کمرم کمی آروم بشه که صدای صحبت کردن چندنفرو توی حیاط شنیدم صدای مرد به گوشم میخورد،حدس زدم جمشید باشه چنددقیقه ای گذشت اما کسی وارد اتاق نشدبه سختی از جام بلندشدم و رفتم جلوی پنجره.پرده رو کنار زدم و توی تاریکی جمال و قدیر شوهر نسرین رو دیدم که دارن باهم حرف میزنن.هردوشون نگران به نظر میرسیدن.قدیرخان این موقع شب اینجا چیکارمیکرد؟نکنه برای نسرین یا آذر اتفاقی افتاده باشه؟نمی فهمیدم چی میگن اما جمالو دیدم که سرشو به دوطرف تکون میدادبعداز چنددقیقه هردوشون از درعمارت رفتن بیرون دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود.استرس وجودمو گرفته بودچه اتفاقی افتاده که جمال و قدیر اینطور حیرون از در عمارت زدن بیرون؟انگار بچه هم متوجه حال بد من شده بودتکون های شدیدی میخورد و محکم به دلم میکوبید.چشمم به در عمارت خیره بود تا جمشید بیاد داخل اما خبری نشد.نمیدونم چندساعت گذشته بود اما نگرانیم بیشتر شده بود و بی اختیار و بدون اینکه بدونم چه خبره اشکام سرازیر شدن.بی قرار بودم و بچه هم بدتر ازمن توی شکمم بی قراری میکردزیردلم درد گرفته بود
ادامه دارد..
@Aghmiun
برای علی اکبر(ع)، اولین شهیدکربلاازطایفه بنی هاشم.
🌷در میان،ملتزمان رکاب حضرت امام حسین سلام الله، شخصیتی گیرا و خاص وجود دارد که چونان خورشیدی بر تارک تاریخ، طنازی می کند. شخصیتی که، آنچنان که بایسته است شناسانده نشده است و آنچنان که شایسته است مورد مدح قرار نگرفته
منظور حقیر، جناب علی بن الحسین (حضرت علی اکبر)، است. ایشان بزرگترین فرزند حضرت ابی عبدالله است و با کنیه ابالحسن شناخته می گردند . عمر شریف ایشان در هنگام شهادت در کربلا (به زعم و تحقیق )، حول و حوش سی سال، بوده است.
کمتر کسی در عرب(یا به ضرس قاطع)، هیچ کس در عرب، به مانند ایشان، مورد احترام دوست و دشمن نبوده است.
وضعیت تربیتی خاص ایشان در لفافه ی وجاهت و شجاعت و کرامت و درایت و سخاوت و صفات مجللی از این دست، علی اکبر را در نوجوانی، به صورت اسوه ای تام برای همسالان و اطرافیانش به نمایش درآورده بود. شخصیتی متین و با وقار که احترام و تعظیم صحابه رسول الله را نسبت به وجود خویش برانگیخته بود. تمامی بزرگان آرزوی هم نشینی و تمامی شریف زادگان رویای همسری اورا داشتند.
روزی معاویه بن ابی سفیان در مجلسی از اطرافیانش پرسید:( شایسته ترین شخصیت برای خلافت بر مسلمین کیست؟ حضار در پاسخ به این سوال، خود معاویه را نام برده و او را لایق ترین مردم به جهت تصدی این امر دانستند. ) معاویه پس از استماع سخنان ایشان گفتند : سزاوارترین مردم برای خلافت بر مسلمین، علی بن الحسین است. او شجاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و وجاهت بنی ثقیف را دارد، در میان عرب، هیج کس به مانند او شایسته ی حکومت بر عرب نیست...
🔘ارادتمندمحمدفرازی.
@aghmiun
برادر محمدحسین پویانفرnore-chashme-sarallah.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
🔘ای نور چشم ثارالله، سلام الله
@Aghmiun