65f19a86b209e0f05eb8f7ec_-8376415778356742784-mc.mp3
زمان:
حجم:
6M
قمر لیلا ..
══════════❃✤✤✤❃
عصرانه 🌇....
@Aghmiun
باعرض سلام وادب وآرزوی قبولی عبادات و اطاعات عزیزانم در اقصی نقاط دنیا وایران وعلی الخصوص اهالی ادیب و فرهیخته روستای عزیزم و وطنم آغمیون .
امشب دلم خیلی گرفته
امشب دلم هوای مسجد جامعه را کرده که حاج ذکرعلی دعاهای شبهای قدر را میخواند و درمسجد بازمیشد مرحوم حاج ربعلی بافانوس آبی رنگش وارد میشد وپشت سرایشان آیت الله ذبیحی که کرک حاج ربعلی را سرش کشیده بود وارد میشدند .
یک عمر مرحوم حاج ربعلی فانوس دار حاج آقا ذبیحی بود .
دلم برای اون فضای معنوی مسجد تنگ شده . امشب چشمهامو بستم وبه فیلم شب قدر مسجدمون نگاه میکردم .
پای منبر من نشسته ام وحاج اقا ابوی ، حاج عیوض ، کربلائی محمود ، حاج یونس ، حاج حسن ، حاج حسینقلی ، حاج ذکرعلی زمردی ، حاج قربان ، برادران نجفیان ، برادران کریمی ، وبقیه مردم اسمعلی و نیازلو در پشت سر مسن ها . مثل کندوی زنبور عسل مردها و جوانان یکی قران ودیگری دعا و یکی اذکار این شب که استغفار و لعن بر ابن ملجم را زمزمه میکنند . تا منبر تموم بشه و مردم چند رکعت نماز بخونن و وقت جوشن کبیر بیاد که صدای ایت الله هنوز در گوشم صدا میکند. .
او کشی لره نه گلدی
اومسجده ، اومجلسه نه گلدی
یوز قل هوالله ، مین قل هوالله گنه قلللار
سووا باخان حمدی ، مین قل هوالله قلاردی
من اوزوم یوزقل هوالله قلاردیم
بیرگجه مین قل هوالله دا قلدیم
اودینیمیزه ، ایمانیمیزه نه گلدی
بعد از اتمام جوشن کبیر میرفتیم سحری و برمیگشتیم برای یک یا الله
دراین مراسم با ذکر اسامی مبارک امام حسین و فاطمه و موسی ابن جعفر وامام رضا سلام اله علیهم اجمعین ، حاج ذکرعلی و محمد نجفیان و شهباز و محمد انصاری نوحه و روضه میخوندن که بقول شهریار ،، داغلار داشلاردا آغلاردی. ،،،،
امشب یکی از اون شبهاست
بیائیم همدیگه رو حلال کنیم و همدیگه رو دعا کنیم ، استغفار یکی از بالاترین اعماله و کسب علم دراین شب افضل عبادات هست. .
ازگذران ثانیه ها استفاده کنیم وبخشیده نشده به خانه هامون نرویم. .
بخدا ، خدا میبخشد. ، حق الناس را ادا کنیم وحلالیت بگیریم تمومه. ، انفاق ، انفاق ، انفاق دراین شبها یادمون نره .
آغمیونیهای عزیز ، همکلاسی ها ، همبازیهای دوران کودکی ، بزرگان ، جوانان ،، التماس دعای عاجزانه دارم. ،،،
برات بی سرای - پورامجد
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد
تا یادی شود از خاطرات و آدم هاییکه در مسجد جامع حضور پیدا میکردند ولی الان دنیای شان عوض شده و اثری از آنها نیست ....
@aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❥❥❥◈┅═✶∞✶═┅┅┅──
🖤اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله الْحُسَيْنِ(ع)
🤍هر که روزش با سلامی برحسین آغاز شد
🖤حق بگوید خوش بحالش ، بیمه زهرا شد
🤍شروع روزتون پر برکت
🖤و لحظه هاتون لبریز
🤍ازعشق به آقا امام حسین (ع)
@Aghmiun
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یاِ اَبَالْفَضْلِ الْعَبّاس
▪ ایمان و وفا
▪سایهی بالای تو بود
▪ایثار علی (ع)
▪نقش به سیمای تو بود
▪گر لب نزدی
▪به آب دریا ، عباس
▪دریای ادب
▪میان لبهای تو بود
▪️فـرا رسیـدن
تاسوعای حـسینی تسلیت بـاد.
@Aghmiun
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘لحظه ای که همیشه توی ذهنته....
@Aghmiun
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سلطانی به نام علی دایی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتونهم با عصبانیت گفتم؛اون شوهرمه میفهمی؟ چی رو دارین از
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_هفتاد
به عمارت رسیدیم عمارت پراز مهمان بود که از شهرو روستاهای اطراف برای مراسم جمشید اومده بودن.مجبور بودم به احترام مهمان ها توی جمع بمونم.دلم میخواست تنها باشم و توی تنهایی برای جمشیدم سوگواری کنم اما چاره ای نداشتم.باید توی مراسم شوهرم شرکت میکردم توی اتاق مهمان که سرتاسر ادم نشسته بود کنارخانم بزرگ و خواهرای جمشید نشستم چادر سیاهی که عمه بهم دادو سرم انداختم و چادرو کمی روی صورتم کشیدم تا اشک بریزم هیچکس دردمو نمیفهمید همه ی این ادما تاچندساعت دیگه میرفتن.من میموندم و آینده ای که ازش میترسیدم چطور میتونستم آینده رو بدون جمشید تصور کنم خدای من،خدای من چطور قلب تیکه پاره ام رو تسکین بدم؟من کمرم شکسته چطور دوباره سرپا بشم؟زیر چادر با خودم حرف میزدم و بی صدا اشک میریختم.خانم بزرگ گاهی بی صدا اشک میریخت گاهی به سروصورتش میزد روزها میگذشت روزهایی که توی عمارت مراسم های متعددی برای جمشید برگزار میشدمردم برای عزای جمشید به عمارت میومدن و عمارت پرمیشد از گریه و ناله منم مجبور بودم توی این مراسمات شرکت کنم.اما خسته بودم از شلوغی دلم کنج خلوتی میخواست تا بشینم و زجه بزنم.مثل دیوونه هاشده بودم گاهی ساعت ها به نقطه ای خیره میشدم و اشک میریختم.گاهی بلندبلند با جمشید خیالی حرف میزدم گاهی ساعت ها جلوی پنجره منتظر جمشید مینشستم تا برگرده و باهم ناهار بخوریم رفتن جمشیدو باور نمیکردم همه ی وجودم مرگشو انکار میکرد دلم میخواست همه ی اونایی رو که برای عزای جمشید به عمارت میانو ازاونجا بیرون کنم.بیرونشون کنم و سرشون داد بزنم:چرا اینجا جمع شدین؟جمشید من هنوز زندست.خانوادم تنهام نمیذاشتن عزیز پیشم مونده بود مریم و رعنا هم بیشتر وقتا پیشم بودن.بچه توی شکمم روز به روز بزرگتر میشد و دلتنگی من هم بیشتر میشد یک هفته ای از مرگ جمشید میگذشت و عمارت کمی خلوت تر شده بودنگران بچه ای که معلوم نبود بااین اتفاقات و اوضاع و احوال من سالم به دنیا میاد یانه باگذشت این چندروز حرفهایی به گوشم میرسید که بیشتر حالمو بدمیکرد بارفتن جمشید باید برای عمارت ارباب جدیدی تعیین میشد و اون کسی نبود جز جمال..جمال از اربابی و ریاست متنفر بود اما چاره ای نداشت جزاینکه انگشتراربابی رو دستش کنه.قبول کردن اربابی جمال برای همه سخت بود کسی فکرشو نمیکرد یه روزه ورق برگرده و همه چیز عوض بشه ازهمه سخت تر برای من بود.دیدن کسی جز جمشید درمقام اربابی آزارم میداد.به پشتی تکیه داده بودم ودستمو گذاشته بودم روی شکمم بچه تکون میخورد و حسش میکردم عزیز عینکشو روی صورتش جابجا کرد و گفت:امروز انگشتر اربابی رو میندازن دست جمال خان.با شنیدن این حرف بغض سنگینی توی گلوم نشست.اونقدر سنگین که حتی نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود.عزیزه در زد و وارد اتاق شد و گفت:دیبا خانم،خانم بزرگ فرمودن برای مراسم انگشتر ارباب تا یک ساعت دیگه برین توی اتاق مهمان.دلم نمیخواست بااون صحنه ها روبرو بشم اما چاره ای نداشتم بلندشدم خودمو تو آینه نگاه کردم.چشمام پف داشت و زیرشون کبود شده بود صورتم کمی لاغرتر شده بود این چندروز زیاد چیزی نخورده بودم و هرچی بقیه اصرار میکردن بخاطر بچه غذا بخورم اما هیچی از گلوم پایین نمیرفت.دستی به موهام کشیدم و چونه ام لرزید و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید.دلم برای دستای جمشید تنگ شده بود،دستاهایی که موهامو نوازش میکردن ازم خواسته بود موهامو کوتاه نکنم اما حالا در نبودش این موهارو میخواستم چیکار؟به اطراف نگاه کردم در کمدو باز کردم تا قیچی رو بردارم چشمم به لباس های جمشید افتاد بوی تنش هنوز روی لباساش بود لحظه ای حس کردم کنارمه.پیراهنشو توی بغلم گرفتم و بو کشیدم.بغضم ترکید و همونطور که پیراهنشو توی بغلم گرفته بودم اشک میریختم عزیز اومد سمتم.پا به پای من اشک میریخت و میخواست پیراهنو به زور از دستم بگیره پیراهنو کشیدو گفت:چرااینقدر خودتو اذیت میکنی دیبا؟بااین کارا دیوونه میشی دخترم بزار وسایل جمشیدو جمع کنم و از اتاق ببرم بیرون محکم دست عزیزو پس زدم و صدامو بردم بالا و گفتم کسی حق نداره به وسایل جمشید دست بزنه قیچی رو از توی کمد برداشتم و رفتم سمت آینه عزیز که انگار ترسیده بود گفت میخوای چیکار کنی دیبا؟همونطور که موهامو صاف میکردم گفتم:میخوام موهامو کوتاه کنم.نگهداری ازشون برام سخته.باگفتن این حرف،یاد روزی افتادم که جمشید ازم خواست موهامو کوتاه نکنم.اشک چشموو پاک کردم و قیچی رو گرفتم جلوی موهام.عزیز بدون معطلی اومد سمتم و گفت:تو که نمیتونی،بده به من قیچی رو از دستم کشیدو موهامو شونه زدبا حرکت قیچی روی موهام و با موهایی که روی زمین میریخت اشکام بی اختیار روی صورتم میریخت و قلبم تیر میکشیدکاش یکبار دیگه صدای جمشید توی گوشم میپیچید
ادامه دارد..
@Aghmiun
@Ostad_Shojaeکارگاه عزت نفس 01.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
#کارگاه_عزت_نفس
قسمت اول
از فرش تا عرش...
راه آسانی نیست!
اولین لازمه ی کسب محبوبیت و عزّت،
🤔تفــکرِ صحیح است.
قبل از هر چیز فکرتُ مهندسی کن!
❖¦ @Aghmiun
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا