با اینکه نیستی؛
نامت باعث اعتبار و سربلندی من است،
هر جا که پا می گذارم از تو میپرسند.
در چهارمین سالگرد حاج حسن محمدباقری با ذکر صلوات و فاتحه ای یادش را گرامی بداریم.
روحت شاد 🖤🌷
📲خانواده
@Aghmiun
با کمال نهایت تاسف توسط حاج سیروس سایری مطلع شدیم جناب آقای بهروز قرایی ساعاتی پیش دار فانی را وداع گفته است .
شنیدن خبر خیلی دردناک و غم انگیز بود .آقا بهروز قرایی این انسان بسیار شریف و نازنین و مهربان پای ثابت در تمام مراسمات مذهبی و مجالس ختم در حسینیه ائمه اطهار ع بودند.
مراسم ها و برنامه تشیع و تدفین متعاقبا اعلام میگردد.
کانال آنا وطن آغمیون این مصیبت بزرگ را خدمت بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار و اعضای هیئت حسینیه ائمه اطهار ع تسلیت عرض میکند .
@Aghmiun
در کمال نهایت تاسف و تاثر عمیق به اطلاع دوستان ، آشنایان، اقوام، همسایگان میرساند مراسم تشیع و تدفین مرحوم کربلای بهروز قرایی فردا پنجشنبه ۱۴۰۳/۷/۱۹ راس ساعت ۱۰/۵ صبح از غسالخانه بهشت زهرا شروع میشود.
مراسم شام غریبان همان روز از ساعت ۲۰ الی ۲۱ در حسینیه ائمه اطهار برگزار میگردد.
مراسم سوم و هفتم روز جمعه ۱۴۰۳/۷/۲۰از ساعت ۱۵ الی ۱۷ در حسینیه ائمه اطهار منعقد میگردد.
@Aghmiun
Ehsan Khajeh AmiriEhsan Khajeh Amiri - Salame Akhar (UpMusic) (1).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🔘سلام آخر
🎙احسان خواجه امیری
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستودو جمعشان جمع بود و بگو و بخندشان به راه ی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوبیستوچهار
جدای از حس غربت و دلتنگی برای خانواده اش ،روزهای خوبی را می گذراندندگاهی که سیاوش زود می امد دست در دست تا پارک نزدیک خانه قدم میزدندگاهی هم در راه به کافی شاپ نزدیک خانه می رفتند و نوشیدنی گرمی میخوردندکلا انگار آمدن و تنها ماندنشان در تهران واقعا داشت به بهتر شدن روابطشان کمک می کردو زندگی روی بهترش را نشان میدادسیاوش خوش خلق تر و مهربان تر حتی شیطان تر از همیشه بودآن روز سحر بی حوصله داشت یکی از مجله ها را ورق میزدکه ناگهان با دیدن عکس روی مجله یاد ترانه و آن تیپ و پوشش زیادی شیکش افتاددر مقایسه با ترانه زیادی ساده بوددو ،سه بار بیشتر ندیده بودش اما بارها و بارها خودش را با او مقایسه کرد بدش نمی آمد کمی بیشتر به سر و وضعش برسد و بیشتر دل سیاوش را به دست بیاورد به قول مادرش عقل مردها در چشمشان است و عقل زنها در گوششان شاید اگر بیشتر به خودش می رسید اوضاع از این هم بهتر میشداما اصلا نمی خواست از ترانه کمک بگیردیکباره فکری در ذهنش جرقه زدزنی که ساکن واحد کناری بوداو هم خیلی آراسته بنظر می رسیدمی توانست از او آدرس یک آرایشگاه مناسب را بگیرد و دستی به سر و رویش بکشداما اول باید به سیاوش زنگ میزدگوشی موبایل را هم میان خریدهایشان همین چند روز پیش برایش خریدشماره اش را گرفت بعد از دو بوق سیاوش جواب داد :سلام سحر خانوم حال شما ؟لبخند روی لبهای سحر نشست وگفت سلام سیاوش جان خسته نباشی سیاوش به صندلی اش تکیه داد و گفت سلامت باشی جانم کاری داشتی.سحر موهایش را دور انگشتش پیچید و همزمان که به رنگ جدیدشان فکر می کرد گفت زنگ زدم بگم اگه اشکالی نداره میخوام یک سر برم آرایشگاه.سیاوش همانطور تکیه داده به پشتی صندلی گفت یعنی میخوای بری خوشگل کنی ؟مگه بلدی ؟نری یک وقت گم بشی
سحر خندیدنه بچه که نیستم زیاد دور نمیشم .تو کی برمی گردی.سیاوش پاسخ داد دقیق نمیدونم..سحر پول توی کارتت داری ؟سحر به سمت اتاق خواب رفت :آره پول دارم.سیاوش باشه پس اگه کاری بود بهم زنگ بزن .فعلا تا خوب همه جا رو یاد نگرفتی زیاد هم دور نشوسحر سر تکان داد باشه حواسم هست.چند لحظه بعد لباس پوشیده و آماده دم در واحد خانوم همسایه ایستاده بود و نمی دانست اینکه میخواهد از او آدرس آرایشگاه را بگیرد درست است یا نه بالاخره بعد از کلی دل دل کردن زنگ را فشردچند دقیقه بعد مردی با پیراهن آستین حلقه ای و شلوارک در را به رویش باز کردسحر از دیدن مرد جوان در ان لباس ها خجالت کشیدسرش را پایین انداخت و گفت سلام .ببخشید من با همسرتون کار دارم هستن مرد که سحر را قبلا ندیده بود و اگر هم دیده بود دقت نکرده بود کمی نگاهش کرد و گفت بله .چند لحظه صبر کنید صداش کنم و از همان دم در صدایش کرد کیمیا جان ...کیمیا بیا دم در باهات کار دارن در آپارتمان را بدون اینکه حتی یک تعارف به سحر بزند به صورت نیمه باز گذاشت و رفت.بلافاصله زن همسایه با یک تاپ دکلته و شرتک دم در حاضر شدسحر در حالی که چشمانش از کاسه بیرون می افتاد شنید که زن گفت سلام جانم عزیزم ؟سحر خیره به موهای خوشرنگ زن و صورت آرایش شده اش گفت سلام ببخشید مزاحمتون شدم .ما تازه اومدیم اینجا .خیلی این اطرافو بلد نیستم خواستم اگه اشکال نداره آدرس یک آرایشگاه ازتون بگیرم زن جوان با خوشرویی گفت میخوای بری آرایشگاه گلم .اتفاقا آرایشگاه به اینجا نزدیکه و شروع کرد به آدرس دادن و در انتهای کلامش مهربانانه پرسید :میخوای بیام برسونمت ؟سحر سر تکان داد :نه ممنون .نزدیکه خودم پیدا می کنم زن جوان لبخند گرمی زد :باشه گلم .برو به سلامت.سحر خداحافظی کرد و در حالی که همه افکارش حول و حوش پوشش و آرایش همسایه میچرخید به سمت آرایشگاه رفت.درست گفته بودآدرس نزدیک و سر راست بود و سحر زود پیدایش کردکمی با منشی سر وقت قبلی نداشتن چانه زد اما بالاخره موفق شد وارد شودروستایشان که فقط یک آرایشگاه ساده داشت و صغری خانوم بیشتر کارها را در اتاق خانه اش که مثلا به آرایشگاه تبدیلش کرده بود انجام میدادآرایشگاه شهر هم که فقط دوبار رفته بود و زمین تا آسمان با اینجا فرق داشت.مکان شیکی بود و تماشایش می توانست انقدر وقتش را بگیرد که اصلا متوجه زمانی که برای منتظر ماندن صرف شده نشود.بالاخره زنی جوان سراغش آمدقبل از هر چیزی موهای شرابی اش توجه سحر را جلب کرداین رنگ مو را اصلا دوست نداشت اما به صورت سبزه زن رو به رویش می آمدزن پرسیدخوب عزیز دلم شما میخواین چیکار کنید ؟سحر تصمیم داشت خودش را به دست آرایشگر بسپرد و گفت راستش میخوام موهامو رنگ کنم .میخوام یک کاری کنم صورتم و موهام یک مقدار تغییر کنه زن آرایشگر با لبخند و مهربانی پرسیدرنگ خاصی میخوای ؟سحر پاسخ داد نه .هر رنگی که شما صلاح بدونید
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستوچهار جدای از حس غربت و دلتنگی برای خانواده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوبیستوپنج
بعد از اینکه شال سحر را برداشت دستی میان موهای بلندش کشیدبا لبخند بزرگی گفت :یک رنگ قشنگ برات میذارم .باید یک کم هم به موهات مدل بدی ،ابروهات هم برات درست می کنم.با لبخندی بر لب گفت یک دختر خوشکل می فرستم بیرون..
....
مازار دم در نمایشگاه اتومبیل متوقف شد و گوشی اش را بیرون آورد و شماره ای را گرفت و روی گوشش گذاشت سلام آقای رنجبر من دم در نمایشگاه هستم .هنوز حرفش قطع نشده بود که کسی چند ضربه به پنجره زدمازار شیشه را پایین داد و آیلار مردی قد بلند و سن بالا با ریش و موهای جو گندمی دید مازار گفت سلام آقای رنجبردر ماشین را باز کرد و پیاده شدبا مردی که آیلار فهمیده بود همان آقای رنجبر است دست دادآقای رنجبر گفت سلام خوش آمدی .هوای داخل گرفته بود اومدم بیرون قدم بزنم .بفرما بریم داخل .خانوم همراهته؟مازار سر تکان داد بله همسرمه.آقای رنجبر گفت به خانومت هم بگو پیاده شه بریم داخل هم یک چای بخوریم هم دو کلمه حرف بزنیم.مازار کمی نگران بود هر چند نمی خواست به روی خودش بیاورد گفت نه ممنون آقای رنجبر گفت تعارف نمی کنم جوون .شاید حرفهامون طول کشید تا کی میخوای بذاری تو ماشین بمونه مازار برای شنیدن حرفهایش عجله داشت پس بیشتر مخالفت نکردهمه با هم وارد نمایشگاه اتومبیلی که آخرین مدل های اتومبیل را داشت وارد شدندآقای رنجبر کنار پسرش رو به روی آیلار و مازار نشسته بودندمرد جوانی داشت لیوان های چای را روی میز می گذاشت مازار منتظر چشم به رنجبر بزرگ دوخته بوددیگر از این بدتر نمی توانست بشود بدترین اتفاق حکم اعدام پرهام بود که تایید شدو رضایتی که هرچه تلاش کردند نتوانستند از خانواده رنجبر بگیرندبالاخره آقای رنجبر لب به سخن گشودنگاهش را مستقیم به چشمان مازار دوخت گفت :تو وکیل خوبی هستی ،آدم خوبی هم هستی ؟تو این چند سال که ما طرف دعوات بودیم هیچ وقت هیچ حرفی یا حرکتی ازت ندیدم که دلخوربشم .همیشه با احترام رفتار کردی و میدونی که خانواده ما هم با
اینکه طرف دعوا بودیم ولی برات احترام قائل هستیم.مازار متواضعانه سر تکان داد و گفت شما به من لطف داریدآقای رنجبر نفس عمیقی کشیددنباله حرفش به ظاهر به حرف قبل بی ربط بود و گفت چند روزه بی قرارم .ولوله افتاده به جونم .طوفان شده تو وجودم .نه میدونم شبم کیه نه روزم .از وقتی حکم اعدام قطعی شده به جای اینکه آروم بشم آشوبم.به آیلار نگاه کرد و گفت چایتو بخور دخترم سرد میشه .آیلار سر تکان داد و گفت چشم ممنون نگاه آیلار رفت سمت قاب عکس روی دیوار که از پسر جوانی بودکنارش یک روبان سیاه کشیده بودند نامش امید بودهم اسم برادر کوچکش که از قضا خیلی هم دوستش داشت.وقتی که مُرد چه بر سرخواهرش آمد را فقط خدا می داندخواهر بزرگتر داشت راستی ؟نکند اسم او را هم خواهرش انتخاب کرده و امید گذاشته ؟یا شاید هم مادرش نامش را امید گذاشته آمده بود امید مادرش باشد لابد اما کمرش شکسته بود زیر بار داغش حواس آقای رنجبر به فنجان مازار هم بودبه او هم برای خوردن چای تعارف زدچایتو بخور پسر جان .سرد میشه مازار فنجان چای را برداشت اما بدون آن که به لب ببرد منتظر ادامه حرفهای آقای رنجبر شد و او ادامه دادقرآن به دست گرفتم از خدا خواستم آرومم کنه.یک حرفی یک راهی بذاره جلوی پام که بدونم چیکار کنم ...تا قرآن باز کردم چشمم افتاد به این آیه که(( َجزا ُء َسیئَة َسیئَةٌ ِمثْلُها فَمن َعفا َو أَصلَح فَأَجره َعلیه ِالا لَّإنه ه ُ لا یحب الظالمین .کیفر بدی، مجازاتی است همانند آن؛ و هر کس عفو و اصلاح کند، پاداش او با خداست؛ خداوند ظالمان را دوست ندارد!.))دیشب خدا حرف از گذشت و پاداش زد.قرآنش که باز کردم گفت تو ببخش منتظر پاداش من باش .عمر من که دیگه تمومه اما همین که خدا یک جایگاه خوب برای امیدم در نظر بگیره به سبب این بخشش برام کافیه .چند لحظه سکوت کردنفس هایش سنگین بالا و پایین میشد و معلوم بود بغض میان گلویش نشسته.پسرش هم آب گلویش را به سختی فرو میداد.آیلار سر پایین انداخت نگاه به صورت دردمند مردی صلابتمند اما داغ دیده
که با همه بزرگیش جنگیدن با گریه برایش سخت بود ناراحتش می کردصدای آقای رنجبر بار بعد کمی خش دار شده بود وقتی که گفت میخوام رضایت بدم .بگذرم از خون جوونی که یک روز رفیق گرمابه و گلستان عزیزم بوده .میخوام ببخشم جوونی رو که یک روزی اندازه امیدم
دوستش داشتم از وقتی به مادر امید گفتم میخوام رضایت بدم هر دوتامون آروم گرفتیم...اولش خودم میخواستم بهشون خبر بدم اما واقعیتش دیدم دلشو ندارم ، وکیلم هم پدر زنش فوت کرده رفته شهرستان .این شد که مزاحم شما شدم .بهشون خبر
بده من و زن و بچه هام از خون پسرشون گذشتیم. نگاه خسته اش پر از شادی شدچشمان ناامید پرهام در آخرین روز ملاقاتشان جلوی چشمانش نقش بست.
ادامه دارد....
@Aghmiun
امروز کانال آنا وطن آغمیون یکی از مهربان ترین مخاطبان شان را از دست داد ، کربلای بهروز قرایی از فعالّین کانال بودند که به هر بهانه ای و در هر مناسبتی دست به قلم می شدند و مطلبی را جهت درج در کانال ارسال میکردند .
با انتخاب و ارسال کلیپ های آموزنده و طنز گونه همیشه خنده بر روی مخاطبین می نشاندند .
در ایام عزاداری کلیپ های قدیمی زیر خاکی از مداح های دلسوخته قدیمی پیدا میکردند و می فرستادند.
عکس های قدیمی از گوشه کنار تهیه میکردند و برای پر بار بودن برنامه های کانال ، ارسال میکردند.
بالاخره هر موقع وقت میکردند مطلبی ، عکسی، کلیپی برای ما می فرستادند .
یکی از همراهان خونگرم و همیشگی کانال آنا وطن بودند که وجودش برای کانال ارزشمند بود.
در حسینیه ائمه اطهار ع خانی آباد نو سالهای زیادی در ایام ماه محرم و ماه مبارک رمضان پای ثابت خادم اهل بیت در چایخانه بودند .
با حوصله و صبر مثال زدنی شان در کنار قُل قُل سماور ساعت ها سرپا می ایستادند تا عزاداران ابی عبدالله..با چاهای خوش طعم و دم کشیده اش '، خستگی و تشنگی را از تن بدر کنند ....
از اعضای زحمتکش حسینیه ائمه اطهار بودند و در تمام مراسمات بدون تعطیلی حضور چشمگیری داشتند .
چهره و سیمای مهربان همیشه خندانش در گوشه چایخانه همیشه هویدا بود و هرکسی چایی میخواست با کمال احترام و تواضع تقدیم میکرد.
اصلا بعضی ها از نعمت اخلاق خوش و حسنه برخوردار هستند و خوش بحال چنین اشخاصی...کربلای بهروز قرایی یکی از آن تیپ آدم هابود و خوش به سعادتش....
این اواخر که پادرد اذیتش میکرد و همیشه در جلوی چایخانه روی صندلی می نشست و با حسرت به چایخانه و سماور نگاه میکرد...
حقیر که همیشه در کنارش می نشستم و حال و احوال میکردیم و از برنامه های کانال'خاطرات قدیم و جدید صحبت میکردیم موقع خداحافظی میگفت فلانی دنیا وفا ندارد فقط خوبی می ماند و بس....
فقدان آقا بهروز مهربان 'برای همه دوستان و آشنایان و اقوام سخت و غمناک است و بخصوص به هیئتی های ائمه اطهار ع سختر و دردناکتر ....
یادش و خاطرش و خاطره هایش و سیمای مهربان و دوست داشتنی اش همیشه در یاد دوستان اش خواهد ماند ....
چند تا عکس از آرشیو کانال را به همراه چند تا از کلیپ ها و مطالبی که در ایام های متفاوت به کانال آنا وطن آغمیون ارسال کردند را بعنوان تجدید خاطره خدمت مخاطبین گرامی تقدیم میکنم .
۱۴۰۳/۷/۱۹
محمود اسماعیلی
حاج سیروس سایر و کربلای بهروز قرایی
حسینیه ائمه اطهار ( چایخانه)
@Aghmiun
حاج منصور تنهایی و کربلای بهروز قرایی
محرم ۱۴۰۱ یا ۱۴۰۲
حسینیه ائمه اطهار ع
@Aghmiun
محمود اسماعیلی و کربلای بهروز قرایی
محرم ۱۴۰۲
حسینیه ائمه اطهار ع
@Aghmiun
حسینیه ایمه اطهار ع
حاج سیروس و کربلای بهروز
همیشه و همه جا باهم بودند ....
@Aghmiun