eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔘اونجا که محمود درویش میگه: در من امیدی‌ست می‌آید و می‌رود اما هرگز نمی‌گویمش بدرود... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️صبحها هوا عطر تازه ای دارد 🧡و عشق از همیشه پررنگ تر است 🌼بیا برای همدیگر و گشایش گره 🧡از کار همه دعا کنیم 🌼و روز و روزگاری خوش 🧡برای همه آرزو کنیم سلام روزتون زیبـا 🌼 @Aghmiun
🏴سالروز وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را تسلیت عرض مینماییم . @Aghmiun
🌿🖤🖤🌿زیارت نامه حضرت معصومه سلام الله علیها🌿🖤🖤🖤🌿🌿🌿 السَّلامُ عَلَى آدَمَ صِفْوَه اللهِ السَّلامُ عَلَى نُوحٍ نَبِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَى إِبْرَاهِیمَ خَلِیلِ اللهِ السَّلامُ عَلَى مُوسَى کَلِیمِ اللهِ السَّلامُ عَلَى عِیسَى رُوحِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا خَیْرَ خَلْقِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا صَفِیَّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللهِ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ وَصِیَّ رَسُولِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَهُ سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ السَّلامُ عَلَیْکُمَا یَا سِبْطَیْ نَبِیِّ الرَّحْمَهِ وَ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَ الْعَابِدِینَ وَ قُرَّهَ عَیْنِ النَّاظِرِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ بَاقِرَ الْعِلْمِ بَعْدَ النَّبِیِّ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ الْبَارَّ الْأَمِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ الطَّاهِرَ الطُّهْرَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ التَّقِیَّ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّقِیَّ النَّاصِحَ الْأَمِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ السَّلامُ عَلَى الْوَصِیِّ مِنْ بَعْدِهِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى نُورِکَ وَ سِرَاجِکَ وَ وَلِیِّ وَلِیِّکَ وَ وَصِیِّ وَصِیِّکَ وَ حُجَّتِکَ عَلَى خَلْقِکَ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ فَاطِمَهَ وَ خَدِیجَهَ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا أُخْتَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا عَمَّهَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ رَحْمَهُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ السَّلامُ عَلَیْکِ عَرَّفَ اللهِ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ فِی الْجَنَّهِ وَ حَشَرَنَا فِی زُمْرَتِکُمْ وَ أَوْرَدَنَا حَوْضَ نَبِیِّکُمْ وَ سَقَانَا بِکَأْسِ جَدِّکُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْکُمْ أَسْأَلُ اللهِ أَنْ یُرِیَنَا فِیکُمُ السُّرُورَ وَ الْفَرَجَ وَ أَنْ یَجْمَعَنَا وَ إِیَّاکُمْ فِی زُمْرَهِ جَدِّکُمْ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ أَنْ لَا یَسْلُبَنَا مَعْرِفَتَکُمْ إِنَّهُ وَلِیٌّ قَدِیرٌ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ بِحُبِّکُمْ وَ الْبَرَاءَهِ مِنْ أَعْدَائِکُمْ وَ التَّسْلِیمِ إِلَى اللهِ رَاضِیاً بِهِ غَیْرَ مُنْکِرٍ وَ لَا مُسْتَکْبِرٍ وَ عَلَى یَقِینِ مَا أَتَى بِهِ مُحَمَّدٌ وَ بِهِ رَاضٍ نَطْلُبُ بِذَلِکَ وَجْهَکَ یَا سَیِّدِی اللَّهُمَّ وَ رِضَاکَ وَ الدَّارَ الْآخِرَهِ یَا فَاطِمَهُ اشْفَعِی لِی فِی الْجَنَّهِ فَإِنَّ لَکِ عِنْدَ اللهِ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَهِ فَلا تَسْلُبْ مِنِّی مَا أَنَا فِیهِ وَ لَا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلا بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ اللَّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنَا وَ تَقَبَّلْهُ بِکَرَمِکَ وَ عِزَّتِکَ وَ بِرَحْمَتِکَ وَ عَافِیَتِکَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ. 🖤🖤🌿🌿🖤🖤🖤🌿🌿🖤🖤🖤🖤🖤🌿🌿🌿🖤🖤 @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیوشش میان افکارش دست و پا میزدکه ریحانه وارد ش
چه روزهای خوبی که باهمدیگه داشتیم چرافقط به تلخی ها فکرمیکنی .مگه همه چیزفقط اون احساس و رابطه بینمون بوده؟غیراز اون چیزدیگه ای نیست که بهش فکرکنی ؟مثل روزهای قشنگ بچگی دستش را باز کرد و گل سرها را به سمت سیاوش گرفت این دوتا پیش من امانت مونده بودمیخوام از این به بعد فقط برام بهترین پسر عموی دنیا باشی و بس بدون هیچ یادگاری از احساسی که به هم داشتیم.نگاه سیاوش با درد به گل سرها دوخته شد اصلا نمی خواست به یاد بیاورد باعشقی خریدشان چقدرگشت تایک چیز ناب ودرجه یک پیدا کنددستش رادرازکرد بی میل گل سرها را از آیلار گرفت می دانست مقاومت فایده ای نداره لبخند تلخی زد و گفت یعنی حتی نخواستی یک یادگاری از من پیشت بمونه ؟آیلار محکم گفت این حرفو نزن سیاوش .مغز من پره از خاطره های خوبه توبازی های بچگیم ،حمایتهای که همیشه ازم می کردی توی بچگی ونوجونی،همیشه هرجا که من بودم و تو بودی هوامو داشتی.یک تیکه فلز چه دست من باشه چه نباشه نمی تونه خاطره های خوبمون پاک کنه .بذار احساسمون بهم تاابد پاک بمونه .بذار دوباره بر گردیم سر همون علاقه ی دختر عمو و پسر عمویی .من و تو فامیلیم،هم خونیم.نمی تونیم که برای همدیگه از هم بگذریم،همیشه از هم فرار کنیم چون می ترسیم یاد عشق گذشته حالمون خرابه کنه .بذار با خاطرات خوب ادامه بدیم منتهی محبتی که بود و قسمت نشد .مازار گوشی به دست از در خارج شد و در حالی که از پله ها پایین می رفت گفت آره قرار بود اون مدرکو ازش بگیرم بذارم روی پرونده برای فردا ولی واقعیتش یادم نمیاد گرفتم یا نه .بذار برم ماشینوچک کنم ببینم توی ماشین نیست.باشه خبرمیدم گوشی را قطع کرد و به سمت پارکینگ رفت اما دم در پارکینگ آیلار و سیاوش را دید که با هم حرف می زدننداصلا نمی دانست چه عکس العملی باید نشان دهدآیلار و سیاوش تنها وسط پارکینگ ایستاده بودنند گلسر های آیلار توی دستان سیاوش بودهمسر او داشت برای عشق سابقش از دوست داشتن می گفت احساس می کرد مغزش در حال انفجار است دوست داشت سرش را چنان محکم به دیوار بکوبد که همه لحظات پیش از آن پاک شودآیلار بی خبر از همه جا داشت به سیاوش می گفت با خاطرات خوبمون ،با روزهاب خوبی که داشتیم .اما فقط خاطره های فامیلی مون .روزهای قوم و خویشی مون .دوستت دارم چون تو بهتری پسر عموی دنیاهستی .اون عشق فراموش کردم .گذاشمتش کنار و دارم زندگیمو می سازم ،سیاوش ما قسمت هم نبودیم راهمون از هم جدا شد .اینو قبول کن و به این باور زندگی کن بعد از حرفهایش با سیاوش او را در پارکینگ تنها گذاشته بود و برگشته بود بالاارزو می کرد توانسته باشد منظورش را به سیاوش برساند بدانند که از این به بعد هر دو باید تلاش کنند دختر عمو و پسر عمو باشند مازار را در سالن ندیدبه سمت آشپزخانه رفت تا چای بریزدو همزمان مازار را صدا کرد صدایش مثل پتک توی سر مازار فرو آمد از نامش با صدای آیلار متنفر شد چطور می توانست انقدر صادقه و خاص نامش را بخواند وقتی همین چند دقیقه پیش داشت در پارکینگ به سیاوش ابراز علاقه می کرد مبادی ادابی بود اهل بی حرمتی به مهمان یا اهمیت ندادن به حضورش نبود که اگر از این اخلاق ها داشت اگر می توانست وجود مهمان هایشان را نادیده بگیرد توی همان پارکینگ گردن سیاوش را می شکاند چنان توی دهان آیلار می خواباند که یک دندان در دهانش نماند چند بار دستش را به صورتش کشید و از اتاق خارج شد بی انکه به کسی نگاه کند به آشپزخانه رفت آیلار با حس خوبی به شوهرش نگاه کرد و گفت میشه لطفا شیرینی ها رو ببری تا من چای بیارم مازار بدون حرف و نگاه به آیلار به سمت ظرف شیرینی روی میز رفت اگر به آیلار نگاه می کرد هیچ تضمینی نمی داد که مشتش را درست توی دهانش روی آن لبهای خوش رنگ و لعابش نکوبد آیلار متوجه بی حوصلگی مازار شد صدایش کردمازار ؟دستان مرد جوان مشت شد سر جایش ایستاد.آیلار کنارش ایستاددست روی بازویش گذاشت و گفت خوبی ؟خسته شدی مازار سر چرخاند نگاهش کرد از چشمانش خون می چکیدحس رکب خورده ها را داشت یعنی این دختر با آن چشمان سیاه معمصومش تمام مدت بازی اش داده بودچیزی مثل خوره به جان مغز لعنتی اش افتاد خدا همه خوره های دنیا را لعنت کند از بین دندان های قفل شده اش گفت حرفهاتو با سیاوش شنیدم آیلار متعجب شد چه چیزی شوهرش را انقدر ناراحت کرده بود همانطور که با چشمانی ناباور نگاهش می کرد پرسیدمنظورت چه حرفیه؟مازار کاش کسی نبود آنوقت با پشت دست چنان در صورت دخترک مثلا ناباور رو به رویش می کوبید که دیگر چیزی از آن چشمان زیبایی ارایش شده اش نماند باید خشمش را سر چیزی خالی می کرد وگرنه احتمال اینکه سکته یا بالایی سر آیلار بیاوردخیلی زیاد بوددستش را به میز رساند اولین شی روی میز را برداشت و با تمام قدرت روی زمین کوبید ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
🔴 بخوانیدوانتشاردهید 🔴 💠🍃 همه میدانند که شستن ظرفها با مایع ظرفشویی روزی حداقل 10 گرم از این مایع را وارد بدن میکند اما کسی حاضر نیست یک سوم سرکه به آن اضافه کند🥃 💠🍃 آب شرب شهری(معمولاً) دارای نیتریت و نیترات و کادمیوم و آرسنیک و کلر است اما کسی حاضر نیست یک کوزه ده هزار تومانی بخرد ومیرود دستگاه تصفیه آب 400 هزار تومانی میخرد 💠🍃 همه میدانند که درنمک یددار ید وجود ندارد بلکه یدات وجود دارد و از روزی که مردم نمک یددار خور شدند کم کاری و پرکاری تیروئید بیداد میکند اما کسی حاضر نیست از نمک دریا استفاده کند😱 💠🍃 همه میدانند که تمام روغن های نباتی جامد و مایع پالم است و تراریخته اما کسی حاضر نیست دستور موکد قرآن به استفاده از روغن پیه و دنبه را مصرف کند ( روغن پیه و دنبه هم لاغر کننده است وهم صورت را زیبا میکند و هم تری گلیسیرید و کلسترول را تنظیم میکند 💠🍃 همه میدانند که بو علی سینا 16 بیماری لاعلاج را علتش را مصرف گوشت گاو و گوساله میداند اما متاسفانه درخریدن گوشت گاو در قصابی ها از همدیگر پیشی میگیریم🐄 💠🍃 همه میدانیم که آب لیموی🍋 بازاری آب کاه است با ترکیب جوهر لیمو اما متاسفانه آبلیموی بازاری با نام دلیل ومجید و عباس را میخریم 💠 همه میدانیم که رب بازاری دارای 10 درصد سرب است اما باز هم استفاده می کنیم 💠🍃 همه میدانیم هیچ حیوانی به بوته چای نزدیک نمیشود اما ما روزی بین 3 الی 10 لیوان چای میخوریم 💠🍃 همه میدانیم اغلب نانها دارای جوش شیرین است که عامل اصلی تمام مشکلات گوارشی است اما حاضر نیستیم از کسی که درخانه نان خانگی میپزد حمایت کنیم 💠🍃 سس مایونز سم اصلی کبد است اما تمام سالادهایمان را با سس و ماست سوپری تزئین میکنیم 🥗 💠🍃 ترکیب سوسیس🌭 آرد و تفاله سویا و بنزوات سدیم و گوشت حیوانات تلف شده است 💠🍃 چه راحت دانشجوی ما ساندویچ سوسیس و کالباس میخورد🌭🍔 💠🍃 به جای ریختن نخود و کشمش درجیب فرزندانمان یا انجیر خشک یا توت خشک و یا خرمای برنی در جیب آنان شکلات🍭🍫 و کیک و کلوچه🍪🍩 است خوب فکر کنید ببینید دارید چکار میکند ✅ لطفا استانداردهای کثیف خطر بیوتروریسم غذایی را در تمام کانال ها و گروه ها گسترش دهید مشکل امروز ما دارو و درمان نیست ، غذاست. @Aghmiun
چند جایگزین فارسی شانس 👈بخت شجاعت 👈دلیری صداقت 👈راستگویی سمبل 👈 نماد سهم 👈بهره شغل 👈پیشه فوروارد 👈بازنشر @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیوهفت چه روزهای خوبی که باهمدیگه داشتیم چرافقط
صدای شکستن قندان تمام خانه را برداشت شکلات هایی که آیلار برای کنار چای توی قندان ریخته بود روی زمین پخش شدند دخترک با وحشت از جا پریدقلبش از جا کنده شد دست روی قلبش گذاشت و با چشمانی وق زده به چشمان خونبار شوهرش خیره شد مازار آهسته غرید که هیچی نگو آیلار .بذار دهنم بسته بمونه تا مهمونا برن بعدش من میدونم و تو فرشته خودش را به در آشپزخانه رساند مهران از همانجا پرسید چی شده آیلار به سختی گردنش را چرخاند به جمع نگاه کرد و بی آنکه مهران را پیدا کند فقط نگاهش کردمازار خیره تکه های شکسته قندان صدایش را صاف کرد و گفت ببخشید از دست من افتاد فرشته وارد آشپزخانه شد و گفت برید بیرون من جمع می کنم مازار گفت ممنون عمه،شما چای ببر ،آیلار شیرینی میاره من خودم جمعش می کنم با هر جان کندی که بود باالخره مهمانی تمام شد آیلار که دید همه در حال آماده شدن برای رفتن هستند به مادرش گفت منم وسایلمو جمع کنم بیام خونه خانوم جون پیش شما؟مهران نگاهش کرد چرا بابا ؟تو همین جا بمون آیلار که از رفتار مازار دلخور بود گفت شما و مازار فردا میرین سر کار من تنها می مونم مازار که برای حفظ ظاهر در جمع درست پشت سر آیلار ایستاده بود گفت کار من زیاد طول نمی کشه زود بر می گردم خونه آیلار خواست حرف دیگری بزند که مازار آهسته کنار گوشش گفت از در این خونه بری بیرون قلم پاتو می شکنم.مهمان ها رفته بودند عاطفه و شوهرش از خانه خانوم جون همه وسایلشان را جمع کرده بودند از همانجا خداحافظی کردند چون مرخصی رضا تمام شده بود باید راهی شهرشان می شدند سیاوش و سحر هم می خواستند بروند بیمارستان پس بعد از تعارفات فروان آنها هم راهی مقصدشان شدند آیلار با فکری به هم ریخته بابت آشفتگی مازار در حال جمع و جور کردن آشپزخانه بودبانو و عاطفه ظرف ها را برایش شسته بودند ریحانه هم کمی در مرتب کردن آشپزخانه کمک کرده بود اما هنوز خانه به اندازه قبل از مهمانی تمیز نشده و مانده بود برای خودش از طرفی داشت سرش را گرم می کرد تا بیشتر از این بابت رفتار مازار خود خوری نکند منظورش از اینکه گفته بود حرفهایت را با سیاوش شنیدم چه بود ؟چه چیزی می توانست تا این حد مازار سرشار از آرامش را به هم بریزدبر خالف رمان ها و قصه ها که گاهی کتابهایشان را می خرید و می خواند یا از دختران ده قرض می گرفت مرد او وقت عصبانیت جذاب و دلربا نمیشددر آن لحظه که خشمگین شده بود نه دلش را برد نه محبتش را ترغیب کرد فقط ترس به دلش انداخت این نه تنها درباره مازار که درباره همه مردهای زندگیش صدق می کرد از نظر او هیچ مردی زمان خشم وعصبانیت زیبا و دلربا نمیشدمهران دم در آشپز خانه ایستاد و گفت آیلار جان برو استراحت کن برای امروز بسه .خیلی خسته شدی با صدای مهران از جا پریدبه پدر شوهرش نگاه کرد به روی خودش نیاورد که ترسیده و لبخند زد تا خواست جوابش را بدهد مازار کیف به دست از اتاق خارج شد و بی آنکه کس خاصی را نگاه کند گفت من بیرون کار دارم باید برم مهران متعجب به ساعت نگاه کرداین وقت شب ؟مازار سر تکان داد آره باید برم خونه خودم پرونده یکی از موکل هام اونجاست آیلار دستمال به دست نزدیک جزیره ایستاد و گفت چرا بهم نگفتی آماده بشم؟مازار به سمت در رفت و گفت لازم نیست بیایی ،برمی گردم همین جا مهران متوجه رفتار مشکوک مازار شداما به روی خودش نیاوردآیلار جلو رفت تا چیزی بگوییدمازار از پدرش پرسیدبابا کاری نداری؟مهران روی مبل نشست و پاسخ داد نه برو به سلامت مازار در را باز کرد آیلار هم همراهش خارج شد مرد جوان مشغول پوشیدن کفش بود آیلار هم دستمال به دست کنارش ایستاده بود وگفت مازار نمیخوای توضیح بدی چرا عصبانی هستی ؟مازار راست ایستاد پوزخندی زد و گفت من بایدتوضیح بدم؟آیلار به پوزخنده روی صورت مازار شکار کرد و پرسیدمن نباید بدونم از چی ناراحتی ؟مازاد از پله ها سرازیر شد و با لحنی عصبی وگفت با من بازی نکن آیلار،آیلار جوش آورد.پشت سرش راه افتاد با عصبانیت گفت مازار چرا درست حرف نمیزنی ببینم مشکلت چیه ؟بخدا اعصابم خورد کردی ،چرا نمیگی چی شده؟مازار وسط راه ایستاد با دو پله فاصله از آیلار.آیلار هم سر جایش متوقف شد و مازار اینبار میخ نگاهش را در چشمان آیالر فرو کرداز چشمان آتش خشم زبانه می کشیدجملاتش تیر شد و قلب دخترک را شکافت حرفهاتو با سیاوش شنیدم که داشتی بهش می گفتی دوستش داری و نمیخوای فراموشش کنی.هنوز هم دستانش میل عجیبی برای ریختن دندان دخترک در دهانش یا خالی کردن یک مشت حسابی وسط صورتش را داشتند شیطان را لعنت کرد قبل از هر حرکتی به سرعت از پله پایین رفت. مات به رفتن شوهرش نگاه کرد حالا می فهمید او چرا این همه عصبانی ست دهانش را باز کرد تا حرف بزند اما مازار میان بهت و ناباوری اش گذاشته و رفته بود ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun