2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لا به لای دلواپسی هایت
کمی هم زندگی را نفس بکش...🌱
روزبخیر🍁🌺
@Aghmiun
آبان ماه... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
🌼صبح 1 آبان
@Aghmiun
Rasoul PouyanRasoul Pouyan - Ashegh Shodam Raft.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
Rasoul Pouyan - Ashegh Shodam Raft.
@Aghmiun
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه حس وحال خوب روستایی
تقدیم نگاه زیباتون♥️🍃
@Aghmiun
AbasmaneshMixTo Shad Bash(1).mp3
زمان:
حجم:
30.8M
شاد باش😊
✓فایل بسیار انرژی بخش
✓استاد عباسمنش
✅خداوند دوست داره شادی منو ببینه و وقتی من شاد هستم نشون میدم که به خداوند ایمان دارم....
@Aghmiun
@sevgililarr4_5816896112753124916.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
کوچمیزدن گشدی یار🚶♀
آغ بلوز گیمیشدی یار...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهونه آیلار اصلا نمی فهمید من چی میگم. تو یک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصت
یک ساعت بعد مازار و سیاوش در حال جواب پس دادن به ماموری که توسط پزشک بیمارستان خبر شده بود.بودند.مازار همه چیز را تعریف کرد.از لحظه ای که توی جاده خاکی پیچید تا زمانی که مرد را به بیمارستان رساندند.پزشک بیمارستان هم حدسش مرگ بر اثر اُوردوز بود.اما چون آثار درگیری روی صورتش داشت مامورین را خبر کرد.جنازه باید تحویل پزشکی قانونی میشد تا علت مرگ مشخص شود.قرار شد مازار هم تا زمان آمدن جواب پزشک قانونی
در بازداشتگاه بماند.مازار به خانه شعله زنگ زد و برای مهران گفت که چه اتفاقی افتاده.از او خواست جوری که آیلار نگران نشود او را در
جریان بگذارد.و تا جایی که برایش ممکن است اجازه ندهد سایر اعضای خانواده بخصوص خانوم جون و شعله و جمیله از ماجرا بویی ببرند.مهران با بهانه های مختلف همراه شهرام و بانو از خانه خارج شد.به باغ رفت تا جوری نیامدن مازار را ماست مالی کند.اما وقتی حال پریشان آیلار و نگرانی بی اندازه اش را دید نتوانست حقیقت را پنهان کند.و خبر بازداشت شدن مازار را داد.قلب آیلار از توی سینه کنده شد. از همان لحظه ای که مازار و سیاوش رفتند دلش به شور افتاده بود .وقتی هم که دیر کردند حدس زد اتفاقی افتاده. اما همچین چیزی را پیش بینی نمی کرد.وحشت زده لباس پوشید و هر چه مهران و شهرام اصرار کردند راضی به ماندن در، باغ نشد.باید می رفت و مازار را می دید؛ شاید قلبش قرار می گرفت.سحر هم سوار ماشین شد و همه با هم راهی شهر شدند.شهرام با سرعت می راند پس زودتر از زمان معمول به شهر رسیدند.سیاوش توی حیاط کلانتری راه می رفت که چشمش به مهران و شهرام و دخترها افتاد.به سمتشان رفت. صورت آیلار با آن رنگ پریده دلش را به درد آورد. باز هم یک دردسر دیگر برای این دختر رنج کشیده .کی قرار بود رنگ آرامش را ببیند.همین چند ساعت پیش وقتی رو به روی مازار ایستاده بود وحرف میزد بخاطر حال خوبش کنار مردی که واقعا لیاقتش را داشت قلبا احساس خوشحالی کرده بود.انگار چشمش شور بود و خوشیشان را چشم کرد که انقدر زود حالشان خراب شد.حواسش را به مهران که از چند و چون ماجرا می پرسید داد.خلاصه ای از آنچه رخ دادگفت.همه با هم وارد کلانتری شدند. با کلی اصرار به اتاق افسر نگهبان رفتند.سحر گریه کنان شروع به حرف زدن با افسر نگهبان کردآقا بخدا مازار تقصیری نداشت. می خواست از من دفاع کنه. اصلا اگه اون نبود معلوم نبود چه بلایی سر من می اومد. بخدا قسم پسر داییم توی حال خودش نبود. من از همون لحظه که سوار ماشینش شدم فهمیدم اما فکر نمی کردم کار به اینجا برسه. من و مامانم فکر کردیم مثل همیشه با خانواده اش دعوا کرده و اعصابش به هم ریخته. توی ماشین که نشستم و یک ذره از راه رو که اومدیم ....
+++
افسر نگهبان نگذاشت سحر ادامه بدهد و گفت ببینید خانوم هنوز دلیل قطعی مرگ مشخص نیست. شاید پسر دایی شما بخاطر مصرف زیاد مواد مخدر فوت کرده باشه. شاید هم در اثر درگیری با دوست شوهرتون . جنازه که بره پزشکی قانونی همه چیز مشخص میشه. و اگه لازم بود ما به طور کامل به حرفهای شما گوش میدیم. الان تنها اتفاقی که افتاده قرار بازداشت دوست شوهرتون ، چون خودشون اقرار به درگیری کردن صادرشده تا ببینیم بعد چی پیش
میاد.آیلارمضطرب پرسیداگه بخاطر مواد مرده باشه مازار آزاد میشه؟افسر به آیلار نگاه کرد و گفت بله.اینبار مهران لب به سخن گشوداجازه می دین چند لحظه ببینیمش
افسر پوف کلافه ای کشیدقانون این اجازه رو نمیده.مهران خیره در چشمانش گفت اخلاق چی؟ فقط چند دقیقه تو همین اتاق در حضور خودتون.افسر نگهبان آدم خوبی بود. زود کوتاه امد و دستور داد مازار را بیاورند. چند دقیقه بعد مازار وارد اتاق شد.از دیدن اعضا خانواده اش در اتاق تعجب نکرد. می دانست محال است پدرش شب را بدون دیدن او صبح کند.آیلار تا چشمش به مازار افتاد اشک هایش جاری شد.قلبش بی قرار در سینه
می کوبید.نگاه مازار همراه سلامی که داد یک دور کامل توی اتاق چرخید و چند لحظه روی صورت آیلار و اشک های جاری شده اش مکث کرد.سپس رو به پدرش گفت سلام بابا. اینجا چیکار می کنیدمهران نگران به مازار نگاه کرد و پرسیددلم طاقت نیاورد تا صبح صبر کنم.خوبی بابا؟مازار به پدرش لبخند زدخوبم.نگران نباشید چیزی نیست.وبلافاصله نگاهش روی آیلار چرخید.انگار مقصود این جمله اش آیلار و پدرش با هم بودند.صورت دخترک خیس اشک بود. چند قدم جلو آمد و مقابل شوهرش ایستاد و پرسیدحالا چی میشه مازار؟کارشان برعکس شده بود. به جای اینکه او به شوهرش قوت قلب بدهد مازار باید دلداریش می داد پس باز لبخندی بر صورت نشاند وگفت هیچ چی، جواب پزشکی قانونی که بیاد همه چی تمومه.
آیلار با چانه ای لرزان گفت: خیلی نگرانم مازار.
ادامه دارد....
@Aghmiun