eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
@sevgililarr4_5816896112753124916.mp3
زمان: حجم: 4.3M
کوچمیزدن گشدی یار🚶‍♀ آغ بلوز گیمیشدی یار... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهونه آیلار اصلا نمی فهمید من چی میگم. تو یک
یک ساعت بعد مازار و سیاوش در حال جواب پس دادن به ماموری که توسط پزشک بیمارستان خبر شده بود.بودند.مازار همه چیز را تعریف کرد.از لحظه ای که توی جاده خاکی پیچید تا زمانی که مرد را به بیمارستان رساندند.پزشک بیمارستان هم حدسش مرگ بر اثر اُوردوز بود.اما چون آثار درگیری روی صورتش داشت مامورین را خبر کرد.جنازه باید تحویل پزشکی قانونی میشد تا علت مرگ مشخص شود.قرار شد مازار هم تا زمان آمدن جواب پزشک قانونی در بازداشتگاه بماند.مازار به خانه شعله زنگ زد و برای مهران گفت که چه اتفاقی افتاده.از او خواست جوری که آیلار نگران نشود او را در جریان بگذارد.و تا جایی که برایش ممکن است اجازه ندهد سایر اعضای خانواده بخصوص خانوم جون و شعله و جمیله از ماجرا بویی ببرند.مهران با بهانه های مختلف همراه شهرام و بانو از خانه خارج شد.به باغ رفت تا جوری نیامدن مازار را ماست مالی کند.اما وقتی حال پریشان آیلار و نگرانی بی اندازه اش را دید نتوانست حقیقت را پنهان کند.و خبر بازداشت شدن مازار را داد.قلب آیلار از توی سینه کنده شد. از همان لحظه ای که مازار و سیاوش رفتند دلش به شور افتاده بود .وقتی هم که دیر کردند حدس زد اتفاقی افتاده. اما همچین چیزی را پیش بینی نمی کرد.وحشت زده لباس پوشید و هر چه مهران و شهرام اصرار کردند راضی به ماندن در، باغ نشد.باید می رفت و مازار را می دید؛ شاید قلبش قرار می گرفت.سحر هم سوار ماشین شد و همه با هم راهی شهر شدند.شهرام با سرعت می راند پس زودتر از زمان معمول به شهر رسیدند.سیاوش توی حیاط کلانتری راه می رفت که چشمش به مهران و شهرام و دخترها افتاد.به سمتشان رفت. صورت آیلار با آن رنگ پریده دلش را به درد آورد. باز هم یک دردسر دیگر برای این دختر رنج کشیده .کی قرار بود رنگ آرامش را ببیند.همین چند ساعت پیش وقتی رو به روی مازار ایستاده بود وحرف میزد بخاطر حال خوبش کنار مردی که واقعا لیاقتش را داشت قلبا احساس خوشحالی کرده بود.انگار چشمش شور بود و خوشیشان را چشم کرد که انقدر زود حالشان خراب شد.حواسش را به مهران که از چند و چون ماجرا می پرسید داد.خلاصه ای از آنچه رخ دادگفت.همه با هم وارد کلانتری شدند. با کلی اصرار به اتاق افسر نگهبان رفتند.سحر گریه کنان شروع به حرف زدن با افسر نگهبان کردآقا بخدا مازار تقصیری نداشت. می خواست از من دفاع کنه. اصلا اگه اون نبود معلوم نبود چه بلایی سر من می اومد. بخدا قسم پسر داییم توی حال خودش نبود. من از همون لحظه که سوار ماشینش شدم فهمیدم اما فکر نمی کردم کار به اینجا برسه. من و مامانم فکر کردیم مثل همیشه با خانواده اش دعوا کرده و اعصابش به هم ریخته. توی ماشین که نشستم و یک ذره از راه رو که اومدیم .... +++ افسر نگهبان نگذاشت سحر ادامه بدهد و گفت ببینید خانوم هنوز دلیل قطعی مرگ مشخص نیست. شاید پسر دایی شما بخاطر مصرف زیاد مواد مخدر فوت کرده باشه. شاید هم در اثر درگیری با دوست شوهرتون . جنازه که بره پزشکی قانونی همه چیز مشخص میشه. و اگه لازم بود ما به طور کامل به حرفهای شما گوش میدیم. الان تنها اتفاقی که افتاده قرار بازداشت دوست شوهرتون ، چون خودشون اقرار به درگیری کردن صادرشده تا ببینیم بعد چی پیش میاد.آیلارمضطرب پرسیداگه بخاطر مواد مرده باشه مازار آزاد میشه؟افسر به آیلار نگاه کرد و گفت بله.اینبار مهران لب به سخن گشوداجازه می دین چند لحظه ببینیمش افسر پوف کلافه ای کشیدقانون این اجازه رو نمیده.مهران خیره در چشمانش گفت اخلاق چی؟ فقط چند دقیقه تو همین اتاق در حضور خودتون.افسر نگهبان آدم خوبی بود. زود کوتاه امد و دستور داد مازار را بیاورند. چند دقیقه بعد مازار وارد اتاق شد.از دیدن اعضا خانواده اش در اتاق تعجب نکرد. می دانست محال است پدرش شب را بدون دیدن او صبح کند.آیلار تا چشمش به مازار افتاد اشک هایش جاری شد.قلبش بی قرار در سینه می کوبید.نگاه مازار همراه سلامی که داد یک دور کامل توی اتاق چرخید و چند لحظه روی صورت آیلار و اشک های جاری شده اش مکث کرد.سپس رو به پدرش گفت سلام بابا. اینجا چیکار می کنیدمهران نگران به مازار نگاه کرد و پرسیددلم طاقت نیاورد تا صبح صبر کنم.خوبی بابا؟مازار به پدرش لبخند زدخوبم.نگران نباشید چیزی نیست.وبلافاصله نگاهش روی آیلار چرخید.انگار مقصود این جمله اش آیلار و پدرش با هم بودند.صورت دخترک خیس اشک بود. چند قدم جلو آمد و مقابل شوهرش ایستاد و پرسیدحالا چی میشه مازار؟کارشان برعکس شده بود. به جای اینکه او به شوهرش قوت قلب بدهد مازار باید دلداریش می داد پس باز لبخندی بر صورت نشاند وگفت هیچ چی، جواب پزشکی قانونی که بیاد همه چی تمومه. آیلار با چانه ای لرزان گفت: خیلی نگرانم مازار. ادامه دارد.... @Aghmiun
ویلیام مورگان شوستر اقتصاددان، حقوقدان، وکیل، ناشر و کارشناس مالی اهل ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۱۱ برای اصلاح مالیه به عنوان خزانه‌دار کل به استخدام دولت ایران درآمد. پژوهشگران در این باره که آیا مأموریت شوستر موهبت بوده یا مصیبت اختلاف‌نظر دارند. شاید کمی از هر دو. کتاب ماموریت شوستر در ایران تلاشی است برای دیدن این مأموریت از نگاه شوستر در چهارچوب اخلاق.... @Aghmiun
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸در یکم آبان ۱۲۹۰ در چنینی روزی روس ها به ایران اولتیماتوم دادن که درباره ایران باید شخصی به نام مورگان شوستر رو بببب از خاک ایران بیرون کنه❗️ 📍این آقای مورگان شوستر کی بود که انقدر برای روسها مهم بود و دربار ایران هم حاضر نشد که ایشون رو از ایران اخراج کنه؟ 🎧در اپیزود خلاصه کتاب ماموریت شوستر در ایران از پادکست رپاپ ، داستانش رو براتون روایت کردیم.👆👆👆 @Aghmiun
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیرین زبانی پسربچه آذربایجانی در مطب دندانپزشکی را ببینید ترجمه:داره چونه میزنه که فقط پنبه بذار و روش مرهم بذار برم ،دندونمو نکش 😂😂😂 دکتر هم میگه اون داداشم بود دندونتو دفعه پیش کشید نترس من نمیکشم فقط پنبه میذارم . بعدشم بچه قول میده شیرینی و قند اینا نخوره که دندوناش خراب نشه😍 @Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قره کلیسا - آذربایجان غربی کلیسای تادئوس مقدس یا قره کلیسا، نام کلیسایی تاریخی در ایران، استان آذربایجان غربی است. کلیسای تادئوس مقدس در تاریخ ۷ ژوئیه ۲۰۰۸، در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. @Aghmiun
📚 حکایتی از کشکول شیخ بهایی 👈 چه کسی بخیل است؟ 🌴ﺳﺎﺋﻠﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ: ﺳﻼﻡ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﯼ ﺑﺨﯿﻼﻥ! 🌴ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﯿﻞ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﺳﺨﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﮑﺬﯾﺐ ﮐﻨﯿﺪ! @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصت یک ساعت بعد مازار و سیاوش در حال جواب پس دا
مازار هم آشفته بود.در همین مدت کوتاهی که نفهمید چقدر از ماندنش توی بازداشتگاه می گذرد بارها از خودش پرسیده بود.ممکن است تو عصبانیت ضربه ای زده باشد که منجر به مرگ شود؟اما آشفته حالی اش را به روی خودش نیاورد و گفت: نگران هیچ چی نباش...چرا انقدر گریه کردی؟ اشکاتو پاک کن. با خیال راحت برو خونه فقط چند جمله کوتاه بینشان رد و بدل شد که افسر نگهبان دستور برگرداندن مازار را به بازداشتگاه داد و ایلار با صورتی خیس از اشک همراهی اش کرد.بانو دست دور شانه خواهرش حلقه کرده بود وسعی داشت آرامش کندسحر هم دست کمی از آیلار نداشت خودش را مقصر همه این اتفاقات می دانست.اگر اتفاقی برای مازار می افتاد نمی دانست باید با چه رویی در چشمان خانواده او نگاه کند.کاش هرگز سوار آن ماشین لعنتی نشده بود.مازار که همراه سرباز از اتاق خارج شد شهرام پشت سرشان بیرون دوید.با اصرار سرباز را راضی کرد دو کلمه با برادر زاده اش سخن بگوید.سرباز همانجا ایستاد مازار گفت فردا صبح بیایید اینجا شهرام.احتمالا سیاوش چون خودشم پزشکه توی پزشکی قانونی آشنا داشته باشه پس با سیاوش بیا. یک کاری کنیدکار کالبد شکافی قبل از تموم شدن وقت اداری تموم بشه. قاضی باید جواب پزشک رو ببینه تا نظر بده ها.شهرام مردد پرسیدمازار تو مطمئنی بد نزدیش؟مازار کلافه دستی میان موهایش کشید و گفت مطمئن که نیستم. ولی فکر نمی کنم بخاطر کتک من مرده باشه. شهرام مگه میشه به اون شدت زده باشمش ولی یادم نیاد؟شهرام نگران سر تکان داد وگفت نه ان شاءالله که طوری نیست.مازار گفت هوای بابا و آیلار رو داشته باش.شهرام سر تکان داد:باشه خیالت راحت.سرباز بازوی مازار را گرفت وبرد. خانواده اش هم از کلانتری خارج شدند.شهرام و سیاوش به همراه بانو و سحر سوار ماشین شهرام شدند.آیلار و مهران هم تو ماشین مازارنشستند. مهران استارت زد و راه افتادنگاه آیلار به سیاهی شب خیره بود و هیچ حرفی نمیزد.مشامش با استشمام ته مانده های بوی ادکلن مازار در اتومبیل پر شده بود.نگاهش به گوشی روی داشبورد افتاد. آن را برداشت و مقابل صورتش گرفت. به صفحه پیامک هایش رفت. نامش را در صفحه دید.نوشته بود(آیلار جانم).یادش به روزی افتاد که مازار برایش خط و گوشی خرید و داشت شماره آیلار را تو گوشی خودش ذخیره می کرد.همان روز نوشت آیلار جانم.دخترک دلخور نگاهش کرد. مازار سریع دلخوری نگاهش را دریافت و سر تکان داد و پرسیدچیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟آیلار با لب و لوچه ای آویزان گفت رضا شماره عاطفه رو توی گوشیش ذخیره کرده عسلم. شهرام دیروز برای بانو گوشی خریده شمارشو ذخیره کرده عشقم. چند روز پیش گوشی شوهر هاله گم شده بود هاله بهش زنگ زد تا پیداش کنه شوهر هاله اسم خانومش رو گذاشته نفسم. آقا سامان هم اسم فرشته رو گذاشته زندگیم....کافیه یا بازم بگم؟مازار به صورت آیلار که درست مثل دختر بچه های پنج ساله شده بود نگاه کرد و بلند خندیدچه خوب همه رو میدونی.خوب حالا این ماجرا مشکلش کجاست؟آیلار دلخور گفت اونا عشقم ، نفسم ، زندگیم واز این چیزا. اون وقت من فقط آیلار؟مازار گفت اولا که من عاشق اسمت هستم. وقتی خودت اسم به این قشنگی داری که من دلم میخواد روزی هزار بار صدات کنم چرا باید اسم جدید برات اختراع کنم . ثانیا عشقم و نفسم و عسلم نذاشتم؛ چون تو نه نفس منی،نه عشقم، نه عسلم. تو جان منی. بدون عشق و نفس و عسل میشه زندگی کرد ولی بدون جان نه. بنظر من که آیلار جانم از همه قشنگتره. یعنی آیلار جان منه.اصلا چی بذارم از اسم خودت قشنگتر و خوش اهنگ تر. چه اسمی چه واژه ای می تونه از کلمه آیلار قشنگ تر باشه؟بار اولش بود عاشقی میکرداما عاشقی کردن را بلد بود. از ان حرفه ای های کاربلد درست و حسابی.یک جمله می گفت قلب دخترک را تکان می داد.هر روز بیشتر محبتش را در جان دخترک تزریق می کرد. ××× شب از نیمه گذشته بود پس قامت بست و به نماز شب ایستاد.در قنوت آخرین رکعت، حسابی برای خدا زار زد. بیچاره باش به درگاه خدا برو.بیچاره میدانی یعنی چه؟ یعنی کسی که در جهان هستی چاره ای ندارد. مشکلش به دست هیچ کس در این جهان حل نمی شود.بیچاره و نا امید که شدی.از همه جا و همه کس که دست شستی وضو بگیر و نماز بخوان.آن وقت می بینی که خدا چطور خریدارت میشود. آخ که اگر خدا خریدارت بشود.با بیچارگی و نا امید از هر کس جز خدا، نماز خواند و دعا کرد.ذکر یونسیه را خواند.دعای نجات حضرت یوسف از چاه را توی مفاتیح پیدا کرد وخواند.هرچه ذکر بلد بود و در مفاتیح پیدا می کرد را خواند.به اضافه هر دعایی را هم که به حاجتش ربط داشت بالاخره بعد از نماز صبح کنار سجاده که نزدیک بخاری پهنش کرده بود خوابش برد.و یکسره کابوس دید. با چشمانی متورم از خواب بیدار شد. ادامه دارد.... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا