989.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عقاب هم که باشی در مقابل غیرت مادرانه کم میاری.......
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوشش فقر و اعتیاد دست به دست هم دادند و از مر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوهفت
توی خانه کارهایشان زیاد بود.وفقط یک روز وقت داشتند.آپارتمانشان زیاد بزرگ نبود.یک آپارتمان دو خوابه معمولی سالن خوبی داشت که سمت راست آشپزخانه و سمت چپ هم دو اتاق خواب قرار داشتند.نزدیک در ورودی حمام و دستشویی بود.دوست داشتنی ترین قسمت خانه برای آیلار پنجره بزرگ سرتاسری بود که با پرده سفید و فیروزه ای زیبایی آراسته اش کردند.رنگ فیروزه ای مبل ها را هم مازار انتخاب کرد.دوست داشت در خانه از رنگ های ملایم استفاده کنند.اعتقادش این بود که این گونه رنگ ها آرامش بیشتری دارند.آیلار استند بزرگ و زیبایش را که اتفاقی در یک گلخانه دیده و خریده بود راکنار پنجره دوست داشتنی اش گذاشته بود و از همان اول هم چندگلدان ، گل آفتاب دوست مثل حسن یوسف و چشم آهو خرید و روی استندش گذاشت.سالن را قبل از قسمت های دیگر خانه چیدندوقتی از آشفتگی و نامنظمی اتاق ها و آشپزخانه خسته می شدند به آنجا پناه می آوردند.یک فنجان چای می نوشیدند و دوباره مشغول کار می شدند و از آنجایی که مراسم عروسی بانو وشهرام هم در گیرشان کرده بود کار چیدن خانه خودشان خیلی کند پیش رفت.حالا یک روز مانده به عروسیشان ته مانده کارها را انجام می دادند.
****
ناهید یکسره طول و عرض بیمارستان را طی می کرد.احتمالا برای بار هزارم تا انتهای سالن رفت و دوباره برگشت.آرام و قرار نداشت نمی دانست برای داغ پدرش گریه و شیون کند یا برای حال و روز مادرش که کم از مردگان نداشت.صورت و موهای سوخته مادرش یک لحظه از مقابل چشمانش دور نمیشداگر او را از خانه و اتاق خودش بیرون نیاورده بودند هرگز باور نمی کرد این زن سوخته و آش و لاش شده همان مادر خودش باشد.مثل مرغ سر کنده بال بال میزد تا دکتر هر چه زودتر از اتاق خارج شود و حال مادرش را شرح دهد.زنی که او دید تفاوت چندانی با مردگان نداشت.پس از انتظار زیادی که برای او به اندازه سالها طول کشید دکتر بیرون آمد.پاهایش بر خلاف همین چند لحظه پیش که تند تند کل بیمارستان را قدم رو می رفتند توان جلورفتن نداشتند.همانجا ایستاده بود و علیرضا سوال او را پرسیدحالشون چطوره خانوم دکتر؟دکتر خیلی صریح و بدون پرده پوشی شروع کرد به حرف زدن حالشون خیلی خوب نیست. درصد سوختگی بالاست. ریه اش بخاطر دود زیاد آسیب دیده. پوست بالا تنه و صورتش آسیب شدید دیده....اول باید صبر کنیم ببینیم زنده می مونه یا نه؟ بعدش درباره مشکلاتش باهاتون حرف میزنم. با این حجم از سوختگی بهتره خودتون رو برای هر اتفاقی آماده کنید که متاسفانه شاید مرگ جزء اتفاقات خوبش باشه. چون که ..ناهید دیگر حرفهایش را نمی شنید.نگاهش به لبهای دکتر که از دور ژل ترزیق کردنشان را فریاد می زد دوخته بود.می دید لبهای بزرگش تکان می خورد اما حرفهایش
را نمی فهمید.همایون هم پا به پای ناهید و علیرضا حرفهای دکتر را شنید.خلاصه مطلب اینکه حال خواهرش خیلی خراب بود. تصمیم گرفت به محمود خبر دهد.هم مرگ شوهر خواهرشان را و هم حال و روز بد محبوبه را. باید خودش را می رساند.سه روز پیش محمود زنگ زد و شماره آپارتمان مازار را داده بود.محمود و جمیله در آپارتمان مازار ساکن شده بودند و جمیله داشت امید را توی حمام می شست.وقتی که از حمام بیرون آمد و امید حوله پوش را کنار شوفاژ نشاند تا گرم شود چشمش به صورت رنگ پریده شوهرش افتاد.این روزها با سلام و صلوات با شوهرش حرف میزد مبادا روی دنده لج بیفتد و نگذارد برای عروسی پسرش بماند و این همه راه آمده را برگردد.کنارش نشست و خیره به صورت کبود شده اش با ملایمت پرسید آقا محمود خوبی؟طوری شده؟ تلفن کی بود؟انگار محمود منتظر همین جمله بود که زد زیر گریه. جمیله وحشت زده نگاهش کرد.می دانست خبر بدی شنیده. حول و ولا به جانش افتاده بود.هراسان پرسید خوب بگو چی شده؟ دل توی دلم نیست.محمود میان گریه بریده بریده تعریف کردخونه محبوبه آتیش گرفته،شوهرش مرده و خودش هم حالش خیلی.خیلی بده جمیله محکم روی صورت خودش کوبید. طوری که جای انگشتهایش روی صورتش ماند.دست و پایش می لرزید اما به سوی آشپزخانه رفت و برای شوهرش با دستانی لرزان یک لیوان آب آورد.محمود بعد از اینکه کمی آب نوشید از جایش بلند شد و گفت: پاشو جمع کن بریم.جمیله منتظر این جمله بود. سرجایش ایستاد و با نگرانی پرسیدکجا بریم؟محمود پاسخ داد الان باید کجا باشیم؟ معلومه دیگه باغ چشمه.جمیله با وجود حال بد محمود و ترس افتاده به جان خودش اینبار کوتاه نیامد.برق چشمان مازار وقتی که او را در شیراز دید یک لحظه از یادش نمی رفت پس با جراتی ترکیب شده با ترس گفت ما الان باید کنار بچه هامون باشیم. فرداشب عروسیشونه بهمون احتیاج دارن.محمودغریدشوهرخواهر من ُمرده،خواهرم داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه تو به فکر عروسی بَچّتی؟
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبیعت ییلاقات ماسال
@Aghmiun
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا شکرت
براي هر چيزي که اولش گله کردم
ولی بعدش فهمیدم قشنگ تر از این
نمیشد بچينی واسم
واسه هر شبی که فکر میکردم
امکان نداره صبح بشه اما صبح شد
براي هر مشکلی که فکر نمیکردم
حل بشه اما حل شد
براي هر روزی که حس کردم ادامه
دادن غیر ممکنه اما ممکن شد...
سلام صبحتون سرشارازآرامش 🍁
@Aghmiun
28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌹
@Aghmiun