eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیویکم همون روز ماشین گرفت و اسباب کشی کردیم وقتی اومدیم خون
دکتر اومد بالای سرم صورتم رو معاینه کرد و گفت لباساشو در بیارین ،با کمک پرستارها لباسامو در آوردم ،یه طرفم کلاً سوخته بود و نصف صورتم داشت از درد می ترکید فقط گریه میکردم و التماس میکردم به دکتر که یک کاری کنه دردم تموم بشه ،زخمم رو پانسمان کردن و مسکن بهم زدن تا کمی آروم بشم ،دکتر هم کلی پماد و دارو برام نوشت و گفت اصلاً پانسمان پات رو تا یک هفته باز نمیکنی ،همون موقع که از تخت اومدم پایین رضا در اتاق رو باز کرد و اومد تو ،وقتی من رو با اون وضع و با اون صورت سوخته دید ،با دو تا دستش کوبید توی سرش و گفت ،چه بلایی سرت اومده نگار،چیزی بهش نگفتم و با صاحب خونه از بیمارستان اومدم بیرون ،بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم که حرفی بزنم ،وقتی اومدیم خونه رضا میخواست زنگ بزنه برای مامانم ،ولی نذاشتم، چون سر کار بود نمیخواستم که بترسه، شب که شد اینقدراز درد ناله میکردم که رضا از خواب پرید، بهش نگاه کردم و با گریه گفتم، رضا خیلی درد دارم خواهش می کنم پاشو منو ببر بیمارستان ،رضا از جاش بلند شدو زنگ زد تاکسی تلفنی و منو برد بیمارستان، دوتا مسکن بهم زدن تا کمی آروم بشم و برگشتیم خونه ،ولی چند ساعت بعدش دوباره دردام شروع شد ،خیلی اوضاع بدی داشتم ،فقط ناله میکردم و خدا رو صدا میزدم ،فقط از خدا میخواستم جونمو بگیره و راحتم کنه ،صبح که شد رضا گفت بذار برم به مادرت بگم ولی قبول نکردم نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ،وقتی رضا رفت سر کار و جواد بیدار شد هر کاری کردم نتونستم از جام بلند بشم خودم را روی زمین میکشیدم و همراه گریه و درد به کارای جواد میرسیدم، یه هفته گذشت و کمی بهتر شده بودم ،رضا رفت و به مامان گفت که مامان و گلنار اومدن به دیدنم، وقتی توی اون اوضاع دیدنم کلی گریه کردن و مامان گله می کرد که چرا بهش نگفتم ،قرار بود که برم پانسمان زخمم رو عوض کنم، وقتی مامان فهمید که یه هفتس بازش نکردم کلی تعجب کرد و گفت چرا دکتر گفت بازش نکن... با مامان و گلنار اومدیم بیمارستان ولی دکتر قبلی نبود و یه دکتر دیگه بود ،دکتر اومد پانسمان پام رو باز کنه که پانسمان به پام چسبیده بود، وقتی فهمید که یک هفتس عوضش نکردم وایساد بهم چیز گفتن ،منم بهش گفتم که دکتر اینجا بهم گفته که بازش نکنم، دکتر کلی اعصابش خرد شد بهم گفت برو حموم آب داغ رو باز کن تا حموم بخار کنه، پاتو بزار توی تشت آب تا پانسمان خیس بخوره و خودش کنده بشه و بعد بیا پانسمانش کنم ،کاری که گفت رو کردم وقتی توی حموم پانسمان از پام کنده شد جای زخمم خون افتاد و حالم بد شد ،دیگه طاقت درد کشیدن رو نداشتم ،مامان برام توی خونه پانسمان کرد و چند روز پیشم موند تا حالم بهتر بشه،، با پمادهایی که برام نوشته بودن سوختگی صورتم رفت ولی جای زخم پام موند و دیگه نرفت،،، چند ماه بارداریم با هر عذابی بود گذشت و رفت، خیلی اذیت شدم و عذاب کشیدم طوری که فقط اشک میریختم و میگفتم از من بدبخت تر دیگه وجود نداره ،،بعد از سوختگی دیگه رضا توی اون خونه نموند ، یک ماه هم نشده بود که توی اون خونه بودیم ولی اسباب کشی کردیم، بهانه آورد و یه خونه دیگه پیدا کرد و من رو با اون شکم و اون وضعیت دوباره آواره کرد توی این ۹ ماه من دو بار اسباب کشی کردم.گذشت و رسید روز زایمانم این بار هم طبیعی زایمان کردم، ولی خیلی سختم بود آخه بچه خیلی درشت بود و نمی تونستم که زایمان کنم، یه دختر تپل و سفید به دنیا آوردم که ۴ کیلو بود وقتی مادر رضا فهمید که بچم دختره تو بیمارستان اخماشو کشید توی هم که چرا برای پسرم دختر آوردی، کلی به من چیز گفت و به داداشم که ذوق بچم رو می کرد گفت، الهی خدا به خودت دختر بده که ذوق نکنی پسرم دختر دار شده، این زن اصلا نمی فهمید چی میگه ،جوری بودم که دوست داشتم با دست های خودم خفش کنم ،،اسم دخترم رو یاسمین گذاشتیم، همیشه دوست داشتم که دختر داشته باشم و اسمشو یاسمین بزارم.... مامان این بار هم چند روزی اومد پیشمون ولی خودم دیگه بچه داری بلد بودم و کارم راحت تر شده بود، روزها می گذشت و بچه هام روز به روز بزرگتر می شدن، همه تلاشم رو میکردم تا به بهترین نحو بزرگشون کنم و جوری تربیت بشن که یکی لنگه رضا نشن، تا جایی که میتونستم سعی میکردم چیزی براشون کم نزارم ،رضاکه اصلاً فکر هیچ چیزی نبود و من تنها فکر همه چیز بودم ،،حالا که این زندگی رو داشتم مامان رو بیشتر درک می کردم که چطور دست تنها با چند تا بچه کوچک توی شهر غریب زندگی کرد، چقدر غصه خورد، این چند سال با آبرو زندگی کرد با همه مشکلات و سختی‌ها کنار اومد و دم نزد.منم دختر همون مادر بودم،، منم یاد گرفته بودم که با همه مشکلات کنار بیام و از بچه هام مراقبت کنم.... ادامه دارد.... @Aghmiun
4_5963189287334712707.mp3
زمان: حجم: 51.6M
🥰 پادکست «بوسه زندگی» اپیزود سوم: انتخاب سختیه، برم یا بمونم؟! این تصمیم که باید برم یا بمونم یکی از مهم‌ترین و دردناک‌ترین تصمیم‌هاییه که هر کدوم از ما ممکنه بگیریم ... این سوالیه که اکثر ما در روزهای سخت رابطه‌مون ممکنه از خودمون بپرسیم و معمولا جوابی براش پیدا نمیکنیم! در این اپیزود از پادکست "بوسه زندگی" به بررسی این موضوع پرداخته شده. 🔁 حتما این پادکست رو گوش کنید و به دست دوستانی که بهش نیاز دارند همبرسونید. 🔘دکترالهام محمدی. @Aghmiun
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از جذاب‌ترین کلیپ هایی که تابحال دیدم🥹❤️ @Aghmiun
فردا پنجشنبه روز پرستار هست . از طرف اعضای کانال آنا وطن آغمیون روز پرستار را خدمت تمام پرستاران کشور مان ، بویژه به پرستاران مخاطب کانال مون تبریک و تهنیت عرض می کنیم 🌺🌺🌺🌺 @aghmiun
خانواده محترم آقای فاضلی و خواهران گرامی سرکار خانم لیلافاضلی ، از ما خواستند این روز عزیز را از طرف آنها به ایشان تبریک و تهنیت عرض کرده و از تلاش ایشان قدردانی بکنیم. ما هم از طرف اعضای کانال روز پرستار را خدمت سرکار خانم لیلا فاضلی که دریکی از بیمارستان های شهر سراب مشغول خدمت هستند تبریک عرض میکنیم. 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸 @Ahmiun
دانش آموز دوره ابتدایی دبستان فرخی آغمیون بودم, یعنی سال ۱۳۵۳. خانه ما تا باغ میوه مرحوم حاج رستم سلیم خانی فاصله ای کمی داشت , ولی باهم همسایه بودیم . خدا رحمت اش کند سیمای نورانی با محاسن تمام سفید زیبا که همیشه یک عصای نفیس قیمتی دست اش بود, بنده و دوستان همکلاسی برای مطالعه و مرور درسهای مان به باغ حاج رستم یا باغ همجوارش که مال مرحوم علی آقا حاجی زاده بود می رفتیم , اینقدر روی چمنها کتاب بدست قدم می زدیم که رد جای پایمان علف ها را از بین می برد, یه موقع هایی نون بربری که تازه از سراب می آوردند و می فروختند, با پنیر و سبزی خوردن با خودمان می بردیم و می خوردیم . که در این اثنا چند نفری هم که از ما بزرگتر بودند مثل ما همان باغ می آمدند و درس می خواندند و بعد از درس , والیبال بازی می کردندو سر و صدایشان خیلی بلند می شد و بعضی وقت ها هم با آمدن حاج رستم به باغ همه فرار می کردیم, البته اکثرشان همسایه بودند از جمله آقای حسن امان, آقای حسین برزگر, آقای جابر محمودی, و چند نفر دیگر , که یکی از آنها آقای برات بی سرایی و همان آاقای پور امجد امروزی, بودند که البته ما ایشان را بعدا شناختیم و آشنا شدیم چون ایشان بچه محل ما نبودند و از نظر سنی و خصوصا قدی با ماها خیلی فاصله داشتند  . تا اینکه سالها گذشت و ما برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی باید به شهرستان سراب می رفتیم, تعداد دانش آموزان راهنمایی آغمیون آن سالها زیادبود و سال به سال هم زیادتر هم میشد, تا اینکه تعداد پنج دستگاه مینی بوس هم برای ایاب و ذهاب دانش آموزان کفاف نمی کرد, بعضی اوقات مینی بوس ها برنامه منظمی برای رفت و آمد نداشتند , یا کرایه ها را افزایش می دادند , و مشکلاتی از این قبیل پیش می آمد, یکی از روزها که الان ذهنم دقیقا یاری نمی کند چه مشکلی پیش آمده بود , دانش آموزان همه جلوی چای مسجدی جمع شده بودیم , و سوار مینی بوس نمی شدیم, تا اینکه آقای بی سرایی آمدند و مشکل را مدیریت کردند و کاملا یادم هست ایشان به همه اعلام کردند کسی به ماشین ها سوار نمی شود و ما تا سراب پیاده خواهیم رفت تا فرمانداری سراب مشکل ما با راننده ها را روشن کند , و دقیقا هم همانطورشد و همه به اتفاق هم از آغمیون تا فرمانداری سراب پیاده رفتیم. وآنجا چند نفر نماینده دانش آموزان به مدیریت آقای بی سرایی مشکلات را توسط فرمانداری حل و فصل کردند, بعد از این ماجرا ما با آقای بی سرایی بیشتر و از نزدیکتر آشنا شدیم البته ایشان دبیرستانی و ما راهنمایی بودیم, بازی والیبال ایشان هم تو آغمیون و هم در سطح سراب قابل تامل بود و یکی از والیبالیست های قدر و نامی و تاثیر گذار بودند, آن ایام در آغمیون هییت های تلاوت قران در مساجد یا خانه ها منعقد می شد البته بصورت سنتی و صرفا آموزش روخوانی قران , ان هم در سطح سن با لا ها, یک کار بسیار حایز اهمیت که توسط آقای برات بی سرایی انجام گرفت برگزاری جلسه های تفسیر قران کریم در رده جوانان و دانش اموزان برای نخستین بار در آغمیون بود, که جلسه ها در منازل و بصورت گردشی انجام می گرفت, و جلسات با تفسیر ساده و قابل هضم قران کریم توسط ایشان ادامه می یافت, واقعا جلسات پر بار ی بود, باور بفرمایید اگر همین الان خود بنده معنی و تفسیر خیلی خلاصه چند آیه از قران کریم را بلد هستم , توی همان جلسات یاد گرفتم و تا الان هم همه انها آویزه گوشم هستند, البته حق  هم همین بود و آقای بی سرایی در دامان پدر و مادری تربیت یافته و بزرگ شده بودند که باید چنین بار می آمدند ,  قابل توجه عزیزانی که با این بزرگوار در سالهای اخیر آشنا شده اند , باشد که ایشان حدود سی سال پیش گردن ماها حق استادی دارند, شاید برخی دوستان که با کانال آغمیون یولداشلار در ارتباط هستند استنباط شان این باشد که آقای بی سرایی عزیز بعد از تشکیل این کانالهای تازه از راه رسیده , استاد شدند, نه ایشان از همان اوایل جوانی شان که دانش اموزی بیش نبودند ثابت کردند که در خیلی از کارها و مشکلات میشود به نامبرده تکیه کرد , حقیر بعنوان یک وظیفه به آنهاییکه اخیرا با نامبرده آشنا شده اند و یا عزیزانی که  از ایشان شناخت کافی و وافی ندارند ولی چه از طریق کانالهای منتسب به آغمیون و ویا سایر وسایل ارتباطی با نامبرده در ارتباط هستند عرض کنم که جناب آقای برات بی سرایی پور امجد از افتخارات سر بلند و باسواد و آشنا به مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و مذهبی روز مره هستند . وباید نهایت استفاده و بهره برداری از وجود نازنین شان برده شود, ایشان و خیلی از هموطنان برومند که به مدارج علمی قابل توصیف رسیده اند و در ادارات و اماکن دولتی و یاحتی موسسات خصوصی اشتغال دارند, وجود تک تک شان برای جامعه و بویژه به هم ولایتی هایمان غنیمت ارزنده ای هستند که انشاالله وجود همه این عزیزان به نحو احسن مثمر ثمر جامعه آغمیون خواهند بود. محمود . اسماعیلی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 جانمایی مجدد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیودوم دکتر اومد بالای سرم صورتم رو معاینه کرد و گفت لباساشو
یه روز رضا اومد خونه و گفت نگار ساک رو ببند میخوایم بریم مشهد،، از حرفش خیلی تعجب کردم ،،ما که هیچ پولی نداشتیم ،،از یه طرف هم رضا توی این سالها یه بار هم من رو مسافرت نبرده بود،،اونوقت حالا توی این موقعیت بی‌پولی یادش افتاده من رو ببرِ مسافرت، زهر خندی بهش کردم و گفتم،،، آخه رضا ما پولمون کجا بود ،،مسخرمون کردی، ولی رضا خیلی جدی بود که برگشت و گفت نگار مسخره چیه من خیلی هم جدی حرف میزنم،، پسرعموم از شهرستان اومده خونه مامان اینا میخوان با زنش برن مشهد ،،گفت شما هم با خانوم و بچه هات بیاین بریم ،،بهش گفتم که پول ندارم اونم گفت خرجتون با من شما فقط بیاین بریم ،،منم قبول کردم دیگه حالا که یکی پیدا شده مفتکی یه مسافرت ببرتمون چی از این بهتر.حالا هم بلند شو وسایلو جمع کن شب راه میفتیم.. اصلاً به رضا نمی تونستم اعتماد کنم،، آخه من بدون پول با دوتا بچه کوچیک کجا بلند بشم برم، کلافه سرم رو تکون دادم و به رضا گفتم،، رضا من نمیام هیچ پولی نداریم یه وقت بچه یه چیزی چشمش دید و خواست چیکار کنیم ،،حالا اونا خرج سفر مون رو میدن ،آدم برای مسافرت پول احتیاج داره و .. رضا نذاشت که حرفم رو کامل بزنم میون حرفم پرید و گفت پاشو نگار اینقدر هی نه نیار میخوایم بریم، پاشو ببینم.. سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم ،،من تا شب هم با رضا بحث میکردم حرف خودش رو میزد و من رو به زور میبرد ،،خیلی دلم میخواست برم مشهد آخه تا حالا نرفته بودم و بار اولم بود ،،پیش خودم گفتم شاید قسمتمه که منم برم مشهد و خدا این سفر رو برام جور کرده،، بیخیال تمام وسایل مورد نیازمون رو جمع کردم و شب که شد پسرعموی رضا اومد دنبالمون و راه افتادیم به سمت مشهد،،اونا هم دوتا بچه کوچیک داشتن،، عروس عموش زن خیلی خوب و مهربونی بود و خیلی زود با هم گرم گرفتیم،، تامشهد کلی با هم صحبت کردیم ،،من که اصلاً خسته نشدم و خیلی هم داشت بهم خوش می گذشت ،،نزدیکای ظهر بود که رسیدیم،، آقا داوود پسر عموی رضا رفت و سوئیتی اجاره کرد و خودش پولش رو داد ،،خیلی خجالت میکشیدم که فقط اون هزینه رو میده آخه رفت و کلی هم خوراکی و مواد غذایی خرید و اومد،، رضا که اصلا به روی خودش هم نمی آورد و خیلی راحت هرچی میذاشتن جلوش رو می خورد،،یکم که استراحت کردیم بلند شدیم بریم زیارت کنیم چادر مشکیم رو سرم کردم و یاسمین رو بغل گرفتم و از جام بلند شدم ،،نگاهی به الهام انداختم که داشت لباس تن بچه هاش میکرد،، همون موقع در باشتاب باز شد و اول رضا و بعدش هم داوود اومدن تو ،، جفتشون عصبی و ناراحت بودن،، رضا نگاهی بهم کرد و با صدای بلندی گفت : -وسایلو جمع کن بریم با چشمهای گشاد شده نیم نگاهی به الهام و داوود کردم و بعد به رضا ،دهنم از ترس خشک شده بود ،،سری تکون دادم و گفتم: - کجا بریم؟ چی شده؟ رضا دستی توی هوا تکون داد و گفت: - حرف نباشه،، همین الان جمع کن تا بریم الهام زودتر از من به خودش اومد، از جاش بلند شد و به سمت شوهرش رفت و گفت: - چی شده داوود؟ اتفاقی افتاده ،چرا آقا رضا اینجوری میگه؟ما که تازه امروز رسیدیم چشم ازشون گرفتم و به سمت ساک رفتم ،اگر بیشتر از این ازش سوال میپرسیدم عصبی تر میشد،، سرم رو به سمت رضا چرخوندم و گفتم: - هنوز بازش نکردم رضا با قدم های بلند به سمت ساک اومد و برش داشت ،،دست جواد رو گرفت و بدون خداحافظی و حرفی از خونه رفت بیرون،، جلو رفتم و با سری پایین و خجالت زده از الهام و داوود معذرت خواهی کردم و بعد از خداحافظی اومدم بیرون،، خیلی عصبانی بودم،، رضا رو دیدم که همینجور داشت برای خودش می رفت،، به سمتش پا تند کردم و نزدیکش شدم،، از گرمای زیاد به نفس نفس افتاده بودم،، دوست داشتم همونجا وسط خیابون بشینم و زار بزنم،، دیگه نمیتونستم راه برم ،،سر جام ایستادم چشمم به جدول گوشه خیابون افتاد ،،رفتم و لبه ی جدول نشستم ،،رضا برگشت و نگاهم کرد اومد و کنارم نشست،، نگاهی به یاسمین انداختم که بغلم خواب بود و عرق کرده بود ،،جواد اومد پیشم و گفت: - مامان آب میخوام سرم رو سمت رضا چرخوندم و با صدای عصبی گفت: - پاشو برای بچه‌ آب بیار - از کجا بیارم - از سر قبر من،، از سر قبر پدرت ،،مگه بهت نگفتم مشهد نمیام ،،مگه بهت نگفتم پول نداریم با دو تا بچه ،،اصلاً چرا دعوا کردید ،،چت شد یهو،، فقط میخواستی منو آواره کنی فقط میخواستی... - خفه شو نگار خفه شو .. با صدای داد رضا به اطرافم نگاه کردم که چند تا زن ایستاده بودن و نگاهم میکردن ،،سرم رو پایین انداختم،، اشک از چشمام بیرون اومد،، نمیدونستم باید چیکار کنم با دوتا بچه کوچیک چه خاکی تو سرم بریزم ،،حالم خیلی بد بود از یک طرف از گرمای هوا کلافه بودم و از یک طرف هم جواد بهانه میگرفت ،، چادرم که خاکی شده بود رو از روی زمین جمع کردم،، ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا