فردا پنجشنبه روز پرستار هست .
از طرف اعضای کانال آنا وطن آغمیون روز پرستار را خدمت تمام پرستاران کشور مان ، بویژه به پرستاران مخاطب کانال مون تبریک و تهنیت عرض می کنیم 🌺🌺🌺🌺
@aghmiun
خانواده محترم آقای فاضلی و خواهران گرامی سرکار خانم لیلافاضلی ، از ما خواستند این روز عزیز را از طرف آنها به ایشان تبریک و تهنیت عرض کرده و از تلاش ایشان قدردانی بکنیم.
ما هم از طرف اعضای کانال روز پرستار را خدمت سرکار خانم لیلا فاضلی که دریکی از بیمارستان های شهر سراب مشغول خدمت هستند تبریک عرض میکنیم.
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
@Ahmiun
دانش آموز دوره ابتدایی دبستان فرخی آغمیون بودم, یعنی سال ۱۳۵۳. خانه ما تا باغ میوه مرحوم حاج رستم سلیم خانی فاصله ای کمی داشت , ولی باهم همسایه بودیم . خدا رحمت اش کند سیمای نورانی با محاسن تمام سفید زیبا که همیشه یک عصای نفیس قیمتی دست اش بود, بنده و دوستان همکلاسی برای مطالعه و مرور درسهای مان به باغ حاج رستم یا باغ همجوارش که مال مرحوم علی آقا حاجی زاده بود می رفتیم , اینقدر روی چمنها کتاب بدست قدم می زدیم که رد جای پایمان علف ها را از بین می برد, یه موقع هایی نون بربری که تازه از سراب می آوردند و می فروختند, با پنیر و سبزی خوردن با خودمان می بردیم و می خوردیم . که در این اثنا چند نفری هم که از ما بزرگتر بودند مثل ما همان باغ می آمدند و درس می خواندند و بعد از درس , والیبال بازی می کردندو سر و صدایشان خیلی بلند می شد و بعضی وقت ها هم با آمدن حاج رستم به باغ همه فرار می کردیم, البته اکثرشان همسایه بودند از جمله آقای حسن امان, آقای حسین برزگر, آقای جابر محمودی, و چند نفر دیگر , که یکی از آنها آقای برات بی سرایی و همان آاقای پور امجد امروزی, بودند که البته ما ایشان را بعدا شناختیم و آشنا شدیم چون ایشان بچه محل ما نبودند و از نظر سنی و خصوصا قدی با ماها خیلی فاصله داشتند . تا اینکه سالها گذشت و ما برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی باید به شهرستان سراب می رفتیم, تعداد دانش آموزان راهنمایی آغمیون آن سالها زیادبود و سال به سال هم زیادتر هم میشد, تا اینکه تعداد پنج دستگاه مینی بوس هم برای ایاب و ذهاب دانش آموزان کفاف نمی کرد, بعضی اوقات مینی بوس ها برنامه منظمی برای رفت و آمد نداشتند , یا کرایه ها را افزایش می دادند , و مشکلاتی از این قبیل پیش می آمد, یکی از روزها که الان ذهنم دقیقا یاری نمی کند چه مشکلی پیش آمده بود , دانش آموزان همه جلوی چای مسجدی جمع شده بودیم , و سوار مینی بوس نمی شدیم, تا اینکه آقای بی سرایی آمدند و مشکل را مدیریت کردند و کاملا یادم هست ایشان به همه اعلام کردند کسی به ماشین ها سوار نمی شود و ما تا سراب پیاده خواهیم رفت تا فرمانداری سراب مشکل ما با راننده ها را روشن کند , و دقیقا هم همانطورشد و همه به اتفاق هم از آغمیون تا فرمانداری سراب پیاده رفتیم. وآنجا چند نفر نماینده دانش آموزان به مدیریت آقای بی سرایی مشکلات را توسط فرمانداری حل و فصل کردند, بعد از این ماجرا ما با آقای بی سرایی بیشتر و از نزدیکتر آشنا شدیم البته ایشان دبیرستانی و ما راهنمایی بودیم, بازی والیبال ایشان هم تو آغمیون و هم در سطح سراب قابل تامل بود و یکی از والیبالیست های قدر و نامی و تاثیر گذار بودند, آن ایام در آغمیون هییت های تلاوت قران در مساجد یا خانه ها منعقد می شد البته بصورت سنتی و صرفا آموزش روخوانی قران , ان هم در سطح سن با لا ها, یک کار بسیار حایز اهمیت که توسط آقای برات بی سرایی انجام گرفت برگزاری جلسه های تفسیر قران کریم در رده جوانان و دانش اموزان برای نخستین بار در آغمیون بود, که جلسه ها در منازل و بصورت گردشی انجام می گرفت, و جلسات با تفسیر ساده و قابل هضم قران کریم توسط ایشان ادامه می یافت, واقعا جلسات پر بار ی بود, باور بفرمایید اگر همین الان خود بنده معنی و تفسیر خیلی خلاصه چند آیه از قران کریم را بلد هستم , توی همان جلسات یاد گرفتم و تا الان هم همه انها آویزه گوشم هستند, البته حق هم همین بود و آقای بی سرایی در دامان پدر و مادری تربیت یافته و بزرگ شده بودند که باید چنین بار می آمدند , قابل توجه عزیزانی که با این بزرگوار در سالهای اخیر آشنا شده اند , باشد که ایشان حدود سی سال پیش گردن ماها حق استادی دارند, شاید برخی دوستان که با کانال آغمیون یولداشلار در ارتباط هستند استنباط شان این باشد که آقای بی سرایی عزیز بعد از تشکیل این کانالهای تازه از راه رسیده , استاد شدند, نه ایشان از همان اوایل جوانی شان که دانش اموزی بیش نبودند ثابت کردند که در خیلی از کارها و مشکلات میشود به نامبرده تکیه کرد , حقیر بعنوان یک وظیفه به آنهاییکه اخیرا با نامبرده آشنا شده اند و یا عزیزانی که از ایشان شناخت کافی و وافی ندارند ولی چه از طریق کانالهای منتسب به آغمیون و ویا سایر وسایل ارتباطی با نامبرده در ارتباط هستند عرض کنم که جناب آقای برات بی سرایی پور امجد
از افتخارات سر بلند و باسواد و آشنا به مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و مذهبی روز مره هستند .
وباید نهایت استفاده و بهره برداری از وجود نازنین شان برده شود, ایشان و خیلی از هموطنان برومند که به مدارج علمی قابل توصیف رسیده اند و در ادارات و اماکن دولتی و یاحتی موسسات خصوصی اشتغال دارند, وجود تک تک شان برای جامعه و بویژه به هم ولایتی هایمان غنیمت ارزنده ای هستند که انشاالله وجود همه این عزیزان به نحو احسن مثمر ثمر جامعه آغمیون خواهند بود.
محمود . اسماعیلی
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیودوم دکتر اومد بالای سرم صورتم رو معاینه کرد و گفت لباساشو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیوسوم
یه روز رضا اومد خونه و گفت نگار ساک رو ببند میخوایم بریم مشهد،، از حرفش خیلی تعجب کردم ،،ما که هیچ پولی نداشتیم ،،از یه طرف هم رضا توی این سالها یه بار هم من رو مسافرت نبرده بود،،اونوقت حالا توی این موقعیت بیپولی یادش افتاده من رو ببرِ مسافرت، زهر خندی بهش کردم و گفتم،،، آخه رضا ما پولمون کجا بود ،،مسخرمون کردی، ولی رضا خیلی جدی بود که برگشت و گفت نگار مسخره چیه من خیلی هم جدی حرف میزنم،، پسرعموم از شهرستان اومده خونه مامان اینا میخوان با زنش برن مشهد ،،گفت شما هم با خانوم و بچه هات بیاین بریم ،،بهش گفتم که پول ندارم اونم گفت خرجتون با من شما فقط بیاین بریم ،،منم قبول کردم دیگه حالا که یکی پیدا شده مفتکی یه مسافرت ببرتمون چی از این بهتر.حالا هم بلند شو وسایلو جمع کن شب راه میفتیم.. اصلاً به رضا نمی تونستم اعتماد کنم،، آخه من بدون پول با دوتا بچه کوچیک کجا بلند بشم برم، کلافه سرم رو تکون دادم و به رضا گفتم،، رضا من نمیام هیچ پولی نداریم یه وقت بچه یه چیزی چشمش دید و خواست چیکار کنیم ،،حالا اونا خرج سفر مون رو میدن ،آدم برای مسافرت پول احتیاج داره و ..
رضا نذاشت که حرفم رو کامل بزنم میون حرفم پرید و گفت پاشو نگار اینقدر هی نه نیار میخوایم بریم، پاشو ببینم.. سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم ،،من تا شب هم با رضا بحث میکردم حرف خودش رو میزد و من رو به زور میبرد ،،خیلی دلم میخواست برم مشهد آخه تا حالا نرفته بودم و بار اولم بود ،،پیش خودم گفتم شاید قسمتمه که منم برم مشهد و خدا این سفر رو برام جور کرده،، بیخیال تمام وسایل مورد نیازمون رو جمع کردم و شب که شد پسرعموی رضا اومد دنبالمون و راه افتادیم به سمت مشهد،،اونا هم دوتا بچه کوچیک داشتن،، عروس عموش زن خیلی خوب و مهربونی بود و خیلی زود با هم گرم گرفتیم،، تامشهد کلی با هم صحبت کردیم ،،من که اصلاً خسته نشدم و خیلی هم داشت بهم خوش می گذشت ،،نزدیکای ظهر بود که رسیدیم،، آقا داوود پسر عموی رضا رفت و سوئیتی اجاره کرد و خودش پولش رو داد ،،خیلی خجالت میکشیدم که فقط اون هزینه رو میده آخه رفت و کلی هم خوراکی و مواد غذایی خرید و اومد،، رضا که اصلا به روی خودش هم نمی آورد و خیلی راحت هرچی میذاشتن جلوش رو می خورد،،یکم که استراحت کردیم بلند شدیم بریم زیارت کنیم چادر مشکیم رو سرم کردم و یاسمین رو بغل گرفتم و از جام بلند شدم ،،نگاهی به الهام انداختم که داشت لباس تن بچه هاش میکرد،، همون موقع در باشتاب باز شد و اول رضا و بعدش هم داوود اومدن تو ،، جفتشون عصبی و ناراحت بودن،، رضا نگاهی بهم کرد و با صدای بلندی گفت :
-وسایلو جمع کن بریم
با چشمهای گشاد شده نیم نگاهی به الهام و داوود کردم و بعد به رضا ،دهنم از ترس خشک شده بود ،،سری تکون دادم و گفتم:
- کجا بریم؟ چی شده؟
رضا دستی توی هوا تکون داد و گفت:
- حرف نباشه،، همین الان جمع کن تا بریم
الهام زودتر از من به خودش اومد، از جاش بلند شد و به سمت شوهرش رفت و گفت:
- چی شده داوود؟ اتفاقی افتاده ،چرا آقا رضا اینجوری میگه؟ما که تازه امروز رسیدیم
چشم ازشون گرفتم و به سمت ساک رفتم ،اگر بیشتر از این ازش سوال میپرسیدم عصبی تر میشد،، سرم رو به سمت رضا چرخوندم و گفتم:
- هنوز بازش نکردم
رضا با قدم های بلند به سمت ساک اومد و برش داشت ،،دست جواد رو گرفت و بدون خداحافظی و حرفی از خونه رفت بیرون،، جلو رفتم و با سری پایین و خجالت زده از الهام و داوود معذرت خواهی کردم و بعد از خداحافظی اومدم بیرون،، خیلی عصبانی بودم،، رضا رو دیدم که همینجور داشت برای خودش می رفت،، به سمتش پا تند کردم و نزدیکش شدم،، از گرمای زیاد به نفس نفس افتاده بودم،، دوست داشتم همونجا وسط خیابون بشینم و زار بزنم،، دیگه نمیتونستم راه برم ،،سر جام ایستادم چشمم به جدول گوشه خیابون افتاد ،،رفتم و لبه ی جدول نشستم ،،رضا برگشت و نگاهم کرد اومد و کنارم نشست،، نگاهی به یاسمین انداختم که بغلم خواب بود و عرق کرده بود ،،جواد اومد پیشم و گفت:
- مامان آب میخوام
سرم رو سمت رضا چرخوندم و با صدای عصبی گفت:
- پاشو برای بچه آب بیار
- از کجا بیارم
- از سر قبر من،، از سر قبر پدرت ،،مگه بهت نگفتم مشهد نمیام ،،مگه بهت نگفتم پول نداریم با دو تا بچه ،،اصلاً چرا دعوا کردید ،،چت شد یهو،، فقط میخواستی منو آواره کنی فقط میخواستی...
- خفه شو نگار خفه شو ..
با صدای داد رضا به اطرافم نگاه کردم که چند تا زن ایستاده بودن و نگاهم میکردن ،،سرم رو پایین انداختم،، اشک از چشمام بیرون اومد،، نمیدونستم باید چیکار کنم با دوتا بچه کوچیک چه خاکی تو سرم بریزم ،،حالم خیلی بد بود از یک طرف از گرمای هوا کلافه بودم و از یک طرف هم جواد بهانه میگرفت ،، چادرم که خاکی شده بود رو از روی زمین جمع کردم،،
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی های طبیعت ....
قدرت خالق متعال .....
@Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸مــیــلاد بــا سـعــادت
💫صدف دریای ایثار و عصمت
🌸پرورش یافته دامان ولایت
💫محبوب مصطفی(ص)
🌸و نور دیده مرتضی(ع)
💫سکاندار کربلا🕌
🌸وعطرخوش زهرا(س)
💫و الگوی عفاف و پاکی
🌸حضرت زینب(س)
مبارکــــــــَ بـــاد
🌺فرارسیدن ولادت باسعادت عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری سلام الله علیها و روز پرستار مبارک.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوسوم یه روز رضا اومد خونه و گفت نگار ساک رو ببند میخوایم ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیوچهارم
سرم رو با دست گرفتم و با صدایی که بغض درش سنگینی میکرد گفتم :
-حالا چیکار کنیم،، آوارمون کردی ،،بچه گشنشه هوا گرمه پاشو یه کاری کن،، یه بار رضا ،،فقط یه بار تو زندگیت مرد باش... رضا از جاش بلند شد بالای سرم ایستاد و گفت:
- نگار انگشترتو در بیار بریم بفروشیم بلیط بگیریم ،،که بتونیم حداقل برگردیم،، من که پولی ندارم خودت که میدونی،، اگه انگشترو نفروشی همین جا باید بمونیم
سرم رو بالا گرفتم که نور خورشید چشمم رو زد،، خدایا این چه آدمی بود آفریدی،،، به انگشتر نگین فیروزه ایم نگاه کردم که مامان برام خریده بود،، روزی که زایمان کردم با برادرم پول روی هم گذاشتن و واسم انگشتری خریدن ،،چقدر این انگشتر رو دوست داشتم،، چه جور حالا بفروشمش ،،خدایا خودت یا منو بکش یا رضا رو،، دیگه کم آوردم،، من نمیتونم به این مرد تکیه کنم،، عصبی از جام بلند شدم و جلوتراز رضا راه افتادم،، اشکامو با پشت دست پاک کردن و به سمت طلا فروشی رفتم ،،با قلبی شکسته نگاه آخرم رو به انگشتر انداختم و از توی دستم درش آوردم.به دست رضا دادم تا ببره و بفروشه،، رضا با خوشحالی انگشتر رو ازم گرفت و رفت فروخت،، دیگه حالم ازش بهم میخورد،، متنفر بودم از اسم و قیافش ،،توی این سالها فقط بدی ازش دیده بودم ،،یه بار هم نشد یه مشکلی رو حل کنه و بتونم روی کارهاش حساب کنم،، بعد از اینکه انگشتر رو فروختیم رضا رفت و بلیط گرفت و با اتوبوس برگشتیم خونه،، از خستگی نمی تونستم روی پاهام بایستم،، دیگه از هرچی مسافرت بود سیر شده بودم ،،من که هیچ وقت مسافرتی نرفته بودم ای کاش این بار هم نمیرفتم....
چند روزی بود که از مشهد اومده بودیم ،، جواد رو با مامان بردیم و ختنه کردیم ،،پولش رو مامان داد و براش جشن گرفت،، دو ،سه روزی خونه مامان موندم تا جواد بهتر بشه و بعد اومدم خونه،، مامانم دیگه سرکار نمیرفت،، بدهی هاشو داده بود و کمی هم برای خودش پس انداز کرده بود ،،،چون با غفار پیش هم بودن خرج خورد و خوراکشون هم یکی بود ...
سر کوچمون که رسیدم دیدم رضا با صاحب خونه داره دعوا میکنه،، صاحب خونه داد میزد و میگفت وسایلت رو میریزم وسط کوچه ،،خدایا دیگه تحمل بدبختی دیگه ای رو نداشتم،، دیگه نمی تونستم بازم آواره بشم،، به سمتشون پا تند کردم،، صاحب خونه برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت و به رضا گفت:
- به خاطر این دو تا طفل معصوم ۲ روز بهت وقت میدم و وسایلت رو نمیریزم وسط کوچه... گفت و سوار موتورش شد و رفت،، چادرم روی شونه ام افتاده بود ،،لبه ی چادر رو گرفتم و چند قدم به رضا نزدیک شدم ،،با نفرت زل زدم توی صورتش که سرش رو انداخت پایین،، دست جواد رو گرفتم و رفتم توی خونه ،،رضا اومد تو زنگ زد به مادرش ،،داشت درباره خونه یه چیزایی با لهجه لری بهش میگفت ،،وقتی قطع کرد برگشت و به من گفت :
-وسایلو جمع کن میریم توی زیرزمین مامان اینا میشینیم
خدایا این چی داشت می گفت ،یعنی من دوباره برگردم پیش فرشته،، من چجوری با اون زندگی کنم ،،از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:
- من اونجا نمیام، برو یه خونه اجاره کن ،منم نمیام پیش مادرت زندگی کنم ،اونم با دوتا بچه.. رضا اومد جلوتر بازوم رو گرفت و محکم فشار داد و از لابه لای دندوناش با عصبانیت گفت :
-میای..هرجا من رفتم میای.. پول پیش خونه رو پایه کرایه برداشته ،من پول ندارم که خونه اجاره کنم،پس دهنتو ببند و تا مامان راضی شده وسیله هارو جمع کن تا بریم
-رضا تو داری.
- گفتم حرف نزن هر کاری میگم بکن.. بازومو از دستش بیرون کشیدم و به سمت یاسمین رفتم که داشت گریه میکرد،، مثل اینکه زجر کشیدن های من تمومی نداشت،هر روز یه اتفاق و یه سختی تازه توی زندگیم به وجود میومد، هر روز باید زجر میکشیدم و دم نمیزدم، آخه مگه من چه گناهی داشتم،چرا باید هر چند ماه یکبار آواره یه خونه بشم ،حالا هم باید برم توی زیرزمین خونه مادرش بشینم ،خدا میدونست که چی در انتظارمه ،تمام وسیله ها رو با گریه جمع کردم و رضا وانتی گرفت و اسباب کشی کردیم ،از بس گریه کرده بودم چشمام باز نمیشدن و رضا بی اهمیت به اشک و حال و روزم تمام وسایل رو برد ،وقتی رفتیم فرشته اومد جلوم زهر خندی بهم کرد ،خودم خوب میدونستم که معنی خندش برای چی بود.پدر و برادر رضا خونه ی دو طبقه ای ساخته بودن، که یه طبقش فرشته مینشست و یه طبقش برای پسرش بود ،یه زیرزمین هم درست کرده بودن.برادر رضا کار خوبی داشت و با وام هایی که گرفت و قرض و قوله تونستن یه دو طبقه بسازن،حداقل برادرش عقلش از رضا بیشتر بود.زیرزمین یه اتاق ۱۲ متری بود که به عنوان انبار ازش استفاده میکردن.وسایل رو با کارتون روی هم توی اتاق چیدم و گاز رو توی زیر پله گذاشتم ،، دیگه دلم نمی خواست وسایلم رو باز کنم ،،همه چیز داغون شده بود و حالم از همه چی بهم میخورد.
ادامه دارد...
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4931590403997565394.mp3
زمان:
حجم:
68.2M
#قسمت_سی_و_پنجم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun