عکس چهارم
جناب آقای رحیم محسن زاده
آرزوی سلامتی و عمری با عزت برای ایشان داریم .
@aghmiun
جواد معروفیپیانو.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
🌼من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
❇️رهی معیری
@aghmiun
🌼عرض سلام و وقت بخیر.
عصر آدینه پاییزی شما همراهان عزیزمان بخیر وشادی.
بادرج پستهای بالا به سراغ دومین فایل صوتی جناب پورامجد بزرگوارمیرویم باموضوع بهداشت و درمان درآغمیون قدیم.
@Aghmiun
@sevgililarr4_5866318387327544130.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
داغلار منی گل گل دیسی اورگدن گئلیب اله بوداغلاردا قالاردیم❤️👌
@Aghmiun
@sevgililarr4_5836730091337426030.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
💥یارین بویین قوجاخلادیم
یار آغلادی من آغلادیم🍃
💥استاد آشیق محمد فرزانگان 🌼
🌺🌿🌸🍃🌼
@Aghmiun
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوزل آشیق ایفاسی🪕🪕
آشیق عدالت دلی داغلی 🪕
آتا یوردوم آنادیلیم گوزلدی👌❤️
@Aghmiun
37.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشمزه ترین ماستی میشه که تابحال درست کردین😍
اونم با طعم فوقالعاده دودی😋
@Aghmiun
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورش کرفس به سبک میجان خانم جان 😍
🌱🌳🌾
🔴مواد لازم برای ۶ نفر:
۷۰۰ گرم مغز ران گوسفندی
۲ عدد پیاز متوسط
۱۵۰ گرم جعفری
۱۰۰ گرم نعنا
۲۵۰ گرم برگ کرفس
۴۰۰ گرم ساقه کرفس
۲ قاشق غذاخوری آب لیمو ترش
نمک، فلفل، زردچوبه و دارچین به میزان دلخواه
تقدیم نگاهتون 🌱 🌳 🌾
@Aghmiun
🔘روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسید :
” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “
زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ! ” دکتر تبسمی کرد و گفت : “پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده ! ” دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد
گفت : ” به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است .
زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد . دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد . روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
دکتر تبسمی کرد و گفت : ” نگران مباش ! مرد تو مال توست . آزارش مده و بگذار به کارش برسد . او مادامی که نگران شماست ، به شما تعلق دارد . ”
شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت :
” ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم . او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد . ”
زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت :
” هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید . حتماً بلایی سر شوهرت آمده است ! “
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند . ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد . اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند . او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند . مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند . دکتر لبخندی زد و گفت :
” این مرد هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد . “
بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود . یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد . دکتر پرسید : ” شوهرت چطور است ؟! ” زن با تبسم گفت :
” هنوز نگران من و فرزندانم است . بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم ! به همین سادگی ! “
🔘زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
@Aghmiun
Homayoun ShajaryanHomayoun Shajarian - Yadegare Omr.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
که مرا نمانده صبوری...
@Aghmiun
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند
- شهریار
@Aghmiun