eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
جواد معروفیپیانو.mp3
زمان: حجم: 8.3M
🌼من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ❇️رهی معیری @aghmiun
🌼عرض سلام و وقت بخیر. عصر آدینه پاییزی شما همراهان عزیزمان بخیر وشادی. بادرج پستهای بالا به سراغ دومین فایل صوتی جناب پورامجد بزرگوارمیرویم باموضوع بهداشت و درمان درآغمیون قدیم. @Aghmiun
@sevgililarr4_5866318387327544130.mp3
زمان: حجم: 2.1M
داغلار منی گل گل دیسی اورگدن گئلیب اله بوداغلاردا قالاردیم❤️👌 @Aghmiun
@sevgililarr4_5836730091337426030.mp3
زمان: حجم: 11.7M
💥یارین بویین قوجاخلادیم یار آغلادی من آغلادیم🍃 💥استاد آشیق محمد فرزانگان 🌼 🌺🌿🌸🍃🌼 @Aghmiun
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوزل آشیق ایفاسی🪕🪕 آشیق عدالت دلی داغلی 🪕 آتا یوردوم آنادیلیم گوزلدی👌❤️ @Aghmiun
37.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشمزه ترین ماستی میشه که تابحال درست کردین😍 اونم با طعم فوق‌العاده دودی😋 ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورش کرفس به سبک میجان خانم جان 😍 🌱🌳🌾 🔴مواد لازم برای ۶ نفر: ۷۰۰ گرم مغز ران گوسفندی ۲ عدد پیاز متوسط ۱۵۰ گرم جعفری ۱۰۰ گرم نعنا ۲۵۰ گرم برگ کرفس ۴۰۰ گرم ساقه کرفس ۲ قاشق غذاخوری آب لیمو ترش نمک، فلفل، زردچوبه و دارچین به میزان دلخواه تقدیم نگاهتون 🌱 🌳 🌾 @Aghmiun ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔘روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسید : ” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “ زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ! ” دکتر تبسمی کرد و گفت : “پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده ! ” دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد گفت : ” به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد . دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد . روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند . دکتر تبسمی کرد و گفت : ” نگران مباش ! مرد تو مال توست . آزارش مده و بگذار به کارش برسد . او مادامی که نگران شماست ، به شما تعلق دارد . ” شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت : ” ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم . او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد . ” زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت : ” هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید . حتماً بلایی سر شوهرت آمده است ! “ زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند . ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد . اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند . او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند . مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند . دکتر لبخندی زد و گفت : ” این مرد هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد . “ بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود . یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد . دکتر پرسید : ” شوهرت چطور است ؟! ” زن با تبسم گفت : ” هنوز نگران من و فرزندانم است . بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم ! به همین سادگی ! “ 🔘زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم! @Aghmiun
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند - شهریار @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوهشتم یه قدم بهش نزدیک شدم و با عصبانیت سرش داد زدم: - توض
بگو ببینم چی شده اشکامو با روسریم پاک کردم و گفتم: - رضا دسته چک یکی رو دزدیده و از چند تا مرد چیز خریده، اونا هم جای پولشون اومدن وسایلم رو بردن ،،رضا رو هم پلیس دستگیر کرد.-خدا مرگم بده ،خاک بر سر بی غیرتش کنن، چرا گذاشتی وسایلت رو ببرن؟ چرا زنگ نزدی به ما؟ کلاف سری تکون دادم و گفتم : -مامان حرفها میزنی ها ،،چی میگفتم، اونا طلبشون رو میخواستن، زنگ میزدم به شما چی میشد؟ مگه نگفتم وسایلمو میفروشه ؟چیکار کردین شما ،گفتین برو باهاش زندگی کن ،مگه اون روز التماستون نکردم که طلاقمو بگیرین شما باز گفتی برو بشین آدمش کن، مامان من دیگه کم آوردم ،خسته شدم ،،طلاقمو میگیرم و بچه هامو خودم بزرگ میکنم ،،مگه شما دست تنها ما رو بزرگ نکردین، اگه هم ما اضافه هستیم و مزاحم شما ازاینجا میریم،، میرم یه جایی رو اجاره میکنم و خودم میرم سرکار و بچه هامو بزرگ میکنم مامان دستشو روی دستم گذاشت و لبخندی به روم زد و گفت : -فدات بشم عزیزم، تو و بچه هات نور چشم منین،، کجا برین ،گریه نکن دیگه، بذار غفار بیاد باهاش حرف بزنیم ببینیم چی میگه سری تکون دادم و چیزی نگفتم،، وقتی غفار اومد خیلی عصبانی بود اینقدر که اولش محل به من نداد و رفت توی اتاقشون، مامان رفت و بهش گفت که بیاد کارش داره ،،همه ماجرا رو براش تعریف کرد ،تموم مدت با اخمی روی پیشونیش زل زده بود به من و چیزی نمیگفت،، وقتی حرف های مامان تموم شد غفار از جاش بلند شد و گفت : -باشه کمکت میکنم طلاقتو بگیری ،ولی ما از اینجا میریم ،من نمیتونم با تو یه جا زندگی کنم، حقته کمکت نکنم ،ولی به خاطر مامان کمکت می کنم هرچی دلش خواست و به من گفت و اصلاً به حال و روزم توجهی نکرد ،،توجه نکرد که با هر کلمه ای که به من میزنه قلبم به درد میاد .... فردای اون روز با غفار رفتیم دادگاه و درخواست طلاقم رو دادم ،، ماموره اونجا تا اسم رضا رو شنید به غفار گفت چطور اجازه دادین که خواهرتون با این مرد زندگی کنه،، اون اینجا پرونده داره و پروندشم سنگینه،، هرچه زودتر طلاقشو بگیرید،، هم من و هم غفار با شنیدن اون حرف‌ها تعجب کرده بودیم،، نه از رضا، از کاری که غلام کرده بود تعجب کرده بودیم ،اون همه اینها رو میدونسته و چیزی نگفته ،چرا با من اینکارو کرد، مگه من چیکارش کرده بودم.درخواست طلاق رو دادم و برگشتیم خونه،، مامور گفت چون رضا توی زندانه و پرونده داره زودتر میتونی طلاقتو بگیری ... غفار وسایلشو جمع کرد و با زنش از خونه مامان رفتن،، وقتی وانت گرفتن ازش خواستم بمونه، واسه اینکه زنش بهم چشم غره میرفت و بد نگاه میکرد ،،ولی قبول نکرد و رفتن ،،مامان اتاق غفار رو داد به من و بچه ها ،،،با اینکه داشتم از اون زندگی لعنتی راحت میشدم ولی اصلا خوشحال نبودم،،، چون داشتم یه زن مطلقه میشدم، خیلی بد میدونستن که زنی مطلقه باشه و پشت سرش خیلی حرف میزدن... بچه‌ها خیلی ساکت و گوشه گیر شده بودن،، من هم حوصله نداشتم که باهاشون حرف بزنم ،،،فقط یه گوشه نشسته بودم و اشک میریختم ،،چند بار با غفار رفتم دادگاه برای کارهای طلاقم ،،غفار همش بهم ناسزا میگفت که خاک تو سرت با این سن پات به دادگاه باز شده، قاضی بهم حکم داد که وسایلم رو از خونه رضا برگردونم ،،تمام وسیله ها رو جمع کردم و آوردم خونه مامان،،، از روز اول هیچ خیری ازشون ندیدم،، خیلی زود کارهای طلاق انجام شد و من از رضا جدا شدم،، دیگه یه زن متأهل نبودم،، یه زنه مطلقه بودم که هزارتا گرگ دورش بود،، از زندگی ناامید بودم، اگر بچه ها نبودن نمیدونستم که چه بلایی سرم میاد،، مطمئن بودم که نمیتونم به زندگی ادامه بدم.... با دستی که جلوی چشمهام تکون خورد از فکر بیرون اومدن و به جواد نگاه کردم، سری براش تکون دادم که گفت : -مامان چرا غذاتو نمیخوری ،بخور دیگه چشم ازش گرفتم و به بشقاب غذام نگاه کردم که همه برنجام توی بشقاب بود،،نیم نگاهی به مامان و بچه ها انداختم که چشم دوخته بودن به من، لبخند کجی به روشون زدم و شروع کردم به خوردن غذا ،،اونا هم پا به پای من غصه می خوردن ،،هنوز غذامون تموم نشده بود که صدای زنگ حیاط اومد،، جواد بلند شد رفت که در رو باز کنه ،،به مامان نگاه کردم و گفتم : -کسی قرار بود بیاد تا مامان اومد جوابم رو بده صدای داد و بیداد فرشته و بهروز از توی حیاط اومد ،هراسون قاشق رو توی بشقاب انداختم و از جام بلند شدم.شال رو روی سرم انداختم و در رو باز کردم، فرشته کفشاشو درآورد چشم غره ای بهم رفت و اومد تو ،،خیلی عصبی بود، جواب سلام من و مامان رو هم نداد،، رفت سمت یاسمین و دستش رو گرفت و از سر سفره بلندش کرد و با خودش کشیدش سمت در،، وقتی از در رفت بیرون به خودم اومدم و به سمتش دویدم ،،دست یاسمین رو گرفتم که هلم داد عقب. ادامه دارد... @Aghmiun