سلام عرض میکنم خدمت شما زحمت کشان عزیز
یه خواهشی ازتون درمورد تابلو نماز میت
تو عکس که ملاحظه میفرمایین رنگ نوشته ها ب رنگ مشکی هستش که موقع خوندن نماز نوشته ها قابل رؤیت نیس وصدای روحانی رو نمی شنویم،
خواستم درمورد این موضوع یه رسیدگی جزئی بفرمایین تشکر فراوان
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
عین درخواست یکی از مخاطبین گرامی کانال مون
ضمن تشکر از بانی نصب این تابلوی ارزشمند ، انشاالله یک بازنویسی انجام شود تا مراجعین به آرامستان بتوانند استفاده بفرمایند.
@Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایی زیبا از برداشت انار در پاوه
@Aghmiun
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلبه ای که
در آن مهربانی هست
و ساکنین آن می خندند
بهتر از کاخی است
که مردمان آن دلتنگ هستند
کلبه زندگی تان گرم محبت
و صبح پاییزی تون بخیر و شادی🐦🔥🍁
@Aghmiun
❣وقتی "عزت نفس" داری کینه نمیورزی،
همه را به یک اندازه دوست داری،
خجالت نمیکشی،
خود را باور داری،
خشمگین نمیشوی،
و همیشه مهربان هستی...
"انسان صاحب عزت نفس" حرص نمیخورد،
همه چیز را کافی میداند،
حسد نمیورزد،
و خود را لایق میداند ...
کسی که " عزت نفس" دارد،
نیازی به رقص و پایکوبی و تظاهر به خوشی ندارد،
زیرا شادکامی را در درون خویش میجوید و مییابد...
"عزت نفس" باعث می شود،
برای بزرگداشت خود احتیاج به تحقیر دیگران نداشته باشید،
زیرا خوب میدانید هر انسان تحفه الهی است...
" انسان صاحب عزت نفس" همه را دوست خواهد داشت و به همه مهر خواهد ورزید...
📲خانم کاظمیان ، تهران
@Aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دولت اعلام کرده اگربازنشستگان بتونن این چندحرکت ساده رو انجام بدن
ازاول سال جدیدهمسانسازی اجرامیشه!!!!😂😂
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلم با ترس آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - بچههامو کجا میبر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهلویکم
یاسمین با قدم های بلند اومد سمتم، دستمو گرفت و گفت:
- مامانی من باهات میام من تورو دوست دارم.دستی روی سرش کشیدم، نگاه آخرم رو به در حیاطشون انداختم و با دلی شکسته راه افتادم سمت خونمون ای کاش این اتفاق نمی افتاد،، ای کاش نمیرفتم که بخوام این حرفها رو از جواد بشنوم حالم خیلی بد بود نیمی از وجودم توی اون خونه مونده بود انگار که چیزی گم کرده بودم همش سرگردون بودم مامان خیلی سعی میکرد که آرومم کنه ولی نمیتونستم. روزهای بدم پشت سر هم میگذشت، روزهای بدون جواد،، هر روز با یاسمین میرفتم در مدرسشون تا ببینمش و باهاش حرف میزدم اما یه روز جلوی همه بچهها برگشت و بهم گفت دیگه دنبالم نیا از اون روز دیگه میرفتم از دور نگاهش میکردم تا کمی دلم آروم بگیره،با اینکه یاسمین پیشم بود ولی جای خالی جواد داشت داغونم میکردسعی میکردم که جلوی یاسمین خودم رو خوشحال نشون بدم ولی زیاد موفق نبودم آخه هرروز وابستگیم به یاسمین بیشتر میشد، یاسمین تموم امید روزهای سختم برای ادامه دادن زندگی شده بود،، همش از روزی میترسیدم که رضا آزاد بشه و یاسمین رو ازم بگیره مامان هم کمی از من نداشت اون هم اشک میریخت و غصه میخورد،، اون غصه من رو میخورد و من غصه بچه هامو.گاهی فکر میکردم چقدر سرنوشتمون شبیه همدیگس مامان هم از بچه هاش دور بود من هم اشک های مادرم رو میدیدم و غصش رو میخوردم و یاسمین هم این روزها حال و روز بچگی های من رو داشت ای کاش زمان به عقب برمیگشت ای کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم نمیدونستم تا کی این ناراحتی هام ادامه داره تا کی باید غصه ی دوری بچمو تحمل کنم تا کی باید عذاب بکشم،، ولی نه.غم های من تمومی نداشت.این سرنوشت من بود.سرنوشتی که از بچگی بد نوشته شده بود. اوضاع خوب که نشد بدتر هم شد سه سال از طلاقمون میگذشت.یه روز برام خبر آوردن که رضا آزاد شده دنیا روی سرم آوار شداز استرس فقط بدنم میلرزید و به مامان میگفتم اون بچمو ازم میگیره وقتی که صدای زنگ حیاط میومد بدنم به لرزه می افتاد و چشمام پر اشک میشد ،از جام بلند میشدم میرفتم یاسمین رو محکم بغل میکردم ،ترس اومدن رضا یه لحظه هم تنهام نمیذاشت ،از چیزی هم که میترسیدم به سرم اومد، یه روز که نشسته بودم صدای زنگ خونه اومد، مامان رفت و در رو باز کرد، وقتی اومد تو خیلی ناراحت بود، خیلی ترسیده بودم با ترس چشم دوخته بودم بهش که گفت ،رضا اومده دنبال یاسمین، با شنیدن این حرف حالم بد که بود بدتر شد، نمیدونستم باید چیکار کنم فقط یاسمین رو بغل کرده بودم و بلند گریه میکردم و به مامان میگفتم من یاسمین رو به هیچکسی نمیدم ،هرچی مامان حرف میزد و میخواست با حرفاش قانعم کنه ولی من نمیتونستم از بچم جدا بشم ،،دوره جواد کم بود که یاسمین هم اضافه بشه من گریه میکردم و رضا هم دستشو روی زنگ گذاشته بود و بر نمیداشت تا اینکه صداشو از توی حیاط شنیدم و هر لحظه صداش نزدیکتر میشد. مامان دیگه بهم التماس میکرد که شَر درست نکنم و بچش رو بدم ،مگه اون بچه من نبود ،سهم من از مادر بودن چی بود، چرا باید فقط بچه ها رو بزرگ میکردم و آخر هم برای پدرشون میشدن، در باز شد و رضا اومد تو، با دیدنش ترسم چند برابر شد، با دو تا قدم خودشو بهم رسوند و یاسمین رو از بغلم بیرون کشید، یاسمین گریه میکرد و من التماس میکردم که بچمو ازم نگیره، التماسش میکردم که بذاره یاسمین پیش من بمونه،، ولی اون اصلا به حرفهای من توجهی نکرد و یاسمین رو کشید و از جلوی چشمای من برد.اینقدر زجه زدم و با مشت توی سر خودم کوبیدم که همونجا بیهوش شدم وقتی چشم باز کردم مامان رو دیدم که بالای سرم نشسته بود و اشک میریخت جونی توی تنم نبود حال و روز خوبی نداشتم دلم هیچ چیزی نمی خواست دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمیکرد مامان بهم گفت که میریم و از دست رضا شکایت میکنیم، چون رضا باید بچه رو توی دادگاه ازم میگرفت ،ولی من قبول نکردم دیگه چه فرقی میکرد ،آخرش یاسمین رو از من میگرفت. روزها میگذشت و من هر روز افسرده تر میشدم مامان به هر دری میزد که منو از اون حال و روز در بیاره به همه زنگ میزد تا بیان و باهام حرف بزنن ،زن محسن هر روز می اومد پیشم و باهام حرف میزد ،سعی میکرد که آرومم کنه و میگفت بچه هات برمیگردن پیش تو ،،ولی من اصلا به حرفاش توجهی نمیکردم، غذا نمیخورم و شب و روز فقط اشک میریختم ،خیلی لاغر شده بودم، هر کسی منو میدید تعجب میکرد و فکر میکرد که مریض شدم مامان هم کمی از من نداشت ،اونم پا به پام اشک میریخت، ولی من دیگه حتی به خاطر مامان هم نمیتونستم غصه نخورم و اشک نریزم چون زندگی بدون جواد و یاسمین برام سرد و بی روح شده بودمدّتی خودم رو توی اتاق حبس کرده بودم و کارم فقط شده بود اشک و آه تا اینکه یه روز مامان اومد و گفت یاسمین اومده ببیندت.
ادامه دارد..
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun