eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلوسوم با شنیدن اون حرف ، سریع از جام بلند شدم و از اتاق دو
با صدای احسان اشکامو با سر انگشتام پاک کردم و نگاهش کردم احسان با دلسوزی گفت: - ببین نگار خانم شما مثل خواهر من میمونی خدا میدونه با سوسن هیچ فرقی نداری من خیلی برات ناراحتم این دوست من قابل اعتماده شما یه فرصت بده نمیگم که بیا باهاش ازدواج کن یه بار بیا و ببین و ببینش هر چی دیگه خودت میخوای نظرت چیه؟نگاهی به سوسن انداختم که سرش رو به علامت تایید بالا و پایین کرد نمیدونستم چیکار کنم، برگشتم و به احسان گفتم -اگه داداشام بفهمن چی ؟احسان لبخندی زد و گفت - نمیفهمن ،تو قبول کن من و سوسن میبریمت یه جایی که هیچکس نبینه .سری تکون دادم و چیزی نگفتم که سوسن خودش رو به سمتم کشوند بوسی از گونه ام برداشت و گفت: - قربونت برم خیلی خوشحالم کردی ،باور کن قول میدم که پشیمون نمیشی. چیزی بهش نگفتم و بلند شدیم و برگشتیم خونه خیلی استرس داشتم و گاهی پشیمون میشدم از چیزی که قبول کردم اگر برادرام میدیدن خون به پا میکردن و برام کلی حرف در می آوردن .آخر رسید اونروز که قرار بود با سوسن برم دم در به سوسن گفتم نمیام آخه دلم خیلی شور میزد ولی سوسن قبول نکرد و منو به زور برد چند کوچه پایین تر سوار ماشین احسان شدیم و راه افتادیم از شیشه عقب ماشین برمیگشتم و به پشت سرم نگاه میکردم همش حس میکردم کسی منو دیده توی راه بودیم تا اینکه احسان جلوی یه پارک نگه داشت تا حالا اونجا نرفته بودم و همه جاش برام غریبه بود ،به سوسن نگاه کردم که گفت -پیاده شودیگه برو علی منتظرته با تعجب بهش گفتم: - مگه شما نمیاید؟ - نه عزیزم من همینجا میمونم تو برو و بیا خیالتم راحت باشه کسی نمیبینتتون. همون موقع یکی به شیشه ماشین کوبید احسان شیشه رو پایین داد آقایی سرش رو پایین آورد و اول به احسان تعارف کرد و بعد به من و سوسن نگاه کرد و سلام کرد، سلامی زیر لب گفتم که لبخندی بهم زدسوسن سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد -برو پایین دختر زشته، برو هواتو دارم .سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم احسان از من خداحافظی کرد و گفت که من یه دوری میزنم و برمیگردم، با چشمای گشاد شده به سوسن نگاه کردم که چشمکی بهم زد و ازمون دور شدن نفس عمیقی کشیدم و برگشتم که چشمم به پسر افتاد ،ک دستاشو توی جیبش کرده بود و با لبخند زل زده بود بهم، از خجالت سرم رو پایین انداختم، با صدای بم و مردونه اش آروم گفت: - نگار خانم بریم روی صندلی بشینیم، به جایی که اشاره کرد نگاه کردم و راه افتادم،، به صندلی گوشه پارک نزدیک شدیم، یه صندلی چوبی زیر یه درخت بید و یه جای دنج و خلوت رفتم روی صندلی نشستم، اونم اومد و کنارم نشست،کمی ازش فاصله گرفتم و دستی به چادرم کشیدم نگاهی به اطرافم انداختم که دورمون کسی نبود از استرس دهنم خشک شده بود ،این روزها مثل دیوونه ها شده بودم خیلی میترسیدم که کسی ببینتم مخصوصا غلام که منتظر یه همچین سوژه‌ای ازم بود،نفس عمیقی کشیدم که بوی عطر مردونش توی دماغم پیچید زیر چشمی نگاهی بهش انداختم گلویی صاف کرد و شروع کرد به حرف زدن از شغلش گفت از سن و سالش و خونه ای که از خودش داره،وضع مالی خوبی داشت و سرکارگر بود، از همه چیز برام گفت و اینکه سوسن عکسم رو نشونش داده و همون لحظه گفته که من همین رو میخوام وقتی سوسن شرایطم رو بهش میگه باز هم قبول میکنه و میگه برام مهم نیست و من میخوامش، با دستی که جلوی چشمم تکون داد به خودم اومدم، تموم مدت زل زده بودم توی چشماش و به حرفاش گوش میکردم با لبخندی که زد از خجالت سرم رو پایین انداختم صورتم داغ شده بود دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه نمیدونم کی بهش نگاه کردم و چرا این همه مدت خیره شده بودم بهش.حرفاش برام دلنشین بود، وقتی بهم گفت که میخوامت ته دلم خالی شد ،من واقعاً کمبود محبت داشتم و با چند تا کلمه حرفی که بهم زد نمیدونم چرا ولی از اینکه اومده بودم سر قرار خوشحال بودم ،چون برای چند لحظه توی یه دنیای دیگه ای بودم ، برای چند لحظه به هیچ چیزی فکر نکردم، حتی غصه دوری بچه هامم نخوردم و مغذم واقعا راحت بود ،وقتی حرفاشو زد از روی صندلی بلند شد و گفت: - پاشو بریم قدم بزنیم بدون حرف قبول کردم و بلند شدم و شروع کردیم به راه رفتن،یکی یکی ازم سوال میپرسید و منم جوابشو دادم و شروع کردم به حرف زدن، کلی براش درد دل کردم ،حرف هایی که توی دلم بود و سنگینی میکرد رو براش گفتم ،اون هم تمام مدت به حرفام گوش کرد و باهام همدردی کرد، وقتی حرفام تموم شد خیلی احساس سبکی می کردم ،همیشه با سوسن هم درد دل میکردم ولی اینقدر آروم نمیشدم خیلی وقت بود که با هم حرف میزدیم، اصلا نفهمیدم که زمان کی رفت.وقتی سوسن اینا اومدن دنبالمون توی دلم گفتم ای کاش بیشتر میموندیم نمیدونم چرا ولی احساس آرامش داشتم ،آرامشی که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم و از خدا میخواستم. ادامه دارد.... @Aghmiun
‏شما یادتون نمیاد... یه زمانی درب پیکان و درب خاور حکم کانال رو داشت، هر روز یه پست جدید میزدن توش @Aghmiun
🙂دوره گل کوچک در خیابان‌های تهران، دهه هفتاد @Aghmiun
خطر در کمین دختران ! حتمابخونید مهم مهم مهم 👇👇👇👇👇👇👍 چندی پیش دختر جوانی با مراجعه به کلانتری 148 انقلاب تهران ماجرای عجیبی را پیش روی پلیس قرار داد که تازگی داشت. دختر 21 ساله در تحقیقات گفت: «می‌خواستم به دانشگاه بروم که سوار اتوبوس شدم. زن جوانی که در صندلی کناری‌ام نشسته بود خیلی باکلاس و شیک به نظر می‌رسید، دیدم که به صورتم خیره شده است تا اینکه لبخندی زد و سرصحبت را باز کرد. وقتی شنیدم که با یک پزشک پوست آشناست و دستمال مرطوبی سراغ دارد که باعث از بین رفتن لک و جوش صورتم می‌شود خوشحال شدم. می‌گفت دستمال‌ها بی‌خطر هستند و هر شب باید آن را روی صورتم بگذارم تا پوستم ترمیم شود. «فریماه» همان لحظه یک سری دستمال مرطوب به من داد و خواست شماره موبایلش را داشته باشم و اگر دستمال‌ها تاثیر خوبی روی صورتم گذاشتند با وی تماس بگیرم تا سفارش بدهد. از اروپا برایم بیاورند. همان شب دستمال مرطوب را روی صورتم گذاشتم. حس خوبی به من دست داد. از آن به بعد هر شب این کار را می‌کردم. یک هفته نشده بود که با فریماه تماس گرفتم و بسته جدیدی از دستمال‌ها را سفارش دادم. همدیگر را دیدیم و او با گرفتن 20 هزار تومان دستمال‌ها را به من فروخت». دختر دانشجو افزود: «هر شب مرتب دستمال‌ها را استفاده می‌کردم و اگر آنها را به صورتم نمی‌گذاشتم نمی‌توانستم بخوابم و نیمه‌های شب از خواب می‌پریدم. اصلا تصور نمی‌کردم که معتاد دستمال‌ها شده‌ام. رفته رفته وقتی از دستمال‌ها استفاده نمی‌کردم خمار و خواب‌آلود می‌شدم. خواهرم که از نزدیک شرایط من را دنبال می‌کرد ترسیده بود، طوری حرف می‌زد که انگار مطمئن است من مواد مصرف می‌کنم اما نمی‌پذیرفتم. هر بار با فریماه تماس می‌گرفتم قیمت دستمال‌ها را چندین برابر بالا می‌برد. سومین بار بود که 100 هزار تومان خواست، ناچار بودم بپردازم. هر هفته وقتی با فریماه تماس می‌گرفتم چون می‌دانست وابستگی شدیدی به دستمال‌ها دارم قیمت را بالاتر می‌برد. خواهرم که بیشتر متوجه رفتارها و بی‌تابی‌های من شده بود خانواده را در جریان قرار داد. اصرار داشتند آزمایش بدهم. من تصور نمی‌کردم چنین جواب عجیبی بشنوم، به خاطر همین پذیرفتم و آزمایش دادم. نتیجه باورنکردنی بود.در خون من یک نوع ماده مخدر به نام «ال‌سی‌من» وجود داشت که از راه پوست و دستمال‌های مرطوب من را معتاد کرده بود. وقتی با فریماه تماس گرفتم و شنید می‌دانم چه بلایی بر سر من آورده است تماس را قطع کرد و از آن به بعد گوشی‌اش خاموش است. من از این زن که می‌تواند دخترهای دیگر را نیز فریب دهد، شکایت دارم». ماموران با شنیدن ادعاهای دختر دانشجو به بررسی‌های تخصصی دست زدند و پی بردند «ال‌سی‌من» یک نوع ماده مخدر سوییسی بوده و از طریق اروپا وارد ایران شده است. ماموران دریافتند که فریماه با اطلاع از اینکه دستمال‌ها اعتیاد‌آور هستند، سوار اتوبوس‌ یا مترو به جذب مشتری از میان دختران جوان پرداخته و با استفاده از عدم آگاهی آنان به خطری که در پیش دارند ابتدا با قیمت‌های پایین دستمال‌های «ال‌سی‌من» را در اختیارشان گذاشته سپس با اعتیاد طعمه‌هایش پول زیادی به جیب می‌زند. خواهشا به دیگران اطلاع دهید ١٠٠ بار ١٠٠٠ بار هرچقد ميتوني کپی كن همه بفهمن....این یک پیام پیشگیرانه است 😔😔😔😔😔😔😔😔 پخش کنید شاید یکی نجات یابد @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هروقت خسته‌شدی، بعد از این‌که به خودت فرصت دادی تا خستگی‌هات برن گمشن. به این فکر کن چشم‌های زیادی دنبالتن، تا زمین خوردنت رو ببینن! چشم‌های زیادی دنبالتن ، تا موفق شدنت رو جشن بگیرن .. پس نفس تازه کن، بلند شو.. 🌱 روزتون پر انرژی @Aghmiun