eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد عرشیانفر1_6724227381.mp3
زمان: حجم: 7.2M
❣❣ دائما تکرار کن😍👇 حالم عالیه خدایا شکرت کارم عالیه خدایا شکرت خانواده م عالیه  خدایا شکرت افکارم عالیه خدایا شکرت ایده هام عالیه اند خدایا شکرت درامدم عالیه خدایا شکرت آینده م عالیه خدایا شکرت اخلاقم عالیه خدایا شکرت🍃🍃🍃🍃 اینهارو ورد زبونتون کنید بعد معجزه رو تماشا کنید به همین سادگی👌 خدایا دوستت دارم خدایا عاشقتم ❤️ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهوسوم خاک بوددلم می خواست همه جا رو تمیز کنم و خودم رو س
فکر می‌کردم شکاکه و اخلاقش اینجوریه تا اینکه یه روز بعد از اینکه میز غذا رو چیدم رفتم پشت در اتاقش برای شام صداش بزنم هیچ وقت نمیگذاشت که وارد اتاقش بشم پشت در ایستادم و دستی به موهام و لباسم کشیدم، هیچوقت جلوش لباسهای باز نمی پوشیدم ولی همیشه با بلوز و شلوار و مرتّب توی خونه میگشتم، مامان همیشه بهم میگفت زن باید برای شوهرش لباس های قشنگ بپوشه و براش دلبری کنه، نمی دونم برای حرفهای مامان بود یا مبخواستم که کیارش نگام کنه و بهم توجه کنه که خیلی به خودم میرسیدم، با اینکه دوبار زایمان کرده بودم ولی باز هم اندام زیبایی داشتم ولی کیارش به من توجهی نمیکردگاهی به حرفای محسن شک میکردم فکر میکردم دروغ گفته که کیارش عاشق منه سرم رو تکون دادم تا از فکر بیرون بیام و یه قدم به در نزدیک شدم، چند تقه ی آروم به در زدم، نه صدایی میومد و نه در رو برام باز کرد .دستم رو روی دستگیره در گذاشتم،اول ترسیدم که بازش کنم ولی وقتی دیدم صداش نمیاد نگرانش شدم آروم دستگیره رو پایین کشیدم و درو باز کردم که چشمم بهش افتاد که پشت در ایستاده بوداز دیدنش و اون قیافه ی عصبیش و چشم های قرمزش ترس تموم وجودم رو گرفت داشتم از ترس سکته میکردم و فقط از خدا میخواستم خودش کمکم کنه که بلایی سرم نیاره،بدنم بی حس شده بود و پاهام قدرت حرکت نداشت،به زور یه قدم عقب برداشتم و لب های خشک شدم رو تکون دادم و گفتم -من من با شنیدن صدام دندون هاشو روی هم فشار داد و با عصبانیت به سمتم هجوم آورد یه سیلی محکم توی گوشم زد که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد دستامو روی گونه ام گذاشتم و با چشمای اشکی زل زدم توی چشم های قرمزش ،با دست هلم داد که افتادم روی زمین و به سمتم اومد و سرم داد زد عوضی میخواستی بیای توی اتاق من چه غلطی بکنی ؟نذاشت حتی جوابش رو بدم و شروع کرد به کتک زدنم دستامو جلوی صورتم گرفته بودم و با گریه التماسش می کردم که ولم کنه، یه لحظه ایستاد و نگاهی بهم انداخت و دستشو توی موهاش کشید، مثل دیوونه ها با خودش حرف میزد و میگفت من چیکار کردم، نشست روی زمین و شروع کرد توی سرش کوبیدن ،به زور با تمام دردی که توی بدنم پیچیده بود از جام بلند شدم و به سمتش رفتم، دستاشو گرفتم و با گریه اسمشو صدا میزدم، ولی اون اصلا به من توجهی نمی کرد و خودش هم اشک می ریخت روی زمین کنارش نشستم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و با صدای آرومی گفتم: - کیارش چته ؟چرا اینجوری میکنی ؟من که... نذاشت ادامه حرفم رو بزنم ،دستمو هل داد و از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و چند دقیقه بعد با یه پلاستیک قرص بیرون اومد، از اون روز من فهمیدم که کیارش داروی اعصاب مصرف میکنه و اگر داروهاشو نخوره کنترل اعصابش دست خودش نیست، زندگیم شده بود ترس و استرس و دلهره از اینکه کیارش بلایی سرم نیاره و من تموم اینا رو تحمل می کردم و بخاطر مامان هیچوقت هیچ حرفی نمیزدم ،چون فکر میکرد خوشبختم و محسن رو دعا میکرد که منو خوشبختم کرده.وقتی مامان رو میدیدم چطور دلم میومد همه خوشحالیشو از بین ببرم مینشستم و تحمل میکردم ولی نمیدونستم که چی در انتظار خودمه و این تحمل کردن ها داره به خودم چه آسیبی میرسونه..روزهام خیلی تکراری و سرد شده بود گاهی می رفتم خونه مامان یک ساعت براش از خوشبختی دروغیم میگفتم نه خواهری داشتم که براش حرف بزنم و نه برادری که پشتم باشه و از مشکلاتم براش بگم ،تنها وقتی از فکر و غصه و مشکلات اون خونه دور میشدم که پیش یاسمین بودم و اون هم از نامادری معتادش برام میگفت و از رضا که معتاد شده و با زنش با هم مواد میکشن و زندگیشون خیلی بده ،از رضا که مریضه و از دست زنش دائمن راهی بیمارستان میشه ،با اون حرفها هزار غم دیگه روی دلم میومد که بچه هام توی چه خونه ای دارن بزرگ میشن، شاید هر کسی جای من بود با شنیدن اون حرفا خیلی ذوق میکرد و خوشحال میشد ولی من اون لحظه نگرانی همه ی وجودم رو گرفت ،بیشتر از یاسمین نگران جواد بودم که چه سرنوشتی در انتظارشه این حرفارو می شنیدم و نمیدونستم چیکار باید بکنم اگر میاوردمشون پیش خودم معلوم نبود چه اتفاقی براشون می افتاد و کیارش چه بلایی سرشون میاورد .هرچی از زندگیم باهاش می گذشت بیشتر می شناختمش ما زیاد با هم بیرون نمیرفتیم ،تنها مسیری که باهم میرفتیم گاهی منو تا دم خونه مامان میبرد و خودش برمیگشت خونه مامان هم نمیومد مگر اینکه مهمونش میکردن یه شب که مامان مهمونمون کرده بود کیارش وقتی فهمید همه خانوادم هستن حسابی به خودش رسید و خوشحالم بودمنم از خنده ی روی لب هاش و اینکه حالش خوبه خوشحال میشدم دلم خیلی براش میسوخت، با اینکه کتکم میزد و خیلی اذیتم میکرد ولی باز هم دلم نمیومد توی اون حال و روز ببینمش. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
دکتر قره داغیAQO6zaIJ0HqCyA0dXH4kQ0gihVQtdiC1MSHgAN0UfQ6hz3NpgWOHiC2bgMDQnkQK6qWqPpXpIdjYDkhjPtLl4bz9-mc.mp3
زمان: حجم: 42.5M
🔘شناخت تفاوت خانمهاوآقایان 🌸اختصاصی کانال آناوطن آغمیون برگرفته از لایو اینستاگرام جناب دکتر قره داغی 🌼بخش اول @Aghmiun
اولین دوچرخه در سال ۱۳۰۹ وارد ایران شده است. @Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از هوش مصنوعی خواستن سوره واقعه را توضیح بدهد نتیجه اش شده این...... @Aghmiun ارسالی مخاطب گرامی
سه بزرگواری که به همت مسولان، دوباره به آغوش ملت بازگشتند... @Aghmiun