کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهوششم گلنار توی آشپزخونه بود ، رفتم دم اشپزخونه و صداش ز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجاهوهفتم
دم در مامان اومد بازوشو گرفت و شروع کرد به نفرین کردن و به خاک بابام قسمش داد که دست از سرم برداره،غفار بیخیال شد و از خونه بیرون رفت،برگشتم به مامان نگاه کردم و سرجام نشستم و زجه زدم .چرا من اینقدر بدبخت بودم.گلنار بدون اینکه به من چیزی بگه دست مامانو گرفت و بردش بالای حال و براش آب قند آورد ،هوا تاریک شده بود و توی این چند ساعت هممون ساکت یه گوشه نشسته بودیم ،خیلی میترسیدم از اینکه غفار به کیارش چیزی گفته باشه،جرئت نداشتم بلندشم و زنگ بزنم خونه .مامان بلند شد و به آرش گفت که براش آژانس بگیره که برگرده خونه،هیچی به من نمیگفت و بدون اینکه حتی نگاهم کنه چادرش رو سرش کرد و منتظر تاکسی ایستاد، نگاهی به همشون انداختم و از جام بلند شدم و به سمت گلنار رفتم و بهش گفتم گلنار آبجی من میتونم خونه تو بمونم ،چند روز میمونم و بعدش میرم ولی گلنار خیلی زود مخالفت کرد و با طعنه گفت عزیزم تو یه زن مطلقه ای، من شوهرم حالا ازسرکارمیاد پسر بزرگ دارم اگر مامان بود اشکالی نداشت ولی تنهایی نه. اون لحظه بود که برای بار چندم توی اون خونه شکستم اون منو چی میدید، چی پیش خودش فکر می کرد که شوهرش رو از چنگش بیرون میارم دیگه نتونستم اونجا بمونم ،چادرم رو برداشتم و از اونجا زدم بیرون هیچ پولی نداشتم که برگردم خونه مامان هم پشت سرم اومد بیرون تا سر خیابون با هم رفتیم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه وقتی رسیدیم مامان آدرس خونه کیارش رو داد و اول منو پیاده کرد و بعد هم خودش رفت دلم میخواست برگردم خونه پیش مامان دوست داشتم پیشش باشم ،ولی می ترسیدم که اون هم بهم طعنه بزنه و منو راه نده .زنگ درو زدم که بعد از چند دقیقه کیارش در رو برام باز کرد، وقتی رفتم تو دم در حال ایستاده بود ،از دیدنش دلهره گرفتم ،وقتی نزدیکش شدم شروع کرد به دعوا کردن و گفت که کدوم گوری بودی ،اصلا حوصله بحث کردناشو نداشتم، باز هم بهش دروغ گفتم که پیش مامان بودم و حالش زیاد خوب نبود،چقدر این روزها برای نجات دادن خودم راحت دروغ میگفتم. کیارش هم وقتی دید حوصله ندارم و حالم بده زیاد پاپیچم نشد و رفت توی اتاقش،خداراشکر میکردم که غفار چیزی بهش نگفته ،وگرنه کسی نبود که از دستش نجاتم بده.روزها می گذشت و من هر روز تنهاتر و افسرده تر میشدم دیگه خونه مامانم نمیرفتم مدتی بود به دیدن یاسمین نمیرفتم،هیچ کسی سراغی ازم نمیگرفت و من با همه دردهایی که توی دلم داشتم با کیارش هم سر میکردم، اون هر روز حالش بدتر میشد ،اون هم خانوادش سراغشو نمیگرفتن و گاهی میومدن و سری بهش میزدن و می بردنش دکتر ،مادرش یه بار بهم گفت که کیارش مریضه و ناراحتی اعصاب داره و باید بستری بشه، ولی اون نمیرفتو روز به روز حالش بدتر می شد چرا اونا به من نگفته بودن ،مگه خودش مادر نبود،،مگه زن نبود،پس چرا منو بدبخت کردن... انگار همه دست به دست هم داده بودن که منو عذاب بدن.کیارش هر بار چشمش به من می افتاد میگفت می خوام طلاقت بدم و از زندگیم برو بهم میگفت که توی زندگی من نمون... ولی من دیگه هیچ جایی رو نداشتم که برم، کجا میرفتم ؟همه قید منو زده بودن و من فقط دلخوش به کیارش بودم کیارشی که از سرگذشت من خبری نداشت ...رفتارهای کیارش روی من خیلی تاثیر گذاشته بود من هم مثل اون شده بودم گاهی پا میشدم و دور خودم میچرخیدم انگار چیزی گم کرده بودم ساعت ها می نشستم و گریه میکردم هر روز حالم بدتر میشد جوری که فکر خودکشی به سرم زده بود و هیچ کسی هم نبود که به دادم برسه کیارش باز هم بهتر از من بود اون خانوادهای داشت که ببرنش دکتر، اما من اینقدر توی اون حال و روز موندم که اخر .یه روز نشسته بودم و کیارش هم داشت مجله میخوند یهو همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد روزی که وسایلم رو میبردن روزی که بچه هامو ازم گرفتن روزی که بچم رو سقط کردم یهو از جام بلند شدم و دستم رو روی گوشم گذاشتم و شروع کردم به جیغ زدن انقدر جیغ زدم و گریه کردم که کیارش زنگ زد به مامان گفت که تو چه حالیم لباسامو آورد و به زور تنم کرد فقط گریه می کردم و میگفتم ولم کنید، کیارش منو رسوند بیمارستان. اونروز منو بستری کردن و اونشبم مساوی شد با یک ماه موندنم روی اون تخت سفید بیمارستان. توی اون یک ماه هر روز دارو مصرف میکردم ، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز به اینجا برسم من نگار دختر منیژه. حالا مثل یه آدم روانی و مریض روی تخت بیمارستان افتاده بودم و با دارو نفس می کشیدم آره من فقط نفس میکشیدم. بدون هیچ امیدی برای ادامه دادن زندگی.حس میکردم چون رضا رو تنها گذاشتم به این روز افتادم نمیدونم فقط از خدا می خواستم که دیگه تمومش کنه و از این زندگی لعنتی راحت بشم .مامان هر روز توی بیمارستان بالای سرم بود ،همه میومدن به دیدنم حتی غلام حتی محسن و سوسن.
ادامه دارد...
@Aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجشنبه تلخ و خونه بدون بابا ....
پنجشنبه و
یاد پدر رفته
پنجشنبه و
عکس های یادگاری
دلتنگی های اجباری
پنجشنبه و
دوست داشتن های زیاد
پنج شنبه و فاتحه و صلوات
روحشون شاد.
@Aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهوهفتم دم در مامان اومد بازوشو گرفت و شروع کرد به نفرین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجاهوهشتم
کسانی که باعث و بانی همون حالم بودن،کسایی که منو به اون روز انداختن ،اصلا نمی تونستم نگاهشون کنم ،چطور اینقدر راحت میومدن روبه روی من می ایستادن. مامان باهام مهربون شده بود مثل قبل ...انگار اتفاقی نیفتاده و من کاری نکردم... ولی دیگه اون رفتار مهربونش برام مهم نبود اونا توی موقعیت سختی پشتمو خالی کردن، وقتی بهشون احتیاج داشتم پیشم نبودن..خیلی لاغر شده بودم، وقتی توی دستشویی جلوی آینه ایستادم و به قیافه خودم نگاه کردم چشمام پر از اشک شد دیگه از اون صورت سفید خبری نبود صورتم لاغر شده بود و چشمام گود افتاده بود و خمار تر شده بود ، لب هام سفید و خشک شده بود، انگار یکی دیگه روبروم ایستاده بود چی به سر خودم آورده بودم ،اگه یاسمین منو تو اون حال میدید چه حسی پیدا میکرد... دخترکم چقدر غصه میخورد بعد از یک ماه بالاخره دکتر مرخصم کرد اونم با کلی دارو و تاکید که حتماً باید برم مطب پیشش و تحت درمان باشم وگرنه حالم از قبل بدتر میشه.غفار خودش کارهای ترخیص رو انجام داد و مامان مشغول جمع کردن وسایلم شد بدنم روی اون تخت خشک شده بود و خیلی سخت میتونستم تکون بخورم خیلی از کیارش دلخور بودم که گذاشته بود غفار هزینه بیمارستان رو حساب کنه ولی پیش خودم می گفتم حتماً رفته خونه رو مرتب کنه و بیاد دنبالم.مامان وسایل رو جمع کرد و غفار اومد بردشون بیرون دست مامان رو گرفتم و از بیمارستان خارج شدیم لباسام ازم گشاد شده بودن ...دم در ایستادیم به اطرافم نگاه میکردم دنبال ماشین کیارش می گشتم ولی همون موقع غفار با ماشین خودش جلوی پام ترمز کرد سوار ماشین شدیم و غفار راه افتاد سمت خونه.پس کیارش کجا بود نکنه اتفاقی براش افتاده.نتونستم سکوت کنم و چیزی نپرسم واقعاً نگران شده بودم ،زبون باز کردم و به مامان گفتم
- مامان پس کیارش کجاست؟ چرا نیومد دنبالم؟مامان نیم نگاهی به غفار انداخت و از صندلی جلو کمی سرش رو سمت من چرخوند و بعد از مکثی گفت
- کیارش نگار مادر خودتو ناراحت نکنی ها زندگیتو بسپر دست خدا ببین چی برات میخواد کیارش اومد بیمارستان چند باری وقتی خواب بودی اومد بالا سرت و رفت یه روز بهم گفت که می خوام از نگار جدا بشم بهمون گفته که مشکل اعصاب داره، ما هم قبول کردیم دیگه قسمت تو هم این بوده مادر توکل به خدا اون چی داشت میگفت کیارش چطور خودش به تنهایی برای زندگیمون تصمیم گرفته بود من نمی خوام جدا بشم من اون خونه رو به هر جای دیگه ترجیح میدم با بغض زیر لب گفتم
- مامان من نمی خوام طلاق بگیرم زندگیمو دوست دارم شوهرم دوست دارم چرا باهاش حرف نزدی .سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به قطرات بارون که به شیشه می کوبید چشم دوختم اشکام یکی یکی از گوشه چشمم بیرون اومد چرا من نمیتونستم مثل بقیه آدمها یه زندگی آروم داشته باشم چرا باید بعد از مدتی قید زندگیمو بزنم ،این چه سرنوشتی بود.توی این یک سال کیارش شوهر خوبی برای من نبود حتی یک بار هم برای من شوهری نکرده بود اون فقط به نام من بود نمیدونستم با کسی رابطه داره یا نه ولی وقتی چشمش به یه زن می افتاد خیلی نگاهش می کرد و همین نگاه کردن هاش کمی از خیانت نداشت .. شاید احمقانه باشه ولی توی این مدت که پیشش زندگی کردم بهش عادت کرده بودم ،به اون خونه و اون وسایل و حتی به داد و بیداد های کیارش هم عادت کرده بودم....!!!تحمل یه شکست دیگه رو نداشتم،تحمل جدایی رو نداشتم ،بیچاره قلبم ...چند بار باید میشکست...بیچاره من ....چقدر باید تحمل میکردم ...مگه من چقدر صبر و تحمل داشتم .از اونروز به بعد فقط یک بار کیارش رو دیدم و صداشو شنیدم ،اونم روزی که برای طلاق رفتیم محضر ..همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد، همونجور که سریع عقد کردیم ،من و کیارش از هم جدا شدیم،بینمون خیلی فاصله بود ،از همون روزای اول زندگیمون بینمون جدایی بود و من فقط دلخوش به همون اسمش توی شناسنامم بودم ،به اینکه سایش بالا سرمه و دیگه چشم مرد های هیز روم نیست ،ولی دیگه نه اسمی وجود داشت و نه سایه ای .توافقی طلاق گرفتیم و کیارش مبلغی برای مهریه ام بهم داد،روز دادگاه وقتی نگاهش کردم قلبم به درد اومد دوباره یه شکست دیگه.چرا مردهای زندگی من موندنی نبودن.چرا همشون به یه طریقی تنهام میذاشتن.اول پدرم و بعد هم کسایی که وارد زندگیم میشدن .برای بار دوم طلاق گرفتم برای بار دوم مطلقه شدم و اینبار به چشم دیگه ای مردم نگاهم میکردن و من زیر نگاه تک تک اون ادم ها ذوب میشدم نمیدونم این سرنوشت من بود یااشتباهاتم ،من مقصر بودم یا زندگیم اینجور رقم خورده بود .مشکلات خودم به کنار ،مامان هر روز جلوی چشمم شکسته تر میشد میدیدم که چطور داره برای من نابود میشه و چیزی نمیگه .از همه چیز و همه کس خسته بودم دیدن اشکای مامان و شنیدن حرف های مردم بد رو دلم سنگینی میکرد
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun